آدم ها…

نوشته شده در موضوع روزانه در ۱۰ خرداد ۱۳۹۰

هیچ دو نفر آدمی نیستن که مثل هم باشن

هر آدمی یه رنگی داره هر آدمی یه اخلاقی

اما خوب گذشته از همه اینا هر آدمی یه تاثیر خاص خودش رو روی دیگران میذاره…

گاهی اوقات آشنایی با آدمای جدید هرچند که شناختت هم کم باشه باعث میشه که زندگیت تغییر کنه…

الان از اون مواقعه…

نمیتونستم که در موردش ننویسم..

و نمیتونم که در موردش فکر نکنم…

امیدوارم به زندگی.. امیدوار…

———————-

تا یادم نرفته بگم برای دوست خوبم مهران یه دنیا خوشحالم….

پی نوشت : دوستان عزیز متاسفانه برطبق اتفاقات  چند هفته گذشته در حال حاضر سرور ۶ مشکل پیدا کرده و اگر بالانمیاد واقعن از دسترس من خارجه. به علت قرار گرفتن سرور در آمریکا تنها کاری که از دستمون برمیاد صبر کردن برای رفع مشکل سرور هستش که در حال انجامه. بازهم از همه عذرخواهی میکنم. امیدوارم که دیگه کمتر شاهد همچین مشکلاتی باشیم و با اطمینان به وبلاگ نویسی ادامه بدیم…

آرزو…

نوشته شده در موضوع روزانه در ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

بچه گونه‌ست که بخوای هرچیزی رو که دوست داری، برای خودت داشته باشی.

شاید یه تلنگر لازمه مثل یه سیلی از یه پیرمرد و گفتن این جمله که : بزرگ شو…

 

———-

p.s : خوردن هرگونه سیلی رو تکذیب میکنم! :D

مملکته؟

نوشته شده در موضوع روزانه در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

صبح که از در خونه بیرون میرفتم معتادی اون ور کوچه با وضعی اسف بار در حال تزریق بود، خون از دستش جاری بود معلوم بود که کارش رو بلد نیست. شاید هم بلد بوده اما حواسش نبوده. منو که دید راه افتاد و رفت من پشت سرش تا سر کوچه رفتم.

پایین تر دختر یکی از همسایه ها رو دیدم که ترسون و لرزون تو چهارچوب در وایساده بود. روبروش یه معتاد دیگه با چاقوی دستی داشت اضافات ریشش رو کوتاه میکرد. دختره من رو که دید جرات پیدا کرد و از خونه بیرون اومد اما معتاد لبخندی تحویلم داد و ادامه کار…

همین یک هفته پیش بود که از سر کار برمیگشتم و یکی از پسرهای هم محله ای که قبلنا به نظرم بچه خوبی میومد رو دیدم دود سفید و بوی خاصی از سیگاری که دستش گرفته بود بیرون میومد. منو که دید یدفه جاخورد و گفت : ببخشید مهندس…

از اون روز هروقت که من رو میبینه همین جمله رو دوباره تکرار میکنه..

من نمیدونم چی بود که دود میکرد..  نمیخوام هم که بدونم

روز جمعه گذشته صدای شلیک ۳ گلوله توجهم رو جلب کرد.. نرفتم که ببینم صدا از کجاست اما کاملن مسیرش مشخص بود..

نیروی انتظامی که اصلن وارد نشد فقط یک سری لباس شخصی با شمایل مشخص اومدن و پوکه ها رو جمع کردن و رفتن انگار نه انگار که اتفاقی افتاده..

جالبه که نیروی افتضاحی منبع فرووش این مواد رو کاری نداره اما هرشب حدود ساعت ۱۰ شب سر کوچه اونوری کمین میکنه و خریدارها رو میگیره. شبی نیست که نمونه ای از این رفتارهای زشتشون رو با مردم نبینم و به حال مملکتمون تاسف نخورم..

کلیشه ای شده این جمله تو اینترنت اما : مملکته داریم؟؟!

—-

بعد نوشت : به قول مهران یادم رفت بگم گوشیم رو هم دزدین اونم تو محل کار و از روی میز، هنوز هم گاهی فیلم لحظه بلند شدن گوشی رو نیگا میکنم و حسرت میخورم. کوفتش بشه اون دزد بی همه چیز هرچند که من بهترش رو خریدم. انقد غم جامعه رو خوردم غم خودم یادم رفت!!! :)