Disgusting!

نوشته شده در موضوع شخصي, عمومي, فيلم در ۰۲ آذر ۱۳۸۸
Disgusting!

امروز این مریضی منو برد تو یه عالم دیگه

بعد از اینکه دیدم دوقسمت دیگه هم از سریالی که جدیدا مشغولشم به اسم True Blood دانلود شده مثل این قحطی زده ها یه قسمت دیدم

True Blood

True Blood

من عاشق این تیتراژ اولشم مخصوصا اون آهنگ راک اندرول جیس اورِت و بازم مخصوصا این قسمتش که میگه :

I don’t know who you think you are,
But before the night is through,
I wanna do bad things with you.

بعدش هم به وبگردی و چت کردن با دوستان عزیزم گذشت و بعد سر ظهر و شکم گرسنه یه قسمت دیگه از سریال رو دیدم و تو کف قسمت بعدی موندم که تا شب احتمالا تموم میشه…

حالا تصور کنین همزمان با دیدن قسمت هفتم (همون قسمت دومیه که گفتم) یه شیر فاسد رو هم سرکشیدم و بعد از اینکه خوردم متوجه شدم که فاسد بوده (شبیه ماست شده بود ولی من مزش رو متوجه نشده بودم!)

حالا با تمام این تفاسیر الان یه حامد مریض رو تصور کنین که الان با حالت تهوع تقریبا رو صندلی دراز کشیده و داره مینویسیه! حالت منزجر کننده ایه. به قول یارو گفتنی قوز بالا قوز!

یا خر بیار و نمیدونم چی بار کن. زیر لب از صبح تا حالا چندین بار واژگان غریب و نامانوس fu.. و she.. و اینا رو گفتم! باشد که مقبول قرار گیرد…

حالا هم از اونور روز آخری یکی از دوستام دوستش یادش افتاده که برای گرین کارد ثبت نام کنه میخواد عکس و مشخصاتش رو برای منم بیاره

منم با این حالم اصلا حوصله شرکت و با مشتری سر و کله زدن و نمیدونم هی فین کردن رو ندارم پس این آقا هم باید از آمریکا رفتن منصرف بشه

الان خونه کاملا بوی مریضی میده و شانس اوردم که کسی اینجا نیست وگرنه به خونه ما وارد شدن همان و آنفلانزای جک و جونوری گرفتن همان!

اما تا جایی که یادمه مریضی از طریق وبلاگ منتقل نمیشه! بازم جای شکرش باقیه. اگه این خوکه بود و ما رو از پا در اورد. لطفا حلال کنید :دی

—————————–

پانوشت (با پا نوشتمش) : لطفا در نظر سنجی جدید بعد از تغییرات، بالا سمت چپ خودتون شرکت کنید!!!

Installation…

نوشته شده در موضوع عمومي در ۰۱ آذر ۱۳۸۸

دیشب بود که به ذهنم رسید یه دستی به سر و روی سایت بکشم!

انقد تو مدتهای مدید تو فایلا دستکاری کرده بودم رسمن به همه چی گند زده شده بود و سرعت بالا اومدن افتضاح بود

مثل این کامپیوترا هستن که یه مدت که از قدمت ویندوزشون میگذره قاطی میکنن. همه چیز به هم ریخته بود برای آپدیت کردن هم مصیبت داشتم!

تنها کاری که کردم این بود همه چیزو پاک کردم و دوباره نصب کردم حالا هم به نظر خیلی بهتره. امیدوارم که واقعا اینطوری باشه.

——————

دیروز بعد از ظهر ته گلوم شروع به سوزش کرد. مدت ها بود که مریض نشده بودم ولی خودم میدونستم که دارم مریض میشم و دیگه ردخور نداره.

دیشب هم تو راه برگشتن یه بارون حسابی خوردم و موش آبکشیده به خونه رسیدم

امروز صبح هم گلودرد به سراغم اومد و اصلا نمیتونستم حرف بزنم. در حال حاظر هم آبریزش بینی و گلودرد و نمیدونم آنفولانزا و هزار کوفت و ذهر مار دیگه اومده سراغم.

به قول دوستم احتمالا مرغی باشه! حالا چطور به این نتیجه رسید بماند.

شکلکا خوشگله یا نه؟! :lol:

———————————

یکی به من بگه نقش اجتهاد در اسلام و نقش BBC در اغتشاشات(!!!) چه ربطی به طراحی لباس داره؟ :-O

هفته نگار!

نوشته شده در موضوع عمومي, فيلم در ۲۲ آبان ۱۳۸۸

تو این یک هفته گذشته کلی داستان و برنامه داشتیم که در جای خودشون عجیب و غریب بودن.

اون از جمعه گذشته با همسایه بغلیمون که داداش مهران هم میشه و نقشه های پلید خانواده خانومش و بعد هم پریروز خودکشی موفق و مزحک یکی از اقوام.

اول جریان همسایه رو بگم تا خالی شم یه مقدار!

هفته گذشته بود که مثل همیشه در اوج تنبلی و خستگی یک هفته تو خونه دراز کشیده بودم که فهمیدم امین دوستم رو گرفتن و بردن پاسگاه. از پنجره که نیگا کردم زن و مادرزنش بیرون بودن و منتظر و موبایل به دست. خوب فکر کردم همون جریان مهریه و دعواهاشون بوده و به من ربطی نداره.

اما بعد از ظهر با مهران که حرف زدم فهمیدم پای یه دختر مظلوم و شهرستانی رو که از بخت بد اینجا درس میخونه رو به یه بازی نابرابر کشوندن.

رفتم پاسگاه و حتی قصد شهادت دروغ و قسم دروغ رو برای نجاتشون داشتم اما فایده نداشت. از اونور هم قاضی کشیک هم گفت تو نمیتونی شهادت بدی پرونده روالش رو داره طی میکنه.

جریان از این قرار بود که خانوم دوستم که در حال حاظر به علت اجرا گذاشتن مهریه در خونه پدرش زندگی میکنه به دوست دانشجوش زنگ میزنه و میگه بیا خونه ما کارت دارم. دوستش هم به حرفش گوش میکنه و میاد خونه. امین خان هم وقتی ایشون رو میبینه دعوت میکنه که بیان خونه و درست ۵ دقیقه نگذشته پلیس میریزه و میگیرتشون.

حالا نه بین این دوتا چیزی بوده و نه قرار بوده باشه! بگذریم تو کلانتری با برادرخانوم امین دعوام شدو از اونور با افسر کشیک.

آخر شب هم رفتم سری به اون دختر بدبخت که تا حالا پاش به پاسگاه نرسیده بود و حالا تو بازداشتگاه بود زدم. میگفتن جرمشون کم کم خلوت با نامحرمه! منم عصبانی شدم و گفتم این شد جرم؟

واقعا قوانینمون مال عهد منقل میرزاست! :دی

بگذریم دختر بدبخت از ترس پـــریـــ..و.د شده بود. اصلا بهش نمیخورد از این وصله ها بهش بچسبونن.

کار که از دستم برنمیوند جز اینکه یه سری وسایل و غذا براش بگیرم و برم تا ببینم چه میشه کرد

آخر شب هم یه برنامه دیگه داشتیم برای گیر اوردن شناسنامش از خوابگاه که خودش واقعا داستان جالبیه! چون میگفتن اگه شناسنامش نباشه تو بازداشتگاه میمونه.

آخر سر هم بعد از دو روز بازداشت و آزمایش و این کوفت و زهر مارها چیزی ثابت نشد و آزاد شدن. و حالا شکایت کردن

———–

ماجرای پریروز هم مربوط به یکی از اقوامه که عاشق یه خانوم بد(!!) میشه که یه باز هم ازدواج کرده و جدا شده و یه مدت بعد از عقد و زندگی کردن تو یه اتاق کوچیک متوجه خیانت همسرش میشه و خودش رو تو خونه میکشه. نمیدونم چی بگم واقعا این زن ها چه بلاهایی که به سر دیگران نمیارن.

———

خانوما من جمع نبستم کسی رو شامل نمیشه این فقط ماجراهای این هفته من بود و خودم هم میدونم که مردای بد از زن ها بد خیلی بیشترن!

شرمنده اگر نوشتنم دیر شد

شاغل ها درک میکنن که وقتی از صبح تا شب سرکار باشی دیگه نای نوشتن و سر زدن برات نمیمونه. متشکرم که درک میکنید.

پانوشت! : انیمیشن Mary And Max. رو حتما ببینید اگه تا حالا ندیدید. یه داستان زیبا و احساسی و البته طنز و به هیچ وجه هم کودکانه نیست.

Mary and Max.