خوب امروز ۷ فروردین شد و نصفی از تعطیلی ها رفت.
خبرهای خوشحال کننده ای تو نت بهم رسیده اول از قیلطر دراومدن FaceBook که مدتها بود به همین خاطر بی خیالش شده بودم و تونستم از دوستان گمشده قدیم یه نفر رو توش پیدا کنم!
دیروز ظهر تکرار این سریال مرد۲هزار چهره رو داشتم نیگا میکردم و همزمان مشغول خوردن ناهار بودم یه جمله ای گفتن که تا پای خفه شدن رفتم! (اون قسمت که روانشناس به مهران مدیری گفت یه مریض داشته که ۳ تا شخصیت داشته :خودش و یه خلبان(؟!) و کرفس و اون دوتا شخصیتش رو پاک کرده و الان فقط کرفسه!) دونه برنج پرید تو گلوم بعد هی عیال دو دستی میزد تو کمر ممن که این بیاد بیرون و فایده نداشت من هم خنده امونم نمیداد. بگذریم به خیر گذشت وگرنه به خاطر یه جمله الکی به رحمت خدا میرفتم! بعدش دیگه هانی این حرکت رو که دیده بود یه فصل حسابی منو کتک زد! فکر کرده بود ه جور بازیه که خانومم میزنه و من میخندم!
دارم لینکدونی هم برای وبلاگ درست میکنم که مطالب جالبی رو که میخونم با بقیه به اشتراک بذارم.
تو این شبکه دوستان گوگلی هم که این بغل گذاشتم عضو بشید خالی از لطف نیست. نمیدونم چیه انقد به این شبکه های اجتماعی علاقه پیدا کردم!
خوب طولانیش نکنم. امسال رسما هیچ جا عید دیدنی نرفتیم! جز خونه یکی از دوستان که پنجره رو که باز کنیم هم خونشون معلومه! حسابی تنبل شدم…
* بعد نوشت : به علت بی خبر بودن از اوضاع جامعه امروز خبر فوت امیدرضا میرصیافی رو در زندان شنیدم. متاسفانه با ورود به وبلاگش متوجه شدم فرد دیگری وبلاگش رو هم ویرایش و نوشته هاش رو پاک کرده. الان که نوشته های قدیمش رو پیدا کردم و خوندم واقعا اشک تو چشام جمع شد. اونم یکی بود مثل همه ماها یه وبلاگ نویس البته یه مقداری زبان سرختری از ما داشت. خوب دیگه زیاد در موردش نمینویسم چون تو پرونده خودم به اندازه کافی تهمت های سیاسی و اطلاعاتی هست که یه بار دیگه بندازنم اون تو…






