قرمه سبزی!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۰۵ فروردین ۱۳۸۹
قرمه سبزی!

یادمه از قدیم الایام!! دست پخت مامانم تو دوست و فامیل و در و همسایه معروف بود. خداییش هم تا حالا خوشمزه تر از غذاهای مادرم نخوردم.

یادمه قبلنا هرماه یه مهمونی بزرگ میدادیم و همه عمه ها و عمو و بچه هاشون با خونواده میومدن. موقع اوردن غذا همه کمک میدادن و بیشتر اوقات یکی از خانومای فامیل رو میدیدم که زل زده بود به خورشت سبزی و چشم ازش برنمیداشت. روغن سبز تیره ای رو که روی خورشت رو گرفته بود و نشونه جا افتادن کاملش بود رو با ملاقه برمیداشت و دوباره میریخت و با دهن باز نیگاش میکرد.

فکر میکردم تو عمرم هیچ وقت نتونم خورشت سبزی درست کنم اما امشب خونه تنها بودم و دست به کار شدم.

هرچند خیلی طول کشید و الان هم که ساعت ۱:۳۰ صبحه من هنوز غذا نخوردم اما به نظر خودم عالی شده.

شاید اگر حوصله داشتم آشپز خوبی میشدم اما امتحان خوبی بود. ما که یه عمر به جای ماهی خریدن ماهیگیری رو یاد نگرفتیم! اما امتحان این غذای مشکل واقعا برام مثل یه آزمون بود. و ازش سربلند بیرون اومدم!

عکسش رو هم اول پست انداختم. البته تو اون عکس هنوز جا نیفتاده اما کم کم داره درست میشه. فکر کنم جا که افتاد من سیر شده باشم!

سال نو مبارک!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۹ اسفند ۱۳۸۸
سال نو مبارک!

سال نو مبارک

——————————————-

نوشت : پست قبلی رو به دلایلی رمزدار کردم دوستانی که میخوان بخوننش میتونن درخواست بدن. هرچند زیاد چیز خوشایندی حداقل برای خود من نیست.

از سایت دیگر من هم دیدن کنید : www.HamedHD.com


Full Of Feel

نوشته شده در موضوع شخصي در ۳۰ دی ۱۳۸۸

تو تاکسی نشستم..

زیاد حال ندارم. دونفر بغل دستم نشستن. یه خانوم و یه پسر که خانومه میانساله و پسره کم سن و سال.

یکم میگذره حس میکنم خانومه داره یه چیزی میگه تو آینه راننده نگاه که میکنم دهنش تکون نمیخوره اما از طرفش صدا میاد. عجیبه نمیفهمم چی میگه.خیلی گنگ و نامفهموم. با خودم میگم شاید رادیوی راننده روشنه و صداش رو کم کرده نگاهی به رادیو میندازم اصلا رادیو نداره!!

همینجوری میگذره و اون صدا میاد. صداها دوتا میشن از طرف پسره هم صدا میاد! اونم گنگ و نامفهمومه

یکم سرم رو بین دستام میگیرم تا شاید این صداها ازم دور بشه.

یاد سوکی میفتم تو اون سریاله که فکر مردم رو میخوند! شاید منم بتونم. آبریزش بینی دارم دستمال کاغذی رو از جیبم درمیارم و…

——————

تو خیابون دارم راه میرم. اونور خیابون همه مردم جمع شدن صدای همهمه میاد. مرد عریضه نویس کاغذ رو دستم میده و میگه : حالا برو یه فتوکپی از روی این بگیر و بعد ببر ساختمون روبرویی. بوی گرم دستگاه فتوکپی رو میتونم از همینجا حس کنم ۲۰۰ متر جلوتر مغازه فتوکپی رو پیدا میکنم. برام جالبه چرا انقدر احساساتم قوی شده؟

تو شرکت نشستم و دو یهو صدای دونفر رو از دور میشنوم که دارن بد شرکت ما رو میگن توجه که میکنم اون دو نفر یه ۱۰ متری با در شرکت ما فاصله دارن. داخل که میان یه سری قیمت میگیرن و من هم میپیچونمشون!

——————

دیشب تا صبح رو پلک رو هم نذاشتم. اما نمیدونم چرا مثل خیلی شبایی که نمیخوابیدم اون حس خستگی و کوفتگی رو ندارم؟! امضاها اسکن شده باید به حساب ها وارد بشه.

باور نمیکنم که این همه کاری که حتی به من ربطی نداره رو انجام دادم در مقابل هیچی. در مقابل اینکه اومدم کار خوبی کرده باشم و از اونور بهم خیانت که شد هیچ، تهمت هم بهم نسبت داده شد.

——————

اوضاع زیاد جالبی ندارم. هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی. اما به جای همه اینا کار دارم! که باید انجام بشه و روی هم جمع میشه

اول صبح که پاشدم بابا میگه : امروز نه خبری از تماس گرفتنه و نه اس ام اس! چشام گرد میشه و میگم چرا؟ میگه اعتصاب کردیم امروز رو!!!

خوب خوشبختانه از صبح تا حالا مجبور به این کار نشدم! اما به نظر من که فایده ای نداره. خون مردم روی سنگفرش خیابونا ریخته شد و هیچی نشد حالا با مسیج نفرستادن و زنگ نزدن من چی میشه؟

—————

از تاخیرم معذرت میخوام اما باید حسی باشه برای نوشتن. یه کاری دارم انجام میدم که روی آینده تاثیر زیادی داره. دعا کنید موفق بشم که اگر بشم همه شیرینی دارید!! البته برای شیرینی دعا نکنید که حداقل درگیر باشه!

فعلا باید برم دنبال دخترم مهد کودک. خدا کنه نخوابیده باشه.