زندگی منهای عشق

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۷ شهریور ۱۳۸۲

سلام…
امروز نمی خوام زیاد کیلومتریش کنم…
اول از همه بگم که دوستانی که لطف دارن و به من لینک میدن بهم بگن تا من هم یادم نره بهشون لینک بدم… آخه تو یکی دوتا وبلاگ رفتم و با کمال تعجب دیدم که لینکم اونجاست!!… بگذریم..
گفته بودم عاشق یکی شدم بعد از مدتی!!، به دلایلی که نوشتنش این یادداشت رو کیلومتری می کنه هیچی نمی گم ولی اگه دوست دارید بدونید از مهران بپرسید تا بهتون بگه ..
راستی مهران اول عنوان وبلاگش آخرین قلب آبی بود ولی یه دفه قاط زد و تغییرش داد به اولین قلب آبی … لینکش رو هم این بغل گذاشتم.. می تونید برید ببینید..
درباره دوتا نشریه ای که کارشون رو گرفته بودم بگم : گفتم که طرحم رو قبول نکردن . بعد سردبیرش اومد و گفت می خوایم تو رو به عنوان تایپیست برای نشریه مون انتخاب کنیم !! منم کلی بهم برخورد چون اگه بخوام تایپیست اینا بشم هیچ پول و پله ای در کار نیست!!! .. روز دوشنبه اومدن سراغم که برم تو جلسه هیئت تحریریه شرکت کنم .. ولی من هر کاری کردن نرفتم .. می دونم که اگه من تو نشریه اونا نباشم عمرا نمی تونن کاری کنن .. آخرش میان سراغ من ولی این دفعه نه به عنوان تایپیست!! قبل از این هم یه شماره دیگه رو یه گروه دیگه(!!!) چاپ کرده بودن که حسابی شکست خورد.. خودشون رو مسخره کرده بودن !! توی صفحه سومش یه ستون داشت که توش نامه ای از یه دختر نوشته بودن با این مضمون :
دختری هستم جوان!! مدتی است به جوانی که به خانه مادر بزرگم رفت و آمد دارد علاقمند شده ام.. هر روز که می گذرد عشق او بیشتر در قلب و جانم رسوخ می کند و با خودم که فکر می کنم می بینم که با هیچ مردی بجز او نمی توانم زندگی کنم!!! فکر اینکه او مال کس دیگری باشد عذابم می دهد!!! لطفا کمکم کنید!!
به نظر شما تو یه مجله فرهنگی باید از این جور چیزا نوشت؟ من و مهران و چند تایی از بچه ها به این مطلب کلی خندیدیم!!! آخ که چه حالی بردیم اون روز با این نوشته!! جور شد موضوع خنده یه ماهمون !! حالا جالب اینکه بعضی از بچه ها هم می خواستن ببینن این نامه از کجا اومده ولی هنوز هیچ کدوم از Spy های ما به جایی نرسیدن!!!
دیروز فهمیدم که آرش هنوز هم با اینکه ما جواب رد کامل رو بهش دادیم ، تماس می گیره و مزاحم خواهرم میشه!!! .. وای به حالش اگه ببینمش یه بلایی به سرش بیارم که نگو. راستی انگار نگفته بودم!! ما با قاطعیت به آرش جواب رد دادیم در مورد خواستگاریش از خواهرم!!!
حالا یه چیز دیگه من توی باشگاه خبرنگاران جوان کلی دوست دارم که بیشترشون دخترن و یه چندتایی شون هم پسر. یک پسری تو باشگاه رفت و آمد می کنه به اسم محمد علی.. از اون آدم هاییه که معلومه عقل درست حسابی ندارن .. نمی دونم فیلمنامه کی بوده که دودر زده و اوورده به اسم خودش به جشنواره خوارزمی(!!!) تحویل داده بود… از قضا زد و این فیلمنامه برنده ویژه شد!!!!!.. حالا بگذریم از حاشیه.. از لحاظ ظاهری که ببینیش یه پسریه حدود ۱۶۰ سانت قد و خیلی خیلی هم لاغر و بد ژست!!! همیشه کثیفه!! تریپ مسخر و جوات می زنه و…. حالا یه دو تا خواهر هم هستن به اسم صبا و غزاله .. از لحاظ ظاهری و خونوادگی خیلی خوب هستن..(بهروز<یکی از دوست های باشگاه جوانیم!!> و مهران یه مدت خواهر کوچیکه رو برای من انتخاب کرده بودن (صبا رو) ولی من خودم گفتم که من اون رو اندازه خواهرم دوست دارم نه برای ازدواج و این جور چیزا!!) .. خوب این محمدعلی خان ما تو یه کلاس با غزاله همکاری می کنن.. این دختر هم که با همه بر اساس تربیت خونوادگیش صمیمیه و احترام میذاره .. این پسر هم هفته قبل اومده و پیش خودش هزار تا خیال کرده و این دوستی و صمیمیت رو به حساب دیگه ای گذاشته!!! ……. بچه ها تعریف کردن که تو راهرو باشگاه اومده یه دفتر رو به دختره داده .. داخل دفتر هم به حدث و گمان اونها ( که البته تابلو بوده) .. هزار جور نامه های عاشقانه بوده که نوشته تا یه دفعه کار رو یک سره کنه و حتما هم خیال داشته دختر مظلوم و بیچاره بپره دو تا ماچ هم از صورت زمختش بکنه!! .. می گن که این دو تا خواهر هم نامردی نکردن و تمام دفترش رو جلوی روی خودش تیکه تیکه کردن!! و هر چی هم تونستن بد و با راه(!!!) بارش کردن(بد و بیراه برای اینکه که مثلا به یکی بگه فلان کس که این چیزا بهش گفته شده حقش نبوده.. ولی این یکی که حقش بود پس میشه باراه!!) حالا من و مهران هم قرار گذاشتیم که تا پسره رو دیدیم همون بلایی که سر دفترش اومده بود رو به سرش بیاریم!! بچه پررو .! . نمی دونم چجوری به خودش اجازه میده به دختر مردم نظر داشته باشه و این جوری هم تابلو بخواد آبروی اون بیچاره رو ببره!!
پس در این هفته من یکی دو تا دعوا پیش رو دارم ۱- با آرش سر قضیه خواهرم ..۲- با محمد علی سر قضیه غراله!!! در یادداشت بعدی نتیجه Victory های این دو دعوا رو براتون می نویسم…
راستی گفتم Victory یاد پیروزی افتادم .. اگه به وبلاگ من خوب توجه کرده باشید .. من خودم از رنگ آبی خوشم میاد!!.. ولی طرفدار دو آتیشه تیم پرسپولیس هستم… یادمه اون موقعی که خیلی بچه بودم می دیدم که بعضیا سر قرمز و آبی بحث می کردن( و بضی اوقات هم دعوا!!!) .. پیش خودم می گفتم : راستی این یعنی چی که یکی میگه من این تیمو دوست دارم یکی میگه اون یکی رو؟! .. اصلا خود من چی رو دوست دارم؟! تا اینکه بزرگ شدم و ای با اینکه افکارم خیلی از بچه های دیگه متمایز بود ولی بالاخره فهمیدم که کدوم تیم رو می خوام.. نه اینکه تعصب رنگ داشته باشم… ولی اصولا من طرفدار تیمی هستم که هم خوب بازی کنه و هم بازیکن هاش کمتر سراغ مسائل حاشیه ای برن!!…
امروز صبحی رفتم یه سر به وبلاگ مهران زدم!!.. آپدیت کرده بود با یادداشتی به اسم : حدیث …
حدیث رو که قبلا براتون گفتم، البته خیلی وقت پیش بود.. یه جورایی نامزد مهرانه.. یعنی این جوری که من میشناسمش دختریه که از همه زندگیش بیشتر مهران رو می خواد.. حالا مهران درباره مکالمه تلفنی همون روزش با حدیث نوشته بود.. مهران هم که خیلی خوب می نویسه یعنی چون نویسنده است!.. می دونه که چجوری خواننده رو تو جو قرار بده .. البته شاید من چون هر دو تاشون رو میشناسم این طوری فکر می کنم.. ولی واقعا اشکم داشت در میومد برای حدیث.. بیچاره.. این همه یکی رو دوست داشته باشی ولی طرف حتی به خودش زحمت نده که یه بار در طول یک ماه بیاد و ببیندت… عاشق هم میشی مثل نیما عاشق شو.. تو این چند روزه که از گل همیشه بهارش دور بوده من می دونم چی می کشه.. (با عرض معذرت از نیماجان!!)
نمی دونید چقدر حسودیم میشه وقتی می بینم دو نفر که همدیگه رو دوست دارن با هم می شینن و گل میگن و گل میشنوفن!!.. دل میدن و دل می گیرن.. من که به هر کی که دوستش داشتم قسمت نذاشت که برسم!!!.. می دونین توی اینجایی که ما زندگی می کنیم یه رسم وجود داره که بچه هاشون رو از موقعی که به دنیا میان برای همدیگه نشون می کنن.. مثلا می بینی یه پسر دو ساله نامزد داره!!!!!!!.. مشکل اینجاست که هیچ آدمی اخلاقش با اون یکی یه جور نیست .. بچه بیچاره بزرگ که میشه نه میتونه به کسی علاقمند بشه نه اینکه می دونه به اونی که بهش علاقمند شده چه جوابی بده!! .. بارها خودم با این دو تا چشمم دیدم که مثلا یه دختر خوب و مومن رو که تو یه خونواده خوب تربیت شده رو به زور میان میدن به یه پسری که هزار جور خلافکاره رو معلوم نیست سرنوشتش دو روز دیگه چی باشه .. برای چی؟ برای اینکه وقتی این دختر بخت برگشته پاشو تو این دنیای لعنتی گذاشته مادر یا پدر پسره که فامیل نزدیکشون بوده و پسرش هنوز یک سالش هم نشده دختر یه روزه رو برای پسر خودشون نشون می کنن و این دو تا خونواده به هم قول میدن که وقتی بچه هاشون بزرگ شدن باهم ازدواج کنن!!.. این به نظر شما چی میشه بهش گفت؟! آیا این همونی نیست که تو دنیا بهش حقوق بشر میگن؟ .. آیا یه آدم نمی تونه درباره ازدواج که مهمترین مرحله تو زندگی همه آدمهاست خودش تصمیم بگیره؟!!.. چه میشه کرد با این جماعت بی فرهنگ که هنوز نمی دونن هر آدمی برای خودش دلی داره و نیمه گم شده هر آدمی رو خوش باید پیدا کنه؟ .. خوب نمی خواستم بگم ولی حالا فکر کنم تابلو باشه.. من و این کسی که عاشقش شدم هم همین حال رو داریم شاید اون به من علاقه داشته باشه، ولی نمی تونه این علاقه رو ابراز کنه ..چون از همون موقعی که تو قنداق منتظر قنداق بوده برای یکی از پسرای فامیلشون به اصطلاح نامزدش کردن!! مورد قبلیم(سیمین) هم به همین شکل بود و به همین ترتیب .. با اینکه هم من اون رو دوست داشتم و هم اون من رو (البته می خواست به خاطر من بهم بزنه ولی اونوقت بود که به زور مجبورش می کردن…) ولی نمی تونستیم به هم برسیم.. اون وقت، وقتی که من می نویسم لرها فرهنگ ندارن به مهران برمی خوره.. آخه من که منظورم همه نبود من دارم کلی میگم هر کی که نخواد فرهنگ اشتباه خودش رو اصلاح کنه پس میشه گفت که فرهنگ نداره …
اشکهایم دانه دانه و قطره قطره رو کیبرد می ریزند و نمی توان گریه واقعی سرداد… سرنوشت آن چیزی را که از روز اول برای تو مقدر شده به سرت می آورد.. حالا یه این سر نوشت یه سنگ بزرگ آسمانیست یا خوشبختی و رفاه زمینی… هیچگاه نمی شود از سر نوشت گریخت.. حتی اگر خیلی هم ثروتمندو قدرتمند باشی.. سرنوشتت از قبلی معین شده و هیچ شکی در این نیست که اگر به ناحق به این بالا رسیده باشی خودش تو را پایین خواهد کشید و اگر به ناحق تو را پایین انداخته باشد روزی جزای کارشان را خواهند دید… کاش سرنوشت ما هم مانند همه این مردمی بود که به هر چه می خواهند می رسند.. معلوم نیست خدا برای من چه سرنوشتی را در نظر گرفته .. امیدوارم که بتوانم از این امتحانتش سربلند بیرون بیایم..
(این جوری کتابی بنویسم خوبه ؟)
…. نمیشه کاری کرد به قول شاعر :
قسمت تو همین بوده ، که بر سرت گذشته       مکن گلایه از فلک، این کار سرنوشته!!!
دیروزی با بچه ها رفتیم خونه وحید(همون دوستم که داداشش فوت شده) .. یکی از بچه ها شروع کرد به خوندن .. اشک همه دراومده بود.. ولی من اصلا گریم نمی اومد.. شاید برای اینه که اگه بخوام برای کسی گریه کنم اون کس خودم هستم نه کس دیگه..
—————————————————————–
…اگه Flash Player رو نصب کرده باشید رو سیستمتون می تونین در حال حاظر یه آهنگ رو از شادمهر عقیلی بشنوید .. می تونید به من پیشنهاد بدید که آهنگ دلخواهتون رو، رو وبلاگ بذارم… می خوام از میون آهنگ هایی که وجود داره اونی رو که خواننده هام بیشتر دوست دارن برای ولاگ بذارم.. پس بگین که کدوم آهنگ رو دوست دارین تا من برای هفته آینده رو وبلاگم بذارم.. امکانات این وبلاگ هر روز در حال افزایشه.. می تونید بهم بگید که مثلا چیکار کنم که بهتر بشه و این جور چیزا تا یکی دو روز دیگه یا همین امروز یه قسمت میذارم که توش نظرات و پیشنهادات کلیتون رو برای بهتر شده وبلاگ بهم بگین..
از کسایی هم که اومدن و تو این نظر خواهی که همین بغل گذاشتم شرکت کردن خیلی ممنونم.. امیدوارم که بتونم هر کاری که از دستم بر میاد برای شما دوستان عزیزم انجام بدم…
اگر می خواید آهنگ های فلشی رو که من ساختم ببینید و یا اینکه تو قالب وبلاگتون بذارید می تونید برید به این آدرس :
http://www.hamedsw.free-host.com/flash/
..
امروز دیگه آخر کیاومتری نوشتن شدم.. کجای کارید هنوز مونده .. من یکی که از حرف کم نمیارم!!
نه دیگه اگه بیشتر بنویسم کسی فکر نکنم بتونه بخونه.. پس تا روز یکشنبه که به روز بشم
خداحافظ………

اعصاب داغون!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۲ شهریور ۱۳۸۲

سلام…
نمی خوام زیاد مقدمه چینی کنم می رو سر اصل حرف ها :
باز هم چهار پنج روز دیگه از زندگی ما رفت با هزار جور اتفاق و از این جور چیزا!!!
اول از همه اینکه طرح نشریه اصلی که اون همه روش زحمت کشیده بودم تایید نشد و حالا باید بشینم یکی دیگه از اول طراحی کنم .. من که طرح مال خودم نبود .. یکی از بچه ها طرحو داده بود و حالا هم اگه بد بوده تقصیر اون بوده که نشریه رو با روزنامه دیواری اشتباه گرفته..
راستی دیدین بعضی ها یه جوری رفتار می کنن که به نظر میاد خیلی سنشون زیاده ولی وقتی می پرسی می فهمی که خیلی هم بچه هستن؟! این کسی هم که به من طرح داده بود از همیناست! من تا حالا فکر می کردم این دختر حداقلش از من یک سالی بزرگتره ولی حالا می بینم که چهار سال هم از من کوچیکتره ولی خیلی عقلش می رسه!!! یه جوری حرف می زنه که حسابی پخته به نظر میاد و تا ببینیش می گی این خیلی با تجربه است… البته راه های دیگه ای هم برای بعضی دیگه وجود داره که خودشون رو بزرگ جلوه بدن.. ولش کن الان دو سه کیلومتری هم درباره این می نویسم!!
خوب شما چطورین؟ خوبین دوستان با وفای من؟ ..
می دونین من یه دوست دارم که انگار معلم املای منه : مهران(وبلاگ آخرین قلب آبی)!!!.. از همون اولش که این یادداشت قبلیه رو نوشته بودم هر دقیقه می گفت که به جای سلام نوشتی “سلا” !!! تابلو بود هنوز هم درستش نکردم آخه می خواستم آپدیت کنم فایده ای نداشت و اصلا هم نمی تونستن کانکت بشم!! این ISP ما هم که دیگه شورش رو در اوورده!! اگه اینجوری نبود من می خواستم جمعه به روز بشم!!
بچه ها واقعا رو سفیدم کردید این دوست من مهران (آخرین قلب آبی که لینکش رو هم همین بغل گذاشتم!) به امید اینکه خواننده پیدا می کنه ولی بجز یکی دو نفر از کسایی که اینجا رو می خونن دیگه هیچکس بهش سر نزد.. این بیچاره هم داره ناامید می شه از نوشتن منم اگه جای اون باشم، هر روز به وبلاگ سر بزنم و ببینم هیچ کس نخونده در حالی که می خوام به روز کنم .. از نوشتن سرد میشم.. البته من که اینجوری نیستم حتی اگه وبلاگ هم نداشته باشم تو یه دفتر همه اینا رو می نویسم تا برام خاطره بشه!! ………
روز پنجشنبه فهمیدم برادر یکی از دوستام تصادف کرده و فوت شده!! :(( . روز جمعه هم قرار گذاشتیم که با بچه ها بریم مسجد برادرش و بعدش هم همراهش باشیم تا بهش دلداری بدیم!!! خیلی روز سختی بود جمعه!… باورتون نمیشه پسری که من تا حالا اصلا ندیده بودم یه ناراحت باشه حالا چجوری اشک می ریخت! حسابی حالم گرفته شد ولی نمی دونم چرا اشکم درنمی اومد؟ .. تا ظهری پیشش بودم و بعدش هم با بچه ها راه افتادیم که بریم خونه اینجا هم که قبرستونش هزار کیلومتر با شهر فاصله داره!! نصف راهو با یه مینی بوس اومدیم که اون بیچاره هم عزادار یکی دیگه بود!! ولی نصف راه باقیمونده رو پیاده رفتیم و کلی با بچه ها حرف زدیم و چرت و پرت گفتیم!! وقتی اومدم خونه حال خودم که حسابی گرفته بود هیچی.. ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود و باید سریع ناهار می خوردم تا برم کامپیوتر یکی از آشناها رو براش درست کنم! (من همیشه روز جمعه رو استراحت می کنم!!) خوب رفتیم و تا ساعت هشت و نیم شب هم با کامپیوتر اونا ور رفتم تا این آخراش بود که فهمیدم اشکال از کارت گرافیکه و چون سیستمش گارانتی داشت گفتم ببره پیش همون شرکت و درستش کنه!.. راه افتادم برگردم خونه.. تو راه سرم حسابی درد می کرد آخه می خواستم این یه روزو استراحت کنم ولی نتونستم یه ساعت هم تو خونه باشم! .. اومدم خونه دیدم مهران و چندتا از بچه ها خواستن برن بیرون تماس گرفتن که من هم باهاشون برم!! ولی چه فایده؟ یک ساعت قبل از اومدن من بوده و حالا هم دیگه کار از کار گذشته بود!! بگذریم جمعه ما سراسر با حالگیری گذشت!!
هفته قبل فهمیدم که آرش (پسر عمم که در یادداشتهای اول تعریفش رو کرده بودم!) از خواهرم خواستگاری کرده!!!!! اصلا داشتم شاخ در می اووردم اولا برای اینکه اختلاف سنی این دوتا بیشتر از نه ساله و بعدش هم برای اینکه تا قبل از این آرش حتی به خواهرم کوچکترین توجهی هم نمی کرد!! و بعدش هم برای اینکه آرش حدود ۱۰ سانتی از خواهر ۱۶۵ سانتی من کوتاه تره!! (قابل توجه شما که خواهر من ۱۷ سالشه و آرش ۲۶ سال) . اولش حسابی قاطی کردم چون حسابی طرف خودمو میشناختم می دونستم که همه کاری کرده و نه اصلا اخلاق درست حسابی داره و نه به درد خواهر من می خوره!! بعدش هم متوجه شدم که با یه نقشه قبلی موقعی که هیچ کس بجر خواهرم تو خونه نبوده تلفن زده و حسابی هم با خواهرم در این مورد حرف زده!! ( مثلا من خودم یه نفر دوست درام.. می دونم که اگه بهش بگم احتمالش کمه که جواب رد بده ولی جرات نمی کنم باهاش در این مورد حرف بزنم ولی این آدم با اینکه می دونه به احتمال ۹۰ درصد جواب رد می گیره ولی بازهم با کمال پررویی درخواستش رو می گه!!!) (ببخشید من هی دارم می تایپم ولی نمی دونم جمله بندی هام درسته یا نه؟!!!)
یکی دو ساعت با خواهرم حرف زدم تا بهش فهموندم تمام اون چیزایی که بهش گفته شده دروغ بوده!! اولا : اهل نماز و روزه که نیست این پسر!!  دوما همه جور خلافی هم ازش سر می زنه!!!! سوما حتی بعد از ازدواج هم به دیگران دل می بنده!!! چهارم : خیلی رفیق بازه و برای این می خواد ازدواج کنه که زنش رو  به دیگران نشون بده و بگه که منم ازدواج کردم!!! پنجم : اصلا این دوتا با هم تناسب ندارن (از نظر قد و سن!!) ششم : آرش از اون آدماست که هنوز بچه است و خیلی هم لوس بار اومده جوری که اگه یک هفته از مادرش دور باشه مثل بچه ها بهونه می گیره!! هفتم : من اصلا آرشو قبول ندارم!! هشتم : همین هفتای قبلی بس نبود برای جواب رد دادن؟ اینا هر کدوم یه جورایی ارزش به حساب میان!!! نهم : نه دیگه!! گفتم نه بچه جون مگه نمی فهمی؟!! دهم : بسه دیگه این همه گفتم!!!
خوب یه درخواست داشتم : برام دعا کنید!! اولا برای اینکه بتونم این نشریه ها رو با موفقیت تموم کنم و دوم برای اینکه به اونی که دوستش دارم برسم و سوم هم همین جوری!!
می خوام به زودی یه وب سایت طراحی کنم که همه امکانتی داشته باشه! فقط باید یه کم سرم خلوت بشه اخه الان انقدر کار دارم که بعضی وقتا نمی دونم کدومشون رو انجام بدم!!!
آها حال می کنین با این ساعته که گذاشتم این بغل؟ من که خودم عاشق این جور چیزام!!اگه دوست دارین تا کدشو بهتون بدم!! فقط باید یه جای خوب تو وبلاگتون براش گیر بیارین!! آخه هر چی بزرگتر باشه قشنگ تر هم هست!!! قبلا هم که گفتم اگه مشکلی در مورد کامپیوتر دارین و یا کاری می خواین تو وبلاگتون انجام بدین که نمی تونین بهم کافیه بگین تا سریع بهتون جواب بدم!!! خوشحال می شم بتونم کمکی به کسی کرده باشم!!
آها یادم افتاد چیا می خواستم بگم!! :
می دونین یکی از چیزایی که روحیه آدم رو از بین می بره چیه؟ عشق یه طرفه .. مثل من !! به یه نفر علاقه دارم ولی نمی دونم اون چه احساسی نسبت به من داره!! دوست دارم بیشتر با روحیش آشنا بشم آخه اون جوری که من از فکرش می خونم باید یه مشکلی تو زندگی داشته باشه که خیلی ازش رنج می بره! ولی اشکال همینجاست نمی دونم مشکلش چیه؟ می ترسم اگه من هم بهش ابراز علاقه کنم به مشکلاتش یکی دیگه هم اضافه بشه!! نمی دونم می فهمین منظورمو یا نه؟! آخه خودم برام پیش اومده که هزار جور فکرم  مشغوله بعد یکی هم میاد یه حرفی می زنه که دیگه مغزم برای حل کردن بقیه مشکلاتم کار نمیکنه!! بگذریم ولی برام دعا کنین!! چون خیلی بهش احتیاج دارم…
دارم زیادی پرنویسی می کنم .. امیدوارم که کار درست رو بتونم انجام بدم!! امروز که دارم اینو می نویسم روز شنبه است.. فردا صبح می خوام برم همون رو که تو پاراگراف قبلی گفتم، ساعت ۱۰ صبح ببینم… سعی می کنم اول به عنوان دوست سعی کنم تو حل مشکلاتش بهش کمک کنم.. تا روحیش بیاد سر جاش… بعدش هم قضیه خودم رو مطرح می کنم!! نمی دونم کارم درسته یا نه شما هم بهم پیشنهاد بدین تا بهترین کار ممکن رو انجام بدم قول می دم اگه موفق شدم ، از خجالت همه کسانی که بهم فکر رسوندن دربیام!! دروغ نمی گم ها!! این کارو می کنم!!!
باید برم یه دوش بگیرم تا یکم حال حوصلم سرجاش بیاد روز جمعه که نتونستم ناچارا حالا میرم!!!
ممنون از لطف همه شما …
آرزومند آروزهاتون…
حامد

Amigos!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۱۸ شهریور ۱۳۸۲

سلا دوستان…
من دوباره اومدم ..
بابا من که تازه آپدیت کرده بودم چرا گیر می دین؟!
دیگه دارم رکورد خودم رو میشکنم!! خواننده های یادداشت قبلی رو داشته باشید:!
این هفته برام هفته پرماجرایی بود.. اولش اینکه یه کم با مهران حرفم شد بعدش هم رفتم وبلاگش رو هک کردم!!!!!!!!! خوب دلم سوخت و همه بلاهایی که اون شب به سرش اوورده بودم فرداش درست کردم ولی آخر تریپ بود!! این پرشین بلاگ اصلا سیستم امنیت خوبی نداره اگه یه کم خوب فکر کنی خیلی راحت می تونی وبلاگ دیگران رو هک کنی!! کسی نیاد طریقه هکیدن ازم بپرسه که هکش می کنم!!
اصلا این کارو دوست ندارم.. بی خیال…
خوب حسابی نشریه ها دارن رو اعصابم قدم می زنن.. نمی دونم باید چیکارشون کنم .. مثلا دیروز بعد ظهر جلسه داشتیم و یه نفر اومده بود و  هی می گفت باید این طرحی رو که من میگم اجرا کنید!! یکی از این لرها بود که هیچی حالیشون نیست . نمی دونم که این جماعت می خوان آدم بشن؟ حیف من که تو این شهر لعنتی گیر افتادم اگه به یکی هم میگی خونمون تو این شهره ببین پیش خودش چقدر مسخره کنه!! شاید فکر کنه منم یکی از اینا هستم!! نه اینکه همه بد باشن… نه ! ولی اصلا فرهنگ و این جور چیزا حالیشون نمیشه .. هنوز جزو انسانهای اولیه حساب میشن .. مثلا اگه به یکیشون بگی من با اینترنت کار می کنم … مثل اینکه مثلا داری مسخرش می کنی نگاهت می کنه و دیگه نمی دونه چی بگه!! حال می کنین با این جور زندگی؟ من که دارم تو این شهر حروم میشم! دست رو دلم نذارین که خونه!!!
مارد و خواهرام روز جمعه از اصفهان برگشتن! خوش به حالشون .. کاشکی می شد منم برم!! ولی حیف میگه : فکر نان باش که خربزه آب است! .. حالا اگه نونمون هم آجر بشه که … مجبورم با همون آجر بزنم تو سر خودم!
قبلا گفتم که یکی هست که خوشم ازش میاد!!!<–… تا حالا عاشقش نشده بودم ولی چند روز پیش بود با هم بودیم داشتیم حرف می زدیم . صدام کرد : حــامـــد… / یه جوری گفت که من تا حالا هیچ کس اون جوری صدام نکرده بود!! حالم عوض شد با اینکه صداشو خیلی شنیده بودم ولی ایندفعه یه جور دیگه بود!!
اومدم خونه هنوز هیچ کس تو خونه نبود .. به خودم گفتم : حامد… نه.. یه بار دیگه نه… تو نباید… نباید عاشق بشی… این دفعه نمی تونی تحمل کنی… اگه مثل دفعه قبل شد چی؟…. نه فکرش رو از سرت بیرون کن… تو نباید… نه … نه… ولی چیکار میشه کرد؟ دل خودش هر بلایی بخواد به سر آدم میاره.. بله… : نه گفتن هام فایده نداشت … من عاشق شدم!!… ولی این عشق با عشقای دیگم فرق داشت یکیش اینه که هیچ وقت مطرحش نمی کنم… نه… نمی تونم اگه بخوام به اینم بگم و دلمو بشکنه….. نمی تونم زندگی کنم … هرچند که من قبلا یه بار مردم… ولی این دفعه دیگه برای همیشه می میرم… مهران جان اگه داری می خونی : نمی خوام این موضوع رومثل دفعه قبل بری بگی چون …«نمی خوام دیگه این دل بند زدم رو که به زور تا حالا از خورد شدن نگهش داشتم یه نفر دیگه هم برنه بشکنه» .. آخه دیگه نمی شه از نابود شدنش جلوگیری کرد…. من میگم عاشق می مونم تا موقعی که می بینمش.. اصلا کی گفته باید عاشق و معشوق به هم عشق بورزن؟ .. من خودم هستم کافیه نمی خوام یکی دیگه رو مجبور کنم که باشه… مهران تو هم سعی نکن.. بذار دلمون به همین خوش باشه…
خوب  ؟ می گه :
دوست دارم، می دونی؟……  این کار دله تقصیر خودم نیست.
همیشه گفتم :
لذت عشق رو دوری و نرسیدنه که به وجود میاره اگه راحت و زود بشه به وصال رسید عشق دیگه معنی نداره…
خوب دیگه بسه اشکم دراومد!!…
می دونین؟ هر آدمی تو یه سن و سالی به جایی می رسه که به یه نفر احتیاج داره که دوستش داشته باشه و اون هم متقابلا همین احساس رو داشته باشه… فکر کنم قبلا هم اینا رو گفتم! یکی تو سن کم و یه نفر هم تو سن بالا و بعضی ها هم که هیچ وقت.. دقیقا همون مصداق منه که الان می بینین! من الان به همون موقع رسیدم!!! … نمی دونم عشق های !! قبلیم یا همین جدیده واقعیه یا مجازی؟ ترو به خدا اگه شما فکری دارین بهم بگین!!
نمی خوام زیاد بنویسم ولی خودش زیاد میشه.. چیکار کنم دیگه.. دلم پره از دست زمونه…
راستی من این یه هفته این همه زحمت کشیدم و خونه رو مرتب کردم تا دیگه مادرم وقتی برمیگرده زیاد کارش سخت نباشه، ولی بشکنه این دست که نمک نداره!! چرا؟ چون اومده و همه چیزایی رو که من شستم رو از اول داره می شوره!! من هم دیروز حسابی قاطی کردم آخه از خودم وسواسی تر تا حالا ندیدم… خیلی به تمیزی و این جور چیزا اهمیت میدم .. فقط اینا نیست مثلا اگه بخوام لباس یا کفشی چیزی برای خودم بخرم تمام شهرو زیر و رو می کنم و هیچی نمی خرم!! اگه هم بخرم یا ده بیست بار می برم عوض می کنم و پس میدم یا بی خیال میشم و همون رو می پوشم و یا اینکه اصلا می ذارمش کنار و هیچ وقت ازش استفاده نمی کنم!
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت برای مادرتون کاری انجام ندیدن اگه اخلاقش مثل مامان منه .. چون زیر نظرش نمیاد…
من یه سوال پرسیده بودم و یه نظر خواهی هم راه انداخته بودم!! هیچ کدومتون جواب درست نگفتید! :)) .. چون یه مورد دیگه هم بود که Hidden بود و کسی ندیدش … توش نوشته بودم : هر جور راحتم می نویسم هر وقت هم بخوام یه جور دیگه می نویسم..:))
ببخشید شوخی کردم خیلی از شمایی که نظر دادین ممنونم !! من چون شما دوست دارین همین جوری می نویسم… خیلی بهم لطف دارین… نمی دونم با چه زبونی تشکر کنم؟! اسپانیایی خوبه؟ فرانوسوی چطوره؟ آلمانی و روسی چی دوست دارین؟ پس به ترتیب داشته باشین :
Tanques, Citernes, Panzers, شرمنده فونت روسی ندرام !! پس به زبون سوئدی می گم : Tank!!! (شبیه انگلیسی هم هست یه جورایی!!)
اگر بخواین می تونم برای خودتون تو وبلاگتون یه نظر خواهی هر جوری که بخواین راه بندازم!!! برام مثل آب خوردنه .. بهم موضوع نظر خواهی و انتخاب های نظر خواهیتون رو بگین تا یکی براتون درست کنم که حالی برده باشین!! من سرم درد می کنه برای این جور کارا!!
من دیگه زیاد نوشتم باید تمومش کنم .. قربون همه شما …
کوچیک شما : حامد…