عکس های دخترم

نوشته شده در موضوع شخصي در ۰۶ اسفند ۱۳۸۵

سلام این هم از عکسای دخترم!


لباش رو داشته باشین.. بابا به قربون لباش..


دخترم رفته رو ویبره حوصله نداره!

دخترم خوابش میاد اصلا هم حوصله نداره!

امروز هم تولد یک ماهگیش بود.. دردش به جون بابا..

امیدوارم خوشتون اومده باشه .. فعلا..

عسل بابا!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۰۹ بهمن ۱۳۸۵

سلام…

ببخشید اگه یه کم دیر اومدم

الآن حدود چهار روزه که بابا شدم! نمی دونم چجوری باید حس بابا شدن رو تعریف کرد خوب از اینکه خیلی قشنگه که شکی نیست ولی بهتر از اون اینه که نگاش می کنم و میگم خدایا این کوچولو ما خود خودمه مال من و مامان فروغش به خدا انقدر خوشحال شدم از اومدنش که الآن چند شبه تا صبح میشینم نگاش میکنم و به قول مامانش من که انقدر عشق اینترنتم همش خونه بند شدم برای عسل. بذارین از دخترم تعریف کنم ولی قول بدین که چشمش نزنید!

کوچولو موچولو و قشنگ سفید رنگ چشاش که هنوز معلوم نیست چون میگن عوض میشه ولی حالا مشکیه! موها بلوند و لب و دهن کوچولو. قدش ۵۰ سانته و وزنش هم سه کیلو با شخصیت و خنده رو. میخنده تا دل بابائیش رو بیشتر ببره و مامانی بیشتر بهش حسودیش بشه!

حالا همه اینا به کنار ماشالله همش در حال خوردنه! هی می خوره و بعد…

بگذریم بالاخره هر خوردنی یه …. هم داره!!

الهی بابائی قربون دخترش و مامان دخترش بره که هر دو از هم بهترن…

بگذریم سرتون رو درد نمیارم همه میگه همه جوره شبیه خودمه یعنی شبیه بابائی و من میگم که خدا نکنه جون اونوقت رو دستمون می مونه!! البته بگذریم که یه تار موش رو به دنیا نمیدم…

می خواستم از عکساش بزارم تو این صفحه ولی متاسفانه دوربین دیجیتالی جلو دست نیست ولی قول میدم در اولین فرصت این کارو انجام بدم…

قربون لطف همه کسایی که به من لطف داشتن .. اول از همه عمه صبا..  بعد سوگل جان.. بعد ستاره خانوم… عمو مهران و… (گفته باشم اگه اسمتون رو پس و پیش نوشتم ناراحت نشین!!!)

قربون همه شما ….بابا حامد!

آسمان نقره ای

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۹ دی ۱۳۸۵

سلام…

من برگشتم..

منتظرم باشید…