بدون عنوان

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۵ خرداد ۱۳۸۲

شانس ما رو می بینی خواستیم از روز تولدمون به بعد هر روز این بلاگو Update کنیم ولی راست همین روز باید اینترنتمونو قطع کنن معلومم نیست کی درست می شه ولی حتماً تا درست بشه این نوشته ها رو Publish می کنم. شبا که می خوام بخوابم کلی نقشه می کشم که چیا بنویسم ولی دیگه حال ندارم که بلندشم بنویسم همون وسط فکرا خوابم می بره و بعدشم که صبح از خواب بلند می شم همه یادم رفته یا اگه هم یادم باشه این کامپیوتر نمی ذاره وقت نوشتن داشته باشم تا هم به خودم می جنبم ظهر شده و مادرم هی داد می زنه «حامد بیا نهار!» بعد از نهارم اگر نخوام جایی برم باز هم کامپیوتر و کامپیوتر…
به قول مادرم اگر برای نهار و شام هم صدام نکنه باز هم می تونم ۴۸ ساعت یکسره پشت کامپیوتر بشینم و اصلاً گرسنم نشه. البته پیش اومده که بابا و مامانم مسافرت رفته باشن و من یکسره اینجا نشسته باشم. یادمه یک دفعه که رفته بودن برای مراسم ختم یکی از فامیلا من مثل آدمهایی که تا حالا کامپیوتر ندیدن ۲۴ ساعت بدون اینکه غذا بخورم یا بخوابم پای کامپیوتر نشسته بودم و وقتی هم که برگشتن کلی با من دعوا کردن که چرا غذا نخوردی!
خوب بگذریم از خودم بگم :
پسری هستم مثل پسرهای دیگه البته با چند تفاوت کاملا مشخص، اول اینکه اصلا دنبال چیزای که خیلی از پسرا دنبالشن تا حالا نرفتم و نمی رم! دوم و سومشم بعدا می گم چون الآن از موضوع دارم پرت می شم. خوب داشتم می نوشتم! متولد ۲۱ خرداد سال ۱۳۶۱ هستم خانواده تقریبا خوبی دارم و راضی ام اگه چشمشون نزنم! ۱۷۵ سانتیمتر قد دارم و تقریباً البته به گفته مادرم فقط لاغر هستم.
سر کوه بلند تا کی… ببخشید! حواسم نبود چون دارم موسیقی گوش می دم و می نویسم قاطی کردم!
خوب داشتم می گفتم. دو تا خواهر دارم که هر دو از من کوچیکترن اولی ۴ سال و دومی ۱۲ سال از من کوچیک تره. مادرم هم ۲۰ سال و بابام هم ۲۶ سال از من بزرگترن!
بسه دیگه اینارو اصلاً نمی دونم چرا دارم برای شما می نویسم اصلاً نمی دونم که کسی میاد اینا رو بخونه یا نه ولی شما هر کسی که هستی و این رو می خونی حتما اگه شده یک نظر کوچیک بده.
خوب برم سراغ خودم به سیاست علاقه ندارم ولی اگر موقعیتی پیش بیاد نظر می دم و تو بحث شرکت می کنم. عضو کانون نویسندگان و پژوهشگران ارشاد اسلامی هستم ولی فقط عضو چرا؟ چون که تا حالا که تقریباً یک کم مونده به یکسال برسه فقط دوتا داستان نوشتم و سرکلاس خوندم البته داستانهامم روی یه بلاگ گذاشتم تا اگه کسی خواست بخونه بره بخونه و البته نظر هم بده. البته به نظر خودم اصلاً جالب نیستن آدرسشم اینه : hamed-hadian.persianblog.ir . ولی دوست صمیمیم که اسمش مهران منوچهرآبادیه خیلی از من بهتر می نویسه اونم یک بلاگ داره که البته فقط به اسم اونه چون زیاد نمی تونه رو اینترنت بیاد و در نتیجه من خودم براش کاراشو انجام می دم آدرس بلاگش اینه : mehran272.persianblog.ir حتماً برید داستاناشو بخونید.
من خودم این اواخر یک سایت جدیدم طراحی کردم و روی نت فرستادم خیلی براش زحمت کشیدم اونجا هم برید، پشیمون نمی شید. لااقل از اینجا بهتره البته از نظر ظاهر و قالب توش می تونید نرم افزار های جدید و سایت های معتبر و کاربردی در همه زمینه ها رو پیدا کنید یکی از برنامه هایی هم که خودم نوشتم می تونید از اونجا دریافت کنید . در مورد بازی های کامپیوتری هم چون خودم همیشه دنبال بازی های باحال بودم می تونید با بازیهای جدید آشنا بشید یا کدهای تقلبشون رو بگیرید، خلاص زیاد حرف نزنم در هر موردی که شما بخواید من می تونم بهتون اطلاعات بدم چون توی کارهای زیادی تجربه دارم. آدرس سایتم اینه : www.hamed1982.0catch.com حالا نگید جریان این پسوند ۰catch چیه اخه من دنبال یه جایی می گشتم که بیشترین فضا رو روی اینترنت بهم بده تا اینکه روی سایت HotHint یه لینک از این سایتو پیدا کردم پیشنهاد می کنم اگه شما هم فضا خالی می خواید برید اونجا خیلی جالبه ۱۰۰ مگابایت فضای خالی و امکان Upload کردن هر نوع فایلی از روی کامپیوتر شما البته چندتا اشکال هم داره یکیش اینه که یک Banner 148*60 میندازه بالای صفحه و موقع وارد شدن به اون همیشه یه چند تایی Popup بالامیان (یعنی چندتا لینک).
کامپیوتر هم دنیای جدایی از جهان داره و اینترنت یه دنیای دیگه. یه آدمی مثل من که همیشه بدنبال برنامه ها و یاد گرفتن چیزهای جدیده بزودی ورشکست می شه چون می دونم نسبت به کسای دیگه که تو شهر ما از اینترنت استفاده می کنن از همشون بیشتر روی نت می رم البته فقط پول تلفن رو باید بدم چون اینترنتم رایگانه حالا بگذریم از کجا اومده. ولی از وقتی که به اینترنت معتاد شدم اگه یک روز یک برنامه جدید دان لود نکنم یا یه چیزی پابلیش نکنم اصلاً روزم شب نمی شه! تا صبحا کامپیوترو روشن می کنم در جا اکسپلورر رو باز می کنم و کانکت می شم و معلومم نیست کی قطع کنم یا مادرم می خواد تلفن بزنه با صدای عجیب غریب برخورد می کنه یا بابام از سر کار زنگ می زنه می بینه تلفن اشغاله زنگ می زنه خونه همسایه، اونا هم درجا میان دستشونو می ذارن رو زنگ که بابا disconnect شو کارتون دارن البته بابام هم کار مهمی نداره اغلب برای این زنگ می زنه که آخر ماه نخواد کلی پول تلفنای منو بده یعنی کسی خونه ما زیاد زنگ نمی زنه اصلاً کی با ما کار داره! اگه کسی هم زنگ بزنه یا ایمان یا مهران که تو کامپیوتر گیر کردن و کمک می خوان! یا ویندوزشون خراب شده یا فایل سیستم پاک کردن یا ریجستریشونو دستکاری کردن و همین جور چیزا من نمی دونم اینا کی می خوان این چیزای الکی رو یاد بگیرن البته حقم دارن ایمان که دانشجو و کمتر میاد سراغ کامپیوتر مگه بخواد بازی کنه. مهران هم که یا بازی می کنه یا با MultiMedia Builder یه چیز الکی درست می که بعدم فکر می کنه بزرگترین برنامه نویس جهان شده البته هیچی هم حتی از این برنامه بارش نیست اونم تقصیر خودم بود حواسم نبود رو یه سی دی که از کلی سی دی دیگه گلچین کرده بودم این برنامه رو گذاشتم اونم نصبش کرد و دیگه هر روز پز می ده که چنین ساختم و چنان. البته هیچکدام از برنامه هاش هم آش دهن سوزی نیستن آخه اصلاً بلد نیست یه اسکریپ الکی بنویسه هی می ره سی دی درست می کنه برای آهنگای mp3، مثلا منو کشت که یه سی دی درست کردم برای آهنگهای گوگوش(!) البته رایتر که نداره با virtual Cd ، سی دی مجازی Create می کنه و فقط بدرد خودش می خوره ولی آخه برنامه ای که ۱۰ مگابایت حجمش باشه به چه درد می خوره فکر کرده این برنامه روی همه کامپیوترها مثل مال خودش کار می کنه فکر کنم اگه برنامشو روی یه کامپیوتر با CPU ی ۲۳۳Mhz اجرا کنه دستگاه درجا قفل کنه خودمونیم از همه دوستام بیشتر کامپیوتر سرم می شه چون سراغ همه برنامه ها می رم. مثلاً الآن یه مدتیه گیر دادم به Delphi هر چی هم که گیرم اومده Component از اینترنت Download کردم.
فکر کنم با این چیزهایی که دارم می نویسم هر کسی برای هر چیزی که بره و روی گوگل سرچ کنه بلاگ منم تو لیستش باشه! البته بد نیست ولی اگه طرف مثل من باشه عمراً وقتی که ببینه پسوندش Blog داره واردش نمی شه!
فکر نکنید خالی می بندم ولی شما در تمام زمینه های علوم بشری می تونید از من اطلاعات بخواید!
خوب به اندازه کافی غیبت مهرانو کردم البته خیالم راحته که اون نمی یاد اینا رو بخونه چون به خاطر چند باری که کانکت شده بود کلی با خونوادش دعوا کرده و جرأت نداره وقتی پدر و ماردش خونن بیاد رو اینترنت مثلاً همین چند روز پیش بود که توی یک ChatRoom با هم قرار گذاشتیم که با هم چت کنیم اسم رومش یادم نیست ولی یک ساعت منتظر شدم نیومد و بعدشم تلفن زدم گفت که تاوصل شده مامانش فهمیده و اومده Line شو قطع کرده (با قیچی ) به نظر من چت کردنم زیاد حال نمی ده آدم وقت خودشو تلف می کنه آخه چه فایده داره ما که روزی کلی آدم جلو چشمونن و می تونیم باهاشون حرف بزنیم برا چی بیایم بریم سراغ یه کسایی که اصلاً تا حالا ندیدیمشون. نمی دونم راسته یا نه ولی یک ستاد جدید به نام «ستاد ازدواج های اینترنی» می خواد افتتاح بشه البته بعید نیست! چرا؟ چون خودم چند مورد با همین چشام دیدم.حالا ایمان : اونم از کسایی بود که خودم در دام اعتیاد به کامپیوتر انداختمش یعنی عمرا اگه با من دوست نبود باباش براش کامپیوتر نمی خرید، مهران هم تقریبا همین جوری نه اون داداشش شرکت کامپیوتری داره البته قبلا یک بار بهم گفته که مادرش به شرطی براش کامپیوتر می خره که ازدواج نکنه! شرط عجیبیه، نه؟ من که تا یک هفته موضوع مورد خندم بود. اونم مهران که هر روز عاشق یه دختر می شه البته الآن یه حدود یک سال و نیم می شه که یکیشونو نگه داشته . خودش چند وقت پیش گفت با این یکی می شن ۳۳ تا البته از اون موقع تا حالا فکر کنم به حداقل ۵۰ رسیده باشه. مثلا مورد آخریشو هیچ وقت یادم نمی ره منشی صحنه نمایشمون بود مهران اومد داشت حرف می زد که گفت نامزد دارم، دختره هم زد زیر گریه مهران هم دنبالش رفت و دختره هم راز دلشو براش گفت. اونم دیگه نامزد و همه این چیزها رو می خواست بی خیال بشه منم باش حرف زدم و گفتم : بابا این که نشد هرکی بروت خندید و بهت علاقه داشت تو عاشقش بشی و بخوای باش ازدواج کنی اصلا معلوم نیست اون چجور آدمیه!. این یکی رو که این همه مدته به پای تو وایساده و حاظره به خاطر تو همه چیزو زیر پا بذاره از دست نده اونم رفت و باهاش بهم زد دختره هم اومد پیش من کلی برام دردل کرد و آبغوره گرفت. حالا هم از مهران متنفر شده! . البته یک چیز جالب تر این دختر آخریه خودش عاشق شده بود بعدشم به مهران گفته بود که باید تا آخر این هفته بیای خواستگاری!
تابلو بود که مهران عمراً تا یک هفته که سهله تا ۷ سال دیگه هم نمی تونه بره خواستگاری هیچ کس. البته من هی غیبت این و اونو می کنم ولی خودمو نمی گم. البته من از نظر اخلاقیات و شخصیت کلی با مهران تفاوت دارم یعنی اینکه من اصلا دنبال این نیستم که با مثلا فلان دختر دوست باشم! … از قضا من هم از بازیگر نقش مادر نمایشمون خیلی خوشم اومده بود بعد از یک هفته هم ازش خواستگاری کردم! جواب خاصی نداد البته گفت نامزد دارم. منم کلی ناامید شدم و داشتم بی خیال می شدم تا این که یک روز که برای همایش بزرگداشت حسین شیدایی رفته بودیم مجتمع مهرانو کشید کنارو بهش گفت که به خاطر حامد می تونم بهم بزنم! منو نمیگید تو پوست خودم نمی گنجیدم تا آخرای همایش تو آسمونا سیر می کردم تا اینکه دیدم دختره خواست بره و یکی دیگه از دوستام (حیدر) رو صدا کرد و بهش گفته بود به این پسره بگو مزاحم من نشه! اونم چهارتا فحش گذاشت روشو اومد تحویل من داد جای شما خالی همونجا توی سالن کلی گریه کردم! دخترا فکر می کنن پسرا همیشه بی خیال همه چیزن البته شاید اینم یکی از فرقای من با دیگران باشه که مثل دخترا زود دل می بندم و دیر دل می کنم . خلاصه بعدا فهمیدم که اون حرفای حیدر (همان دوستم) کلشون دروغ بوده، نه کامل ولی فحشاش چرا. اصلا اومدو هر چی که به فکرش می رسید اینجور وقتا یه دختر می تونه بگه همشو بار من کرد.
من که به همین راحتی ها بی خیال نمی شم. چون فهمیدم دلش با منه تا آخرش هستم. اگر هم نشد هیچ ملالی نیست! اصلا من که هنوز موقع ازدواجم نرسیده چیزی که زیاده دختر اگه دختر بودم باید غصه می خوردم چونکه تعداد دخترا از پسرا خیلی بیشتره! البته به هر دختری هم نمی شه اعتماد کرد این چیزایی که درباره بعضیا به گوش آدم می رسه به همه چیز شکاکش می کنه. من که همیشه گفتم می رم سراغ دختری که از همه بهتر باشه خونوادش خوب باشن با تربیت باشه و از همه مهمتر قبلا با پسرا رفیق نشده باشه چون پسرا موجودات خطرناکی هستند اونم برای دخترا که زود دل می بندن!
حتما می گید مگه خودت پسر نیستی پس چرا این حرفا رو می زنی؟! در جواب باید بگم اینم یکی از خصوصیاتی که منو از پسرای دیگه متمایز می کنه البته نمی دونم شاید منم اگه دنبال آب برم شناگر خوبی باشم! ولی نه من که تو این ۲۱ سال نرفتم می خوام کی برم؟ اصلا مارو چه به این جور شناها اگه منم اینجوری بودم که الآن فامیل بجای اینکه منو سرمشق تربیت بچه هاشون قرار بدن یه سره فحش می دادن و حواسشون بود که نکنه پسرا یا دختراشون دورو بر من بگرده. حداقل اگه هیچی نداشته باشم که بهش افتخار کنم این یکی رو دارم که : قابل اعتمادم! از هر نظر . کلاً خودمو خیلی قبول دارم نه اینکه از خود راضی باشم ولی کلا همیشه سعی کردم تا جایی که می تونم از هر نظر خوب باشم و به دیگران خوبی کنم برا همینه که تعداد دوستام به شماردن نمی رسه و دشمنام صفره. اصلا بعضی وقتا به خودم حسودیم می شه البته بعضی وقتا هم از خودم بدم میاد. مثلا امسال اولش زیاد برای من خوب نبود چرا چون شب ۲۹ فروردین دائیم زنگ زد و گفت که برای دختر دائیم خواستگار اومده این جوریم که مادرم می گفت جای حرف برای اونا نداره البته تمام حرف ها رو اینکه : «بابای طرف پولداره» از بین می برد . چون اصولا این انسانهای مادی، همه چیزو با پول می سنجن. حتما می گین چرا اول سال من خراب شد چونکه نمی دونم چه جوری بگم بذارید از اول این قصه رو برتون بگم :
مادرم مدتها (حدود ۶) سال با برادر و پدر و مادرش سر یه چیزای الکی قهر بودن نه اونا پا پیش می ذاشتن برای آشتی نه مامان من! همشون از شهرستان خونشونو به تهران انتقال دادن منم کلی با مادر صحبت کرد تا اینکه ما به هزار بهونه مختلف بریم و آشتی کنیم من اون موقع ۱۸ سالم بود. خلاصه رفتیمو خونه پدر بزرگم چند روزی مهمون بودیم ولی دائیمو ندیدیم تا اینکه باز هم به اصرار من راه افتادیم و رفتیم خونه دائیم خیلی دوست داشتم بعد از چند سال دوری بچه های دائیم رو ببینم رفتیم و برخلاف انتظار مادرم با استقبال خیلی گرمی مواجه شدیم طوری که انگار هزار ساله با هم زندگی می کنیم دفعه اول که رفته بودیم من نمی دونم چه جوری بود ولی خیلی خجالت می کشیدم نگاه دختر دائیم کنم البته حالا می فهمم صلاحم همین بود چون تا این که نگاش کردم همون قصه عشق با یک نگاه پیش اومد من که عمرا مسائل شخصیمو برای کسی نمی گم هیچی به هیچکس نگفتم ولی در اون سه چهار روزی که آنجا بودیم انقدر بهش دل بستم که موقع برگشتن تو اتوبوس کلی گریه کردم. (حق دارن که می گن من باید دختر می شدم نه پسر!). گذشت تا اینکه همین تابستان سال گذشته بود که دیگه نمی تونستم دور ازش باشم دلم می خواست هر جوری شده برم و ببینمش دوباره مادرمو راضی کردیم و رفتیم ولی اینبار خاله کوچیکم که دو سالی از من بزرگتره کلی حرف از زبون دائیم به مادرم تحویل داد و مادرم هم گفت که «عمرا خونه اونا نمی رم!». آخرشم نرفت تا اینکه دائیم یک روز اومدو دعوتمون کرد. مادرم هی بهونه اورد تا اینکه من اعصابم داغون شد و راهش انداختم رفتیم و دوباره دیدمش این بار هزار برابر دفعه قبلی عاشقش شدم با خودم قرار گذاشتم که فردای اون روز حتما ازش خواستگاری کنم (من اعتقاد دارم اول باید از خود دختر خواستگاری کرد و اگر قبول کرد او را از خانوادش خواستگاری کرد پرا که خیلی ضایع می شه مثل این پسرا بلندشی با یک عالمه آدم بری خواستگاری و دختره هم بگه نه!) فردا شد و بلند شدم رفتم خانه دائی به مهتاب مهدی (دختر دائی و پسر دائیم) گفتم که بیاید بریم بیرون خیال داشتم ببرمشون یه جای با کلاس و خوب تو تهران بعدشم سر پسردائیمو یه جوری گرم کنم و در این فاصله از دختر دائی خواستگاری! ولی دختر دائیم گفت که قرار دختر همسایشون بیاد پیشش با هم گل چینی درست کنن! خودمو کشتم هرچی تونستم رو کردم ولی نیومد. منم ناچار باپسردائیم رفتم بیرون. اون روز یکی از روز های بد سال ۸۱ من بود البته بدتر هم شد شب موقع برگشتن می خواستم برم خونه پدربزرگم که پسردائیم اصرار کرد که برم خونه اونا منم از خدا خواسته رفتم آخه خیلی خونوادشونو دوست داشتم. آخرای شب بود که صدای در اومد دیدم دائی کوچیکم با خواهرم اومدن اونجا که بگن چرا من بدون اینکه اطلاع بدم اومدم اینجا. نمی دونم که چطور شد همون حرفهای گذشته وسط کشیده شد همون حرفایی که مادرم به خاطرش ۶ سال با اینا قهر بوده. اعصاب همه خورد شد منم به حرف دائی کوچیکم بعد از کلی جروبحث را افتادم که برم خونه پدربزرگم بگذریم که دلمو جا گذاشتم، ولی رفتم تو راهم با دائیم دعوام شد و نزدیک بود روش دست بلند کنم ولی چون از من بزرگتر بود و من همیشه احترام بزرگترو نگه می دارم هیچی نگفتم فردای اون روز هم من که با هزار امید و آرزو پا به این مسافرت گذاشته بودم سوار ماشین شدیم و برگشتیم تا مدتی ناراحت و زود رنج شده بودم خوراکم به یک چهارم تقلیل پیدا کرده بود تا اینکه دائیم زنگ زد منم کلی اصرار کردم و قول اینو گرفتم که حتما عید بیان خونه ما اونم تقریبا قبول کرد اواخر اسفند بود من دوباره به زندگی داشتم امیدوار می شدم تا اینکه درست ۲۹ اسفند بود که دائیم زنگ زد و گفت برای دختر دائیم خواستگار اومده بابای پسره پولداره و اصلا جای هیچ استخاره نیست. اول زیاد جدی نگرفتم ولی از دور و بر شنیدم که قضیه واقعا جدیه تا چند روز شدید مریض شدم (حدوداً یک هفته) اونم درست توی عید. همه نگرانم بودن می خواستم خومو بکشم هیچ غذا نمی خوردم و کلی گریه کردم. اگر دوستم مهران نبود الآن این بلاگ هم وجود نداشت اصلا کسی به اسم حامد هادیان دیگردر این دنیا زندگی نمی کرد. باهام صحبت کرد کم کم داشت حالم خوب می شد تا این چند روز پیش یعنی شب تولدم که دائیم زنگ زد که مارو برای عروسی دعوت کنه! .
خدایا این مردم تا کی می خان آدما رو با پول بسنجن . لیکن از قدیم گفتن :
از آسمان زر نبارید بر سرش یا خودش دزد بود یا پدرش!
ما که بخیل نیستیم امیدوار خوشبخت بشه. ولی اگر شما خواستید دختر شوهر بدهید هیچ وقت مثل اینها با پول طرف را نسنجید اینا شعار نیست واقعیته چشم دل می خواد نه چشم سر!
تا کی پول تمام عیب های انسانو می خواد بپوشونه.
خوب برای امشب کافیه امروز زیادی نوشتم ولی در آخر یک نظر از شما می خواستم اونم اینه که به نظر شما عروسی مهتاب برم یا نه؟ حتما بهم بگید.
نمی دونم اگه برم ببینم من از پسره بهترم چه بلایی سر خودم بیارم چون هزار سال هم که بگذره من اونو اندازه تمام دنیا می خوام هر چند که قسمت نذاشت اینو به خودش بگم ولی کاش می دونست و جواب رد می داد اونوقت خیالم راحت می شد و این اتفاقا برام نمی افتاد.
خوب دیگه زیادی نوشتم یه بار از اول تا آخرش باید بخونم ببینم ایراد نداشته باشه بهد می فرستمش فقط خدا کنه فردا اینترنمون راه بیفته.
به امید دریافت پیام های شما !
خدا نگهدار….

۲۳ خرداد!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۴ خرداد ۱۳۸۲

امروز ۲۴ چهارم خرداده ساعت ۸:۴۲ دقیقس که من شروع به نوشتن می کنم چند دقیقه پیش زنگ زدم اون جایی که ازش اینترنت دارم! گفت فعلاً خطا قطعن معلومم نیست کی درست بشن. حالم حسابی گرفته شد آخه این چه موقع خط قطع کردن بود؟!
ولی من اینا رو می نویسم تا درست بشه یه جا بفرستم. اگه قسمت قبلی نوشته های منو خونده باشید تقریبا با من آشنا شدید و می دونید چه اخلاقی دارم. اجازه بدید یه امتحان کنم ببینم خط شاید وصل شده باشه… . نخیر اون دختره هم گفت که حداقل تا دو سه روز دیگه وصل نمی شه ولی من که این چیزا حالیم نیست بعداز ظهر می رم شده یه کارت دو ساعته می خرم. آخه نمی شه من چه جوری این سه روزو سر کنم؟ اصلا نصف روز من با اینترنت میگذره. دیروز بر خلاف میلم به خاطر یکی از دوستام چند صفحه ای تایپ گرفتم. خودمو کشتم حدود ۳۰ صفحه بود که بعد از نهار تا موقعی که فوتبال شروع شد طول کشید.
راستی فوتبال خوبی بود من که طرفدار دو آتیشه پرسپولیس هستم خیلی وقت بود یه بازی خوب ازش ندیده بودم ولی دیروز به اندازه یک فصل Support شدم. مهران دوستم هم طرفدار شدید استقلاله. فکر نکنم دیگه تا چند هفته از فوتبال حرفی بزنه ولی من همین که اینترنتم وصل بشه یه چند تایی ایمیل تسلیت براش می فرستم حالا بگذریم که وقتی ببینمش چیکار می کنم! من اصلا به خاطر فوتبال کارای دیگمو ول نمی کنم ولی اون… خودش می دونه که یکی منتظرشه ولی زنگ می زنه به من و میگه : بازی استقلاله نمیام! کجا نمی یام معلومه مجتمع ارشاد آخه ما هر یکشنبه و سه شنبه اونجا کلاس انجمن نویسندگان داریم من که توی این یک سال خیلی کم شاید یکی دوجلسه بیشتر غیبت نکردم اونم یا تو سالن اجتماعات بودم یا تو همون مجتمع. جدیدا برای انجمن ادبی باشگاه خبرنگاران جوان صدا وسیما هم دارم اسم می نویسم می خوام برم اونجا هم تماشاچی بشم! ولی اگه همین جوری به بلاگ نویسی ادامه بدم شاید قلمم برای داستان نویسی هم راه بیفته. مساله اینه که تا یه موضوع به ظاهر خوب برا نوشتن پیدا می کنم خودم از چیزی که می خوام بنویسم بدم می یاد و بی خیالش میشم! اگه هم می نویسم یک بار که برای خودم می خونمش بچه های کلاس تو نظرم میان که دارن از داستانم ایراد میگیرن پس می ذارمش کنار. تا حالا چندین داستان به این سرنوشت دچار شدن. اصلا من آدم وسواسیی هستم چه تو رفتار چه تو گفتار و چه در نظافت و دیگر چیزا مثلا اگه ولم کنن روزی دوبار حموم می رم! پیش دوستام یا فامیلا که هستم خیلی حواسمو جمع می کنم که چیز اشتباهی نپرونم. البته تا حالا از این اتفاقا پیش نیومده… Please wait…. چه عجب یه بار این CD-ROM ما همون دفعه اول سی دی رو تشخیص داد آخه همیشه ، البته همیشه که نه از یکی دو ماه پیش به این طرف باید چند بار در Medium رو بازو بسته کنم تا شاید سی دی رو تشخیص بده دیگه داره غزلای آخرو می خونه مگه چند سال می تونه کار کنه؟ خوب ولش کن.من عادت به خالی بندی ندارم. مگه بخوام مخ زنی کنم که خیلی کم پیش میاد و زیادم خالی نمی بندم و یا اینکه بخوام جلوی کسی کم نیارم مثلا برای یکی از دوستام خالی بستم و گفتم که دانشجوی رشته کامپیوترم اونم باور کرد آخه نمی تونست باور نکنه! ولی یه “گاف” بزرگم دادم ، اونم این بود که گفتم تو شهر خودمون دانشگاه می رم. تا جایی که می دونم شهر ما رشته کامپیوتر نداره حالا اگه یارو بره تحقیق کنه حسابی ضابلو* می شم!
*(ضابلو = “ض” از ضایع و “ابلو” از تابلو(!). یعنی هم ضایع و هم تابلو البته Version جدیدشم اومده که پابلوست و بعداً دربارش توضیح خواهم داد!)
خوب گفتم که یک بارهم همین خالی رو مهران از طرف من برای یکی از دخترا بست اونم که خودش دانشجو بود و می دونست الکی می گه نامردی نکرد کلی مارو جلوی دختر و پسرای دیگه ضایع کرد البته منم کم نیاوردم همه رو انداختم گردن مهران و اون بیچاره کلی تابلو شد. تا دفعه دیگه از خودش مایه خالی بندی بزاره!
از خالی بندی براتون بگم هیچ کس به اندازه بابام خالی بند ندیدم صبر کنید ببینم Spy این دور و بر نباشه منظورم خواهر اولیمه یعنی اون کوچیکتره تا بخواد یه کلمه بخونه من هزار تا خط نوشتم. گفتم که بابا منو برای فامیل و دوست و آشنا به یه غول تو کامپیوتر تبدیل کرده جوری که همه می گن «حامد بیا به بچه های ما هم کامپیوتر نشون بده» مثلا میثم پسر عمه من که به امید اینکه من نشونش می دم رفت رشته کامپیوتر البته کار و دانش. منم می خواستم یادش بدم ولی اون دم به تله نمی داد فکر و ذکرش همش یا موتور بود یا موبایل یا ماشین و یا دختر! من چیکار می تونستم بکنم وقتی خودش نمی خواست. عمه کوچیکم هم یه مدت می خواست کامپیوتر یاد بگیره ولی به حق باید بگم کم استعداد ترین فردیه که من تا حالا در عرصه آموزش کامپیوتر دیدم. یاسمین یا (سمیه سابق) دختر عموم خیلی بهتر یاد می گیره . راستی درباره یاسمین: دختر عموی منه ۳ ماهی از من کوچیکتره و مهران اعتقاد داره که من آخر با اون ازدواج می کنم!دختر خوبیه، خودمم زیاد بدم نمی یاد ولی مطمئن نیستم که اولا عموم به من دختر بده و ثانیا دخترش به من جواب مثبت بده . البته باز هم به نظر مهران و حدیث (نامزد مهران) من خیلی خودمو دست کم می گیرم . حدیث یه بار اومدو به من گفت که من خیلی حیفم که بخوام برم سمیه رو بگیرم نمی دونم چی دارم که دیگران ازم خوششون میاد، خودم دیگه اینجوری نیستم. خودمونیم منم کم جریانای عاطفی و رمانتیک نداشتم! مثلا همین دقیق شیش ماه پیش بود هنوز کامل یادمه از یکی از دخترای کلاس خوشم اومد حدیث هم رفت و بهش گفت ولی اون نمی دونم چش بود اول گفت نه بعدشم یه دفعه غیبش زد حالا هم اگه هر از چند گاهی می بینمش در میره نمی دونم چیه که این یکی فکر می کنه من آدم خطرناکی هستم و آب زیرکاهم! ؟ خدا عالمه !
البته به قول آیت دولتشاه که یکی از دوستان و همکلاسی های ارشاده من آدم موذی هستم! خودشم نمی دونه که معنی این حرف یعنی چی موذی یعنی موجودی که کارش اذیته من نمی دونم تا حالا کی رو اذیت کردم که اون اینجوری فکر می کنه. از آدمی مثل اون هر چیزی برمیاد آخه هر دختری که میاد تو ارشاد از دست این موجود عجیب نمی تونه دربره درجا یکی رو واسطه می کنه که بره بهش بگه «دوستت دارم»!
چندتا موردشو با این چشای خودم دیدم : مثلاً یه دفعه مهران و حدیث رو تهدید کرد که اگه حدیث نره به فلان دختر بگه که آیت دوستت داره و می خواد باهاش صرفاً رفیق بشه حال هر دوشونو تو ارشاد می گیره و تابلوشون می کنه. حدیث هم رفت و گفت ،دختره هم درجا گفته بود : “نه”. منم جاش بودم همین حرفو می زدم آخه یه آدم لوس و از خود راضی که نه ظاهرش خوبه نه باطنش چی داره که یه دختر بیاد بهش دل ببنده ؟ چرا از آیت بدم میاد؟ چون سیمین (همون بازیگر نمایشی که در قسمت اول گفتم ازش خواستگاری کردم!) رو با یه کلک کشونده بود به یه جایی تا به زور مجبورش کنه باهاش دوست بشه و اونم جواب رد داده بود آیت هم که خیلی بهش برخورده بود اومد و به من گفت که اون روز سیمین بوده که اونو به اونجا کشونده و ازش درخواست دوستی کرده! واقعا مسخره است آخه یه دختری مثل سیمین به چی این موجود عجیب می خواد دل ببنده که تازه آیت جواب رد بده؟ وقتی اصل جریانو از زبون سیمین شنیدم می خواستم برم حسابی حال آیتو به خاطر این افکار کثیفش بگیرم ولی باز هم نمی دونم چم شد که با خودم گفتم : نمی خواد خودتو با این موجود حمیق(احمق) دربندازی و همیشه گفتن که : «جواب ابلهان خاموشی است».
البته گفتم که سیمین هم آخرش حال ما رو گرفت ولی خوب برای کارش دلیل داشت بگذریم که دلش با من بود ولی به قول مهران : «حتما نخواسته نقد رو به نسیه بفروشه». ولی منم اون جوری نسیه نیستم شاید نقد تر از اون نامزد اجباریش باشم تازه خودش بهم گفت که فقط به اصرار خانوادش تن داده یعنی اصلا خوشش از یارو نمیاد. منم هم در جواب بهش گفتم که چه جوری می خوای با آدمی ازدواج کنی که از همین الآن دوستش نداری این همه عاشق و معشوق به خاطر هم حاضرن خودشونو بکشن یکی دوماه بعد از ازدواج می رن تقاضای طلاق می کنن وای به حال شما!
قرار شده بود همه چیزا رو به زیور بگم تا بالاخره جوابمو بگیرم (زیور = دوست مشترک من و سیمین. فکر بد نکنید وقتی می گم دوست یعنی دوست به معنای واقعی تازه زیور هم که میگه منو مثل برادر خودش می دونه) ولی الآن یکی دو هفته ای هست که فرصت نشده باهاش حرف بزنم. امروز شنبه ست سه شنبه که زیورو ببینم حتما همه حرفا رو بهش می گم که بره به سیمین بگه البته اگه بیاد. دقیقا می خوام اینارو بهش بگم : « برو بهش بگو که من اگه حرفی زدم صرفا خواستگاری بوده یعنی من هیچ وقت نخواستم دختر مردمو از راه درارم! اصلا به قیافه من می خوره که از این جور آدما باشم؟ (شما که قیافه منو ندیدید ، ولی زیور و سیمین که دیدن! دلتون بسوزه!) حالا هم می گم من اگه اون بخواد تا هزار سال دیگه هم رو حرفم هستم. و ضمناً این خیلی برام مهمه که چی شد که عرض یک ساعت نظرش اینقدر عوض شد “اولش گفت که حاضرم به خاطر حامد بهم بزنم و بعدش به حیدر گفت که به این پسره بگو مزاحم من نشه!”» من که سر در نیووردم اگه شما از این جریان چیزی گرفتید حتماً با من تماس بگیرید و خانواده ای رو از رنج و انتظار برهانید! شبیه این آگهیا نوشتم که برای گمشده ها تو روزنامه ها می دن. برای من که خیلی مبهم و عجیبه. نمی دونم برای دیگران چطور؟
خسته شدم الآن ساعت ۱۰:۰۶ صبحه منم که بی خیال نوشتن نمی شم هرچی که تو دلم گیر کرده دارم می تایپم! این خواهر کوچیکم هم اومده پشت سر من داره با جاروبرقی پوست فرشارو می کنه! بعضی وقتا فکر می کنم مادرم حق داره که به لقب “کوزت” میده آخه با اینکه ۹ سالش بیشتر نیست از روزی که امتحاناش تموم شده نمی دونه چیکار کنه یا می خواد دسمال کشی کنه یا جارو کنه یا ظرف بشوره!
هنوز اونجایید نمی دونم کسی اینارو می خونه یا نه ولی اگه نخونه هم هیچ خیالی نیست یه روزم نوبت من میاد که بلاگ کسی رو نخونم. یعنی الآن که می رم از همون اول همه بلاگایی که جلو دستم میاد Save می کنم و تا آخر هم می خونمشون بدون اینکه وسطاش بی خیال بشم… راستی به نظر شما بهترین برنامه برای پخش فایل های MultiMedia کدوم برنامه است؟ من که هنوز اون چیزی که می خواستم گیر نیووردم ولی اگه می خواید بدونید من تقریبا چی می خوام این برنامه رو که خودم ساختم Download کنید و اجرا کنید از اینجا بگیرید : http://www.hamed1982.0catch.com/downloads/HSWMLR2.zip حجمش زیاد نیست فقط ۵۰۰ کیلوبایت البته فشرده.
حالم زیاد خوب نیست یه کمی دلم درد می کنه می دونم چرا؟ برای اینکه امروز اینترنت ندارم!
خوب برای امروز بسه کلی از رازهای زندگیمو که تا حالا برای هیچکس نگفتم برای شما تایپیدم! بازهم می نویسم، انقدر حرف دارم که اگه بخوام همشو بنویسم “مثنوی ۷۰ گیگا بایت حجمه” !!!
قربون هر کسی که اینا رو بخونه!
خدانگهدارتون باشه….

اولین نوشته

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۱ خرداد ۱۳۸۲

سلام

این اولین نوشته من تو وبلاگ هست اولین روزی که تصمیم گرفتم وبلاگ بنویسم

آسمان نقره ای هم تو ذهن خودم بود که انتخاب کردم!

راستی تولد این وبلاگ با تولد خودم یکی هست

من متولد ۲۱ خرداد ۱۳۶۱ هستم یعنی امروز ۲۱ سالم میشه.

خداحافظ