سفر

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده در ۱۸ آبان ۱۳۸۷

سلام
دیروز می خواستم آپ کنم اما یدفه ساعت ۱۲:۳۰ ظهر به ذهنم رسید برم جنوب! همینجوری بدون مقدمه و تنها راه افتادم و زدم به جاده.
یه سه ساعت و نیمی رانندگی کردم تو راه مسافرایی رو که مونده بودم رو هم به مقصدشون رسوندم! مسافر اولم یه صاحبخونه بود که تازه کرایشو گرفته بود و خوشحال بود! و بعدش هم دوتا کارگر بیچاره که دو روز کار کرده بودن و حالا که فهمیده بودن صاحب کار پول نمیده دست از پا درازتر داشتن برمیگشتن.
رسیدم به دزفول همونجا زنگ زدم به دوست زمان خدمتم حسین! تازه از خواب پاشده بود گفتم حسین برو دم در! وقتی اومد بیرون از تعجب چشاش داشت بیرون میزد!!
بغلم کرد و گفت فکر می کردم دارم خواب میبینم. دیگه رفتم تو و نشستیم یه دوساعتی حرف زدیم و گل گفتیم و گل شنیدیم!
هی اصرار کرد که بمون اما خوب نمیشد. ساعت ۷ راه افتادم و از بخت بد تو شهر گم شدم! هرکی هم یه آدرسی میداد و منم از اینور به اونور میرفتم! آخرش خودم راهو پیدا کردم و راه افتادم که برگردم. دیگه ساعت ۸ شده بود دوتا دانشجو رو سوار کردم و تو راه که رسیدن به شهرشون یکیشون میخواست معتادم کنه!!! گفت : حالا که اومدی اینجا خونه ما نزدیکه بیا یه موادی بزن و بعد سرحال بزن به جاده!! منم چشام اینجوری شد هنوز تو جاده بودیم زدم کنار و گفتم برو پایین گفت چرا گفتم مرد حسابی من تو عمرم بالاترین خلافم قلیون میوه ای بوده! حالا تو میگی بیا دود بزن سرحال باشی. خلاصه معذرت خواهی کرد و گذشت
شب بود و تو این جاده های کوهستانی واقعا رانندگی سخته اونم برای من که برای اولین بار از شهر برای مسافت بالا بیرون رفته بودم و اصلا تجربه رانندگی تو جاده و شب رو نداشتم. یه جا داشتم از ۵ تا کامیون یجا سبقت میگرفتم رسیدم سرپیچ از روبرو یه کامیون ۱۸ چرخ داشت میومد! شانس اوردم آدم خونسردی هستم در این مواقع وگرنه الان اون گوشه سمت چپ بالا یه نوار مشکی میدید!
خوب اینم از جریان دیروز من. برگشتنی دلم برای عسلم پرمیکشید جوری که تو جاده با تمام سرعت میومدم و به اصطلاح کیلومتر چسبوندم!!!
تعداد تخلف های جاده ای خودم رو که حساب کردم اگه پلیس بود یه چیزی حدود ۱۸۴۵۰۰ تومن باید جریمه میشدم!
یه جا هم تو دزفول از چراغ قرمز رد شدم که البته چراغش به جای قرمز زرد بود! همینجا از زحمات اون پلیس محترم هم که منو جریمه نکرد تشکر می کنم!

خوب برای امروز کافیه.

قهر

نوشته شده در موضوع شخصي, هاني در ۱۵ آبان ۱۳۸۷

سلام.

امروز هانی عزیزم برای اولین بار با بابایی قهر کرده بود.

جریان همش از صبح شروع شد که من میخواستم برم سر کار و خانومم دانشگاه. نی نی رو بردیم خونه بابای خانومم اما هانی دوست نداشت از من جدا بشه و با اینکه بابای کرد اما بغض کرده بود.

ظهر ساعت ۳ و نیم رفتم دم در دیدمش که منتظر من بود. بغلش کردم و بوسیدمش اما جوابمو نداد. گفتم عسلی جون بابایی چرا هیچی نمیگی؟ دیدم روشو برگردوند با اون چشای نازش میگفت برای اینکه از صبح تنهام گذاشتی. حدود نیم ساعت هرچی باهاش حرف میزدم نگاهم نمیکرد روش رو برمیگردوند. تا اینکه یکی از بچه های فامیل خانوم اومد بغل دست من یدفه عسل صداش درومد : برو برو… یدفه یه ماچ واقعا آبدار از صورتم کرد که بفهمونه که بابای خودمه و دوستش دارم.

الهی قربون اون دل کوچولوش برم (چشم حسودش کور) باهام آشتی کرده.

دختر من برعکس همه دخترا به جای عروسک علاقه به ماشین داره.

با اینکه هنوز دو سالش نشده اما بیرون که بریم تا از ماشین پیاده بشم میره سر جام میشینه پشت فرمون!

الانم داره دست منو گاز میگیره که تایپ نکنم و برم باهاش بازی! (میگن ما مردا همیشه بچه ایم بیخود نیست!)

خوب من فعلا برم.

خیانت

نوشته شده در موضوع عمومي در ۱۳ آبان ۱۳۸۷

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی … خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشه (شکسپیر)

آدم تو زندگیش خیلی چیزا رو میبینه.

فکرش رو نمیکردم که بعد از پست قبلی با موضوع اعتماد این پست رو با موضوع خیانت بنویسم.

همین چند وقت پیش بود که به خاطر خیانت زن به شوهر، مرد بیچاره و بی گناهی به ناحق کشته شد.

در جامعه امروز که متاسفانه هر روز بیشتر و بیشتر داره به تباهی کشیده میشه میشه بارها و بارها این موضوع رو دید. متاسفانه پدیده های تکنولوژی روز هم دارن به این قضایا دامن میزنن

چه بده که مردی که با تمام وجود به زندگی و زن و بچه هاش عشق میورزه یه روز متوجه بشه که داشته تو آستینش مار پرورش میداده. چه زشته و قبیح. هرچند همه میگن سنگسار اینجور آدما خلاف حقوق بشر و وحشیانست اما به نظر من حتی سنگسار هم کمشونه.

برای خیانت زنان ۱۰ دلیل وجود داره که البته آمار خیانت در جامعه ما تنها درصد کمیش مربوط به این موارد میشه.

بعضیا ذاتا خائن هستن! و البته خیلی از اینها به فطرت و گذشته فرد ربط داره.

به نظرتون یه آدم چندتا شخصیت میتونه داشته باشه؟!

خوندن این مقاله در مورد خیانت خالی از لطف نیست.

در مقابل مردهای خائن خیلی تعدادشون بیشتره. وبلاگ دریا رو که بخونید یه نمونش هست.

بگذریم.

روزها مثل برق و باد میگذرن کم کم دارم موهای سفیدی رو که هر روز زیادتر میشن رو بیشتر میبینم. عمر ما داره میگذره و همش شده یه زندگی یکسان.

صبح تا شب کار برای هیچی. آخر ماه هم که صاحبخونه میاد و پولشو میخواد داریم کار میکنیم برای مردم.

بارون امروز از صبح یکسره بارید. حسابی همه شهر خیس خورده.

دلم لک زده برای اینکه با دوستام مثل روزای مجردی تو این هوا بریم کوه و بخندیم. یادش به خیر قدیما چقد خوش میگذشت.

از دوستای قدیم فقط مهران مونده. دوست خوب خودم و خانوم گلش که تو جوونی ها با گروه کوه نوردی خاطره های تلخ و شیرین زیادی با هم داشتیم که هنوز هم یاد اون روزها برام شیرینه حتی روزهای بدش و یاد اینکه توی این سفرها و گردش ها چه چیزهایی رو از دست دادم و بدست اوردم.

حرف گذشته خیلی زیاده

ایشالا سر موقع مینویسم.