سمیناهار!

نوشته شده در موضوع عمومي در ۱۳ مهر ۱۳۸۸

بعد از اون مسافرت تند و سریع و یه هفته کاری شلوغ قراره این هفته یه سمینار برگزار کنیم برای محصولات جدید GigaByte و تکنولوژی های جدید سخت افزاری، بلکم این ملت هم یه مقدار Up To Date بشن و دیگه تو خریدا و استعلامای سخت افزاریشون از کامپیوترای ۴ سال پیش کپی برداری نکنن!
این چند روزه رسما .. خوردیم از بس اینور و انور رفتیم و دعوتنامه به این ادارات مختلف دادیم. کلی خرج کردیم و کلی هم انرژی گذاشتیم برای نتیجه در آینده حالا تا ببینیم چی میشه.
تو این چند روزه گذشته یه سفارش طراحی و پشتیبانی سایت هم گرفتم که انجام شد و البته انقدر درگیر کارای شرکت شدم که وقت نکردم قراردادش رو تدوین کنم و پولمو بگیرم.
توجه که میکنم انرژی کاریم خیلی زیاده یعنی با اینکه از ساعت ۸ صبح تا ۹ و ۱۰ شب یکسره سرکارم و فقط یه دوساعتی برای ناهار و استراحت وقت میذارم اما آخر شب هیچ آثاری از خستگی که به خاطر کار به وجود اومده باشه در من پیدا نمیشه. دیروز برای اولین روز دوستم رو اورده بودم که پیش خودمون کار کنه و مشغول باشه وقتی در خونشون رسوندمش از صورتش آثار خستگی رو به راحتی میشد دید. بیچاره خیلی بهش فشار اومده بود. اما من هنوز سرحال بودم و با انرژی!
به نظر شما اینکه آدم به کارش علاقه داشته باشه چند درصد در موفقیت و راندمان کاری تاثیر داره؟
دوست دارم یک بار هم که شده فکر کنیم که آیا به کاری که داریم انجام میدیم علاقه داریم و یا فقط به خاطر درآمد و در بعضی از موارد وقت گذرونی داریم تحمل میکنیم؟
————————————————-
پ.ن. :
این روزا حق داره به حق دار میرسه و بدی دستش رو میشه!

مهر

نوشته شده در موضوع شخصي, عمومي در ۰۳ مهر ۱۳۸۸

چه روزایی بود بچگیا اولین باری که مدرسه رفتم رو خوب یادم میاد

روز اول مامان دستمو گرفت و باهم رفتیم مدرسه نزدیک خونه بود. همون روز با آقای گــُلکار آشنا شدم. مهربون ترین مردی که توی عمرم دیدم. مامانم بیرون کلاس وایساده بود و اون بغض نازنین و همیشگیش رو میشد تو چهرش دید.

منم به جای اینکه به کلاس توجه کنم همش نیگام به مامان بود.

آقا معلم اومد پیشم و خواست باهام آشنا بشه. اسم و فامیل رو پرسید. با بغض جوابش رو دادم وقتی سرم رو برگردوندم دیگه مامان اونجا نبود و این بهونه ای بود که این بغض یک ساعته بترکه! انقدر گریه کردم که همه شاکی شدن آخرش هم مامانم منو با خودش به خونه برد

روز اول که گذشت دیگه نمیخواستم برگردم میترسیدم جایی باشم که مامانم نباشه

میون اون همه بچه جورواجور، اون همه شلوغی، یادمه همه عمرم از شلوغی فرار کردم

روز دوم مامانم منو که رسوند زود رفت. منم که بازم گریه میکردم رفتم زیر پله پشت یه بشکه و آروم نشستم به اشک ریختن

آقای گلکار با مهربونی اومد و بغلم کرد و اشکام رو پاک کرد.

همونجا بود که مهرش به دلم نشست

دیگه گریه نکردم

سر کلاس که نشستیم همش نگاهم به معلم بود.

یکی دو روز بعد موعد دادن دفتر و مداد شده بود. خداییش هم هم زیاد تقسیم میکردن و هم رایگان و هم بهترین و با کیفیت ترین جنس ها رو.

یادمه کیفم رو با کتاب و دفتر و کلی مداد مشکی و رنگی ۶ رنگ پر کردم جوری که سنگین شده بود.

هنوز هم بوی اون دفترها و مدادها رو میتونم حس کنم

دیری نگذشت که مدرسه برام یه عشق شده بود. جدا از بچگیها و شیطونی های اون زمان واقعا به مدرسه علاقه داشتم.

یادمه معلممون میگفت هیچ بچه ای اندازه تو روزای اول بهونه نگرفته و گریه نکرده! خوب تک پسر بودن و لوس بودن هم این عواقب رو داره.

هرچی خاطره خوش از دوران تحصیل دارم تو کلاس اول خلاصه میشه

تمرین های حروف الفبا. اون شکلایی که من گاهی دوبرابر مشقی که معلم داده بود مینوشتم

مدادای رنگی و که مهارت خاصی در عوض کردنشون موقع نوشتن مشق داشتم!!(مثل همه )

خوندن این پست زهرا منو وادار به به یاد اوردن کرد ممنونم زهرا جان.

و خوندن مطلبی در مورد یه بچه مریض تو این وبلاگ هم امروز منو به هم ریخت یه سری از بچه ها براش ختم قرآن گرفتن شما هم هر جوری که دوست دارید براش دعا کنید ایشالا هیچ پدری مریض بچش رو نبینه

مشکل!

نوشته شده در موضوع عمومي در ۲۹ شهریور ۱۳۸۸

سلام

من میخوام پست بدم اما خوب نمیشه

این سرور جدید تا با من راه بیاد برای برنامه هام طول میکشه

اولش خوب جواب میدادن وقتی پولو به حساب ریختم خدمات هم به فنا رفت! تا با پشتیبانیش حرف میزنم میگه مشکلت رو ایمیل کن تا جواب بدیم. ایمیل هم که میزنم هیچ جوابی نمیدن.

بعد از مدتها مجبور شدم برم سراغ Windows Live Writer

آخه ۳۲ مگابایت حافظه رم کم نیست؟ من که نمیخوام Hello World اجرا کنم
امروز زنگ زدم به پشتیبانی به آقاهه گفتم به روح اعتقاد داری؟

به محض اینه درست شه پست جدیدم رو مینویسم.