شرح حال

نوشته شده در موضوع شخصي در ۰۶ شهریور ۱۳۸۸

یه چیزی که برام واقعا اعتقاد شده اینه که همیشه “حق” پا برجا خواهد موند و باطل همیشه دستش رو خواهد شد. حتی اگر تمام دنیا دستشون یکی بشه تا واقعیت رو کتمان کنن.

این روزا برعکس خیلی از شما من اصلا تو حال و هوای ماه رمضون نیستم. اونایی که منو دیدن میدونن که لاغرم و ضعیفترم از اونی که بتونم تو این هوای گرم و روزهای طولانی، مخصوصا با مریضیی که الان تو دوران نقاهتش به سر میبرم، گرسنگی و مخصوصا تشنگی رو تحمل کنم و در کل هم این کار رو کار بیهوده ای میبینم.

اون روزایی هم که روزه میگرفتم در زمان جوانی، تا جایی که فکرش رو میکنم هیچ معنویتی نصیبم نشد. با اینکه واقعا افکارم خالصانه و پاک بود

به سلامتی نسبت به ماه گذشته در این روز ۶ کیلو کم کردم و حالا با ۱۵ کیلو کمبود وزن روزهای سبکی رو تجربه میکنم!!!

شرمنده کم پیدا شدم و بهتون سرنمیزنم. امیدوارم اوضاع این روزهامو درک کنین.

شدیدا احتیاج به مشورت دارم. اما با هرکی مشورت میکنم به قول خودمون هنگ میکنه! فقط و فقط همون قضیه برحق بودنه که کمک میکنه تا بتونم خودمو ثابت کنم و در برابر توطئه ها دوام بیارم.

خدا رو شکر امیدوارم بتونم از حق خودم خوب دفاع کنم.

برام دعا کنین

امروز…

نوشته شده در موضوع ذهن در ۲۸ مرداد ۱۳۸۸

…پشت میز تو شرکت نشستم. سرم یه مقدار گیج میره. ارباب رجوع که حالیش نمیشه مریض احتیاج به استراحت داره میخواد کارش راه بیفته، اربابه دیگه.

چشمام سنگین میشن دلم میخواد بخوابم. اما نمیشه کارام همه مونده

سرم رو رو میز میذارم. سرم رو که بلند میکنم تیزی و سوز آفتاب تو چشمم میزنه. به خودم که نگاه میکنم با یه لباس خاکی رنگ وسط یه بیابون بی آب و علف نشستم. از دورها یه دکل نگهبانی دیده میشه. خوب بدم نیست!

پامیشم رو راه میفتم. راستی من اینجا چیکار میکنم؟ یعنی تمام این اتفاقاتی که تو ذهن من گذشته همه یه خواب بوده؟ پس من اینجا چیکار میکنم؟ اینجا چه جای خوابه؟

تا اون جایی که یادم میاد اگر مستقیم همین جهت رو برم به هیچ جا نمیرسم. راستی بچه ها کجان؟ چرا من تنهام؟

از دور یه صدا میاد (تو ای عشق و…). هر از چندگاهی صداش کمتر میشه. همون دکه معروف.  (ای تمام امیدم…) راستی اینا آهنگ دیگه ای ندارن؟ (بیا بنگر بر دل غمدیده…)

حالم زیاد سرجاش نیست. انگار گرمازده شدم. تا جایی که یادم میاد امروز من حالم به هم میخوره و دو روز تو آسایشگاه بستری میشم. (بده پیمانه… به این دیوانه…)

راستی تا حالا انقد به این آهنگ توجه نکرده بودم. یعنی میشه؟ یعنی همه این اتفاقات که دیدم خواب بوده؟ همه این چهارسال؟ راستی الان چه سالیه؟

تقویم صد ساله رو از جیبم بیرون میارم و میذارم رو سال ۸۴٫ لبخندی از رضایت میزنم و راه میفتم. میدونم باید چیکار کنم.

به دکه نزدیک تر میشم. تا جائیکه یادمه اینجا یه زیر زمین هم داشت که مخابرات پادگان بود. پس کجاست؟ شاید من اشتباه میکنم.

آره فکر کنم تو گردان ۵ بود. اما…

وارد که میشم یه نفر پشت به من داره تلویزیون نگاه میکنه. (یکدم بنگر حال مرا.. بی قرار مرا…) میگم : داداش. برمیگرده، عینکم رو در میارم و پاک میکنم. انگار چشمام خیلی ضعیف شده. نمیدونم چرا هیچی از جزئیات صورتش رو نمیبینم. ناخوداگاه میترسم و چند قدم به عقب برمیدارم. پام به لبه کانکس گیر میکنه و میفتم. (تو صبح سپیدم… تمام امیدم…)

بلند میشم و اطراف رو نگاه میکنم. رو کامپیوتر پیغام داده Please Insert Next Volume یه اینتر میزنم.کاش همش حقیقت بود…

تلفن زنگ میخوره. باید رفت…

——————————————–

پ.ن. : همونطور که میدونید رفتار یه انسان(؟؟؟!) معرف شخصیت اونه. پس اگر کسی با اسم مستعار برای شما دوستان عزیزم کامنت تهدید آمیز گذاشت و یا فحاشی کرد، به دل نگیرید. از یک دیوانه همه کاری برمیاد اما همه تهدیداش مثل طبل توخالیه. فقط حرف میزنه. کسی که به نظرش همه تو دنیا مقصرن و فقط خودشه که کارش درسته و راست میگه.

ممنونم از صبرتون.

هاله نور

نوشته شده در موضوع عمومي, چند پهلو در ۲۵ مرداد ۱۳۸۸

هاله نور

بدون شرح!

—————————–

پ.ن. : از تمام دوستان که برای حوادث اخیر با من همدردی کردن. کمال تشکر رو دارم. گاهی بعضی انسانها میخوان با وحشی گری کارهای زشت خودشون رو در حاشیه قرار بدن.

و همانا که همیشه خدا بر تمامی اعمال ما ناظر است.

بعد نوشت : این عروسک رو از یه دستفروش گرفتم. یه الاغ با هاله نور بالای سرش. منظور فقط هاله نور بود. خواستم تائید کرده باشم!