تحول درونی! و برونی!

۲۰ آذر ۱۳۸۸

بعضی وقتا آدم که با خودش میشینه و فکر میکنه به یه نتایجی میرسه!

یکی افسرده میشه و دست از زندگی میکشه و یکی دیگه ممکنه امیدوارتر بشه برای ادامه…

حالا من تصمیم خودم رو گرفتم. بسه این همه غصه گذشته رو خوردن. هنوز کلی از زندگی باقیه. میخوام همه چیزی رو که از دست دادم به دست بیارم. میخوام یه زندگی جدید بسازم. میخوام خودم باشم.

میخوام یکم بیشتر به خودم برسم لباسای خوبم رو همیشه بپوشم. مردم از دیدنم لذت ببرن.

شاید باز هم مثل گذشته ها بتونم بگم Rictusempra  و دنیا رو وادار به لبخند زدن بکنم!!! شاید دوباره برگردن اون روزایی که من با حماقت خودم از دستشون دادم. شاید و شاید و شاید…

هیچکدوم از هدف هام هم که بدست نیاد حداقل تو زمینه کاری خودم موفق تر باشم.

نگران من نباشید. من قویم! حداقل ذهنم قدرت زیادی داره میتونم از پس همه چی بربیام.

به امید اون روز.

Enrique Iglesias : Takin Back My Love

This text will be replaced


>>دانلود<<

۸ دیدگاه

کوه مرا میخواند

۹ آذر ۱۳۸۸

mountain

یکی دو روز پیش بود که تو خونه نشسته بودم و بیرون هوا ابری و تاریک بود به شدت! آپارتمان من یه جاییه که پنجره رو که باز کنی به راحتی کوه رو میبینی و البته نزدیک هم هستش.

تو این تاریکی هوا و تو این بارون تنها جایی که من از همه بیشتر دوست دارم باشم بالای کوهه…

حسی که تو این حالت بهم دست میده برای خودم فقط قابل درکه. حس بارون خوردن و خیس خیس شدن. زحمت بالا رفتن از کوه با سختی و لغزش و ریسکی که تو راه وجود داره. بدون ترس از سقوط…

کوه برای من یادآور کلی از خاطراته. کوه برای من یعنی زندگی . که توی همین کوه بود که از دست دادم و بالای همین کوه بود که همه اتفاقای مهم زندگی من افتاد. آشنایی ها، جدا شدن ها.

نمیدونم شاید هم مرگم هم روی یکی از همین کوه ها باشه.

این همه خاطره. حیف که نمیتونم در موردشون بنویسم.

و حالا از این مادر مهربان مدت هاست که دورم و فقط نگاهش میکنم. شاید من پیر شدم. اون زمانا که من جوون تر و چابک بودم و برای بالا رفتن و به اوج رسیدن میدوییدم و پیرمرد جلودار میگفت : آهای پسر برگرد بیا عقب. حالا در میانه جوونی نه تنها حس جوونی و شادابی اون زمان رو ندارم، بلکه حتی از یه بار در سال بهره مند شدن از وجود این پیر طبیعت هم محرومم.

حیف الان زانوی سمت راستم یاری نمیکنه وگرنه مثل اون وقتا با تمام قدرت به طرفش میرفتم. اما چه فایده؟ گم کرده ها چنان گم شدند که با هزار بار رفتن و گشتن هم دیگه به دست نمیان.

چه خوبه که آدم تا جوونه قدر جوونیش رو بدونه نه وقتی که همه چیز رو از دست داد به حسرت رفته ها بشینه و آه بکشه که این آه کشیدن ها نه دامن کسی رو میگیره و نه چیزی رو برمیگردونه.

۱۳ دیدگاه

Disgusting!

۲ آذر ۱۳۸۸

امروز این مریضی منو برد تو یه عالم دیگه

بعد از اینکه دیدم دوقسمت دیگه هم از سریالی که جدیدا مشغولشم به اسم True Blood دانلود شده مثل این قحطی زده ها یه قسمت دیدم

True Blood

True Blood

من عاشق این تیتراژ اولشم مخصوصا اون آهنگ راک اندرول جیس اورِت و بازم مخصوصا این قسمتش که میگه :

I don’t know who you think you are,
But before the night is through,
I wanna do bad things with you.

بعدش هم به وبگردی و چت کردن با دوستان عزیزم گذشت و بعد سر ظهر و شکم گرسنه یه قسمت دیگه از سریال رو دیدم و تو کف قسمت بعدی موندم که تا شب احتمالا تموم میشه…

حالا تصور کنین همزمان با دیدن قسمت هفتم (همون قسمت دومیه که گفتم) یه شیر فاسد رو هم سرکشیدم و بعد از اینکه خوردم متوجه شدم که فاسد بوده (شبیه ماست شده بود ولی من مزش رو متوجه نشده بودم!)

حالا با تمام این تفاسیر الان یه حامد مریض رو تصور کنین که الان با حالت تهوع تقریبا رو صندلی دراز کشیده و داره مینویسیه! حالت منزجر کننده ایه. به قول یارو گفتنی قوز بالا قوز!

یا خر بیار و نمیدونم چی بار کن. زیر لب از صبح تا حالا چندین بار واژگان غریب و نامانوس fu.. و she.. و اینا رو گفتم! باشد که مقبول قرار گیرد…

حالا هم از اونور روز آخری یکی از دوستام دوستش یادش افتاده که برای گرین کارد ثبت نام کنه میخواد عکس و مشخصاتش رو برای منم بیاره

منم با این حالم اصلا حوصله شرکت و با مشتری سر و کله زدن و نمیدونم هی فین کردن رو ندارم پس این آقا هم باید از آمریکا رفتن منصرف بشه

الان خونه کاملا بوی مریضی میده و شانس اوردم که کسی اینجا نیست وگرنه به خونه ما وارد شدن همان و آنفلانزای جک و جونوری گرفتن همان!

اما تا جایی که یادمه مریضی از طریق وبلاگ منتقل نمیشه! بازم جای شکرش باقیه. اگه این خوکه بود و ما رو از پا در اورد. لطفا حلال کنید :دی

—————————–

پانوشت (با پا نوشتمش) : لطفا در نظر سنجی جدید بعد از تغییرات، بالا سمت چپ خودتون شرکت کنید!!!

۱۲ دیدگاه