نمیشه!

نوشته شده در موضوع روزانه در ۱۹ مهر ۱۳۹۰

چشم که برهم میزنم میبینم نزدیک سه ماه گذشته! بارها دستم به کیبرد رفت و هی نوشتم و هی پاک کردم!

خوب هرکاری انگیزه میخواد مهمتر از همه نوشتن. تو سه ماه گذشته اتفاقات زیادی تو زندگی من افتادن که البته در حال حاضر رو روال زندگی هیچ تاثیری نداشتن.

ماه گذشته دخترعموی عزیزم که بخش بزرگی از خاطرات کودکی من بود ازدواج کرد، براش از ته دل آرزوی خوشبختی میکنم. بعد از مدتها فامیل دور هم جمع شدن و چند روز به یاد موندنی رو کنار هم داشتیم. زندگی سریع تر از اون چیزی که فکر میکنیم در جریانه تو همین چند روز فیلمی از ۱۵ سال پیش رو نگاه کردیم از جمع فامیل خودمون پر از بچه ها قد و نیم قد، خیلی فرق داشتیم باحالا… حالا همون بچه ها رو که اومده بودن میدیدم همه همراه همسرانشون، جوون و خوشحال!

۱۵ سال شاید روی کاغذ خیلی کم به نظر برسه اما چشم بهم زدیم از اوج بچگی به نوجوانی و جوانی رسیدیم و تا اومدیم بفهمیم جوونی چیه پرت شدیم وسط زندگی…

از بچگی هیچی نفهمیدیم، از نوجونی هم جز راه مدرسه و سخت گیری پدر و مادر چیزی به یاد ندارم… به گذشته خودم که نگاه میکنم یه بازه زمانی رو انگار از ذهن من پاک کرده باشن. انگار این زندگی متعلق به من نیست. انگار این من نبودم.. نمیدونم چی شد واقعن؟ هفته گذشته با سوگلی* عزیز حرف میزدم و با خودم فکر میکردم که کجا بود و چه اتفاقی بود که اینطوری راه زندگی ما رو رقم زد؟ کی مقصر بود؟ من چرا اینجام؟

به قول دوست عزیزم نیلوفر، شاید ما ساخته شدیم که این راه رو بریم، شاید راز زندگی ما خوشبخت کردن دیگران بوده، ساخته شدیم تا مرحم زخم دیگران باشیم، سنگ صبور دردهاشون و سنگ زیرین آسیاب. درسته زندگی هرکس یه هدفی داره. شاید خدایی که اون بالاست واسه امثال من این حکمت رو از آستین بیرون اورده!!!

از این حرف ها که بگذریم، حدود ده روز پیش دخترم رو دیدم. لاغر شده بود مشخص بود، محکم همدیگه رو در آغوش گرفتیم باهم بازی کردیم اشک تو چشمای قشنگ دخترم جمع شد و اینجا بود که فهمیدم چقدر به خودم شباهت داره… یادمه بچه که بودم چون به هیچ وجه محبتی از پدر و مادر ندیده بودم، با یه حرف کوچیک و محبت آمیزشون اشک تو چشمام حلقه میزد. پدرم اون زمانا مسئول بخش اعصاب و روان بیمارستان بود. فشار کار انقدر اذیتش میکرد که دیگه وقتی برای توجه و محبت به فرزندان باقی نمیموند. مادر هم که درگیر مسائل خانوادگی و روزمرگی که الان معنیش رو بیشتر درک میکنم…

اما هرچی فکر میکنم میبینم که اگر که میخواستن میشد، میشد که خونه مثل پادگان نباشه که وقتی پدر خسته از سرکار میاد لازم نباشه همه خفه باشن و حتی صدای قدم زدن کسی هم شنیده نشه. با خاطراتی که از کودکی دارم و تجربه های کابوس وار اون دوران – که البته فکر میکنم عمومیت هم داشته در خیلی از خانواده ها! – به سن جوونی که رسیدم، اولین کاری که کردم کشتن دیکتاتور درون بود!

خودخواهی بدترین خصوصیت انسان هاست که باعث میشه به خاطرش به حقوق دیگران تـ.ـجـ.ـاوز کنن! (ای بمیرن که گفتن این واژه رو انقدر برای ما راحت کردن!)

ایمیلی برام اومده بود از دوست عزیزم که نوشته بود زندگی سه مرحله داره :

۱- نوجوونی : وقت و انرژی داری، اما پول نداری!

۲- کار : پول و انرژی داری، اما وقت نداری!

۳- پیری : وقت و پول داری، اما دیگه انرژی نداری!!

خلاصه همیشه تو زندگی باید یه چیزی کم باشه، اشکال نداره!

آ خدا! هرچی برامون رقم زدی راضیم به رضای تو! دلمون رو به رضایت تو خوش میکنیم اصن نمیدونم هستی یا نه! شاید ما رو یادت رفته! شاید هم ما رو دادی دست زیر دستا! اما خوب خودت یه نگاهی اینورا بنداز، یه سفر استانیی چیزی. یه عریضه بنویسیم بدیم دستت! تو چاه که بندازیم که بهت نمیدنش! تو وبلاگ مینویسیم شاید خوندی!

خلاصه انقد که میگید حامد بنویس نوشتم، به اینجا زود به زود سر بزنید چون بیشتر آپدیت خواهد شد.

این قطعه بسیار زیبا از پرویز پرستویی، به یاد دخترم که ازم دوره :

 

>>  دانلود آهنگ نیستش – پرویز پرستویی <<

و یه آهنگ زیبا هم که خیلی دوستش دارم و این روزها گوش میدم هم تقدیم به همه شما

نمیشه – شاهرخ

 

>> دانلود آهنگ <<

دخترم….

نوشته شده در موضوع روزانه در ۱۲ مرداد ۱۳۹۰

از اون روزی که رفته همش با خودم فک میکنم… فکر و خیال…

براش کم گذاشتم؟ آیا لحظه ای بود که دخترمو ناراحت کرده باشم؟

گاهی وقتا بود که خسته از سر کار میومدم و حوصله هیچ چیزی رو نداشتم، هانی میومد و سر به سرم میذاشت و یا بنا به عادت بچگی صدای عروسکاشو پشت سر هم درمیوورد… دلم میخواست استراحت کنم اما بعد میگفتم الان هانی مهمتره بهش یه لبخندی میزدم و منم باهاش ادامه میدادم تا وقتی که بگه بابا خوابم میاد و بغلش کنم که بخوابه..

به عشقش زندگی میکردم این پست رو خوندم مال دوسال پیشه :‌ به نام پدر

نه کم نذاشتم هرلحظه بهش عشق ورزیدم.. میخواستم باهاش حرف بزنم اما از بدجنسی نذاشتن

صبحا که پامیشم خونه سوت و کوره بی اختیار گریه‌م میگیره.. میرم صبحانه بخورم تنها روی میز وقتی نیست صبحانه از گلوم پایین نمیره…

دیروز اتفاقی داشتم رد میشدم قطعه یکی از عروسکای آواز خونش روی کمد بود و افتاد و شروع کرد به خوندن.. همزمان با خوندن اون گریه من..

دخترم هرجا که هستی دوستت دارم.. دارم از دوریت پر پر میشم.. آرزو میکنم تو خوشحال باشی من مهم نیستم… فقط میخوام که پیشم باشی همین..

اشک امونم نمیده دستام میلرزه و دیگه هیچی تو این زندگی ندارم که دلم بهش خوش باشه…

 

 

 

زندگی من

نوشته شده در موضوع شخصي در ۰۹ مرداد ۱۳۹۰

زندگی من همش یه اشتباه بزرگ بود

یادمه اون روزای اول که دیده بودمش، میگفت که بروجردی هستم و حتی لهجه مردم اونجا رو هم داشت به خیال خودم که بروجردی ها مردم خوبی هستن و فرهنگشون از این شهرخراب شده ای که ما توش هستیم بهتره بهش اعتماد کردم… اون روزا که نیاز به محبت داشتم وقتی پیشنهاد دوستی رو داد زود قبول کردم… مهران اون روزا رو یادش میاد…

این گذشت از سر دلتنگی و تنهایی هر روز وابسته تر شدم.. بدی هاش رو نمیدیدم هرکسی که میگفت یه جوابی میدادم… مهران شناخته بودش.. بهم هشدار دادی و من گوش ندادم.

این گذشت.. اون روزی که رفت و با پدرم حرف زد دنیا برام تیره و تار شد. بابا با صورت برآشفته اومد خونه و گفت این دختره کیه؟ اومده به من میگه باید منو بگیری واسه پسرت… من مات و مبهوت..

از اون روز فحاشی ها شروع شد هنوز هم نفهمیدم چرا؟ چون پدر و مادرش فهمیده بودن که ما باهم دوستیم، فقط دوست…

خونه عمه بزرگ، عمه کوچیک، عمو.. خاله… همه تهدید شدن همه…

بچه بودم، عاشق بودم فکر میکردم که همه دنیا اونه بدی ها و زشتی هاش رو نمیدیدم فقط میخواستم بهش برسم.. هرچی که دوستام میگفتن با فلانی بوده با این بوده، با اون بوده و دلیل و مدرک می اوردن که آدم درستی نیست، من با منطق مسخره خودم میگفتم گذشته هرچی که بوده گذشته حالا میخوایم به آینده فکر کنیم…

رفتم خدمت، نمیدونم چرا بی دلیل فکر میکردم خونوادش خیلی آدمای خوبین که میخوان ما رو به هم برسونن، پدرم مخالف بود.. همه مخالف بودن.. هزارتا سختی و اتفاق رو از سر گذروندم تا بهش رسیدم.. یه عصر بهمن ماه سال ۸۴ رسمن به عقد هم در اومدیم..این گذشت خونواده منو ترد کردن .. نه پولی نه پشتیبانی . هیچی نداشتم.. دنیام شده بود عشقی که بهش رسیدم.. با تموم وجودم تلاش کردم.. یه مغازه کوچیک اجاره کردم شبا تا صبح بیدار بودم و کار کردم خودش هم کمک میداد نه اینکه بگم فقط من.. یه خونه اجاره کردیم… دوباره رفتم شرکت خودمون مشغول به کار شدم همراه دوستام.. ماشین خریدم.. و هانی به زندگیمون وارد شد…

هانی ۶ ماهه بود که با خونواده خودم آشتی کردم.. باورم نمیشه عروسی خواهر خودم رو تو این مدت از دست دادم…

روی صحبتم با توست :

یادته هفته دوم بعد از ازدواجمون گفتی باید بریم و شیشه های خونه بابات رو بشکنیم من گفتم نه! شروع کردی به جیغ زدن، همه چیزا رو که تو خونه بود شکستی.. مشکلات شروع شد.. کار خودت رو کردی آخرش.. اون شب اولین بار عینک منو تو چشمم خورد کردی.. بعد به همه گفتی که حامد با مشت زده تو دماغ من و خونوادت هم میگفتن آره دماغش کج شده.. بدون حتی یک کبودی ادعا داشتن که من زدم و دماغت رو شکوندم..

بابا و مامانم که مکه رفته بودن همه این اتفاقا افتاد.. اون روزا و حتی روزای بعد و در تمام طول زندگی فکر میکردی باید از خونواده من انتقام بگیری و من به خاطر تو از اونا ترد شده بودم.. بخاطر اینکه از شر و تهدید فامیل شما دور باشن که هر روز یه اسلحه اتوماتیک رو نشون میدادن که مادرت رو میکشیم و بابات رو فلان و خواهرات رو میدزدیم و…

مجبور بودم تحمل کنم خودم رو هم تهدید به مرگ میکردن… چراشو هنوزم نفهمیدم…

یادته؟ وقتی که بابام از مکه اومده بود به چند نفر شماره خونه ما رو داده بودی که زنگ بزنن و فحاشی کنن؟ و البته سردسته اینا هم خودت بودی…

یادته؟ فکر میکردی هرچیزی که بابای من داره حق توئه و میخواستی حقت رو از این خانواده بگیری؟ همه مسائل از اینجا شروع شد که چشم دوختی به داشته های خونواده من که برعکس خونواده خودت که هیچ نداشتن منبعی بود برای پولدار شدن…

هانی سه ماهش بود که برای بار اول بهم خیانت کردی.. هرچند من نزدیک به یک سال بعد فهمیدم اینو و خودت هم اعتراف کردی و از خجالت عمل زشتت پاشدی و رفتی و یک ساعت بعد برگشتی با یه دنیا به ظاهر پشیمونی و من ساده بخشیدمت… گذشتم هیچی دیگه در موردش نگفتم بهت.. در عوض تو به من انگ خیانت زدی و برای استحکام جایگاه خودت و اینکه یه روز از این نتونم استفاده کنم همه چیزو بهم ریختی…

یادته؟ هانی رو تو ۶ ماهگی هم کتک میزدی.. بچه چه گناهی داشت که تو حوصله بودنشو نداشتی؟

صبح که بیدار میشدم تو رفته بودی.. من بودم و هانی… جاشو عوض میکردم و میبردم میدادم دست مادرم و بعد میرفتم سرکار.. بزرگتر که شد صبح میبردمش مهد و از خونه مامان غذا میبردم واسش و بعد از ظهر تا شب رو هم دوباره خونه مامانم بود و شب برمیگشتیم… خیلی از شب ها که تو نبودی من و هانی با هم میگذروندیم… مادرم میگفت برای چی به اون خونه برمیگردی؟ میگفتم زندگیم برام ارزش داره میخوام یه روزی نگم کاری از دستم برمیومد و انجام ندادم… همون شبا و روزا که نمیدونم در آغوش کی روزگار میگذروندی…

یادته اون شب که با میله به من و هانی حمله کردی؟ فقط برای اینکه خوابت میومد و صدای ما اذیتت میکرد؟ ساعت ۲ شب بچه بغل از دستت فرار کردم… توی راه پله های آپارتمان تا جایی که تونستی زدی تو کمر و گردن من جوری که همه جام کبود شده بود… برای اینکه به بچه‌م آسیبی نرسونی…

یادته فامیلاتونو از روستا برداشتی و بردی همه باهم قسم خوردن که من از اول زندگی به تو خرجی ندادم؟ به قول خودت ۴ میلیون تومن بود نمیشد ازش گذشت وقتی که میشد به دستش اورد..

یادته بعدها که بهت گفتم چرا خودت رو بروجردی معرفی کردی گفتی روستای بابام اینا نزدیک بروجرده… البته نزدیک که چه عرض کنم از سمت کوه اگر میرفتی و از اونور جاده ها بیرون میومدی ۵۰ کیلومتر با بروجرد فاصله داشت..

به خاطر تو، دوست، فامیل، آشنا، همکار و همه از دستم رنجیدن به خاطر کارهایی که تو میکردی و همه رو به پای من میذاشتن.

من برای تو چی بودم؟ پیرهن نویی رو که برای خودم میخریدم بعد از چند روز که دنبالش میگشتم و پیدا نمیشد تن برادر قل چماقت میدیدم..

روزی که فهمیدم با اون پسره پیام رابطه داری با کمال وقاحت اعتراف کردی که عاشقشی و وقتی که حقت رو از من گرفتی میخوای بری و یه زندگی تازه رو باهاش شروع کنی…

یادته اون روز که خونه اومدم و هانی گم شده بود؟ داشتی با تلفن حرف میزدی.. گوشی رو که گرفتم همون پسره بود، پیام، رفتی بیرون در رو قفل کردم هانی رو از سه تا کوچه اونورتر پیدا کردم و با خودم اوردمش خونه.. تو راهروی آپارتمان داد و بیداد راه انداختی جیغ زدی خودت تنها که یعنی مردم بیاید این داره منو میزنه.. وقتی فهمیدی که راهی نداری و کسی بهت اهمیت نمیده در رو شکستی اومدی داخل خونه و به خاطر عشقت هرچی ظرف و ظروف و شیشه بود تو سرما خورد کردی… هنوز جای زخماش هست روی بدنم… فقط هانی رو گرفته بودم تو بغلم که چیزی بهش برخورد نکنه…

از مادر بودن هیچی نفهمیدی.. هیچ وقت نتونستی همسر خوبی باشی.. یه عمر سکوت کردم.. مشاور معرفیت کرد به روانشناس .. خانوم جاریانی رو که یادته؟ برات دارو نوشتف به من گفت حتی اگر لازم باشه باید بستری بشه.. به جاش تو داروها رو دور ریختی رفتی و به دکتر فحاشی کردی که از من رشوه گرفته که تو رو بیمار معرفی کنه….

کار به جایی رسیده بود که مشاور مرکزی که خودت بار اول اونجا رفته بودی برای رفع مشکاتمون به من گفت خونه رو تخلیه کن برو پیش پدر و مادرت تا مجبور بشه یا مهریه رو اجرا بذاره یا اینکه درخواست طلاق بده…

اما تحمل کردم. بارها صحنه سازی کردی… تو خونه خودم بهم خیانت کردی.. به خیال اینکه من نمیفهمم…

به خونوادت که گفتم گفتن مدرکت کو؟ اون شب که برادرت با چاقو اومده بود و تهدید میکرد من رو که اگه ازت جدا شم میکشدم.. حرف من رو باور کرد.. شماره و آدرس و حتی پلاک ماشین اون پسره رو بهش دادم… اما چه فایده هرچی هم که باشن خونواده تو بودن… بارها پدرت اومد و گفت قول میدم که درست میشه.. این یک بارو ببخشش .. ده ها بار این یک بار تکرار شد…

مهریه رو رفتی اجرا گذاشتی و گرفتی.. هرچند که قسطی…

من و هانی داشتیم زندگیمون رو میکردیم.. داشتیم فراموش میکردیم که یه روز بودی.. نه جات خالی بود و نه کمبودی از بابت نبودنت حس میشد..

بعد از این همه مدت اومدی و ادعای مادری کردی.. برای دختری که حتی درست و حسابی تو رو یادش نمیاد.. محبتی ازت ندیده.. اما چه میشه کرد؟ بچه‌ست بارها به من میگه منم مامان میخوام.. نمیدونه مامان چی هستش.. محبتی از تو ندیده فقط مامان میخواد…

حالا هم برای فاز بعدی انتقامت و درآمد بیشتر از خرجی هانی و یا شاید اینکه بعد از این همه مدت حس کردی کم گذاشتی برای دخترم.. ازم گرفتیش…

دو روز نشده دخترم مریض شد.. میدونم من و هانی خیلی بیشتر از این چیزا به هم وابسته ایم. منم نمیتونم دوریشو تحمل کنم.

بارها برای تخریب من وبلاگ زدی فحاشی کردی به دوستام : اینجا در موردش نوشتم

افسرده شدم از زندگی سیرم… تنها چیزی که میخوام اینه که هانی برگرده…

من تو رو گول زده بودم؟ من چند شخصیتیم؟ باز رفتی و وبلاگ نوشتی برای خراب کردن شخصیت من : اینجا

اون روز که با تو ملاقات کردم برای چی بود؟ برای اینکه خوشحال بودی که چون هانی هست زندگی من بهم ریخته میخواستی بهم ثابت کنی که از دستت دادم.. اما تو از دست دادی من و هانی رو… بهت یه مسیج از گوشیم نشون دادم که فکر نکنی بدون تو مُردم… یا تنها میمونم…

اون روز تهدید کردی که هانی رو بهت بدم یا فلان مبلغ پول تا بری و دیگه سراغش نیای..

تموم گذشتمو که از بین بردی.. حامدی رو که همه رو اسمش قسم میخوردن به خاطر اشتباهاتی که تو انجام دادی و همه از چشم من و انتخابم میدیدن پیش همه خراب کردی…

رابطه ای رو که میتونست خیلی خوب قشنگ تر باشه در آینده رو باز به خاطر نوشته های تو از دست دادم… بخند باز کار خودت رو کردی..

شاید دیگران تو رو درست نشناسن به همه حق میدم برن اون وبلاگ رو بخونن… درسته این یه دنیای مجازیه.. اما من حقیقت دارم..

به خودم حق میدم.. این رو نوشتم چون خیلی حرفا رو دلم مونده بود… گذشته من یه کتابه.. خیلی از فصولش هم تو همین وبلاگ نوشته شده..

برای دخترم نگرانم.. برای سلامتیش.. دوست ندارم مثل تو بشه.. بزرگش کردم خانوم شده و با تربیت.. اما حالا که پیش تو اومده خواهش میکنم انتقامت رو از بچه نگیر.. دستم کوتاهه.. قانونه دیگه… چه میشه کرد؟

فقط شبا جای خالیش رو میبینم و گریه میکنم… روزا نبودنش به گلوم چنگ میزنه.. موقع غذا خوردن که تو آغوشم نیست بغض نمیذاره چیزی از گلوم پایین بره…

——–

دوستان منو ببخشید که با نوشتن این پست ناراحتتون کردم.. میدونم که این نوشته ها رو میخونه.. میخوام بخونه شاید فکر کرد به کارایی که کرده به یک جوونی که نابود کرده و هنوز هم پشیمون نشده و داره ادامه میده…