تغییر و تحول!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۲۷ آبان ۱۳۸۹

واقعا به یه سفر و یکم دور بودن از کار نیاز داشتم! با اینکه ۲ روز بیشتر نشد ولی خوب خوب بود!

بدی مسافرت رفتن اینه که بعدش که میری سر کار حسابی حالگیری میشه. باید یه هفته هم خونه بمونم تا حال و هوام عوض بشه. اما حیف.

برگشتیم سر زندگی و اینا..

باز زد به سرم که قالب رو عوض کنم!

این دیگه فکر کنم تا مدتها بمونه.

واقعا همچین قالبی رو دوست دارم.

اعتراف!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۱۵ مهر ۱۳۸۹

چند روز پیش طبق معمول کار ما یه کامپیوتر واسمون اوردن که مشکل داشت

به خاطر خراب بودن یکی از قطعات مجبور شدیم نگهش داریم تا مشکل کامل رفع بشه (قطعه رو به گارانتی فرستادیم.) کامپیوتر رو که روشن کردم یه فایل ورد روی دستاپ نظرم رو جلب کرد با اسم خاطرات

برام جالب بود. چه کسی همه خاطراتش رو توی یه فایل مینویسه؟

خلاصه نتونستم بازش نکنم حسابی کنجکاو شده بودم. فایل رو باز کردم پر از تک جمله های عاشقانه بود…

با خودم گفتم این چه ربطی به خاطره داره تا اینکه به صفحه سوم رسیدم. نوشته بود : « نمیدونی بدون تو این خونه چقدر سرده، بدون تو مادر چقدر تنهاست، بدون تو چقدر من تنهام وقتی که نیستی دستی به سرم بکشی و امیدوارم کنی به آینده…»

انگار دنیا رو سرم خراب شد.

این ها همه خاطرات دختر کم سن و سالی بود که پدرش رو از دست داده بود. واقعا متاثر شدم. و از خودم بدم اومد که چرا این فایل رو باز کردم.

پی نوشت : من از اون آدما نیستم که تو کامپیوتر مردم چرخ بزنم و کنجکاوی کنم اما این مورد برام جالب بود.

حالا هم که اعتراف کردم راحت شدم!

اندر احوالات!

نوشته شده در موضوع شخصي در ۱۱ مهر ۱۳۸۹

منت وردپرس را عز و جل! که داشبوردش موجب قربت است و به پست اندرش مزید کامنت!

خلاصه! از دست و زبان که براید کز عهده پستش به در آید!!

اندر احوالات این روزها جانم براتون بگه که روزهای به شدت الکی خوشیی را طی میکنیم و تمامش به فیس بوک و وبلاگ خونی میگذره

مثل گرگی در کمین یک استتوس جدید از دوستان میشینیم تا یه چیزی بگه و یه مقدار خودمونو عسل کنیم مگر که این قهوه تلخ از گلومون پایین بره و افول نکنیم به زمان گذشته!

این روزها وبلاگمون هم الکی خوش شده! خودم واسه خودم مینویسم و حتی یکی از دوستان هم سری به ما نمیزنه

یه مقدار jealous شدم به وبلاگ دوستانی که همه دوستشون دارن و مدام به حرفاش گوش میدن ای دل غافل…

به هر حال ما هم دلمون به همین وبلاگ خوشه یعنی هشت سالی میشه که اینجا شده غاز تنهایی من بگذریم که این غار این روزها از جلوش اتوبان رد میشه و همه دوست و آشنا و فک و فامیل میان از درش رد میشن و بعدش بیرون از اون که میبینن میگن هی… راستی تو غار دیدمت!

این روزها دوستان جدیدی پیدا کردم و یه مقدار دلگرم تر شدم که هنوز وجودم به یه درد این دنیا میخوره! هرچند که به قول قدیمیا اگر ادیسون برقو اختراح نمیکرد خوب یکی دیگه اختراع میکرد.

روزی هزارتا کار رو همزمان انجام میدم توجه که کردم اگر به جای از این شاخه به اون شاخه پریدن روی یک یا دوتا از کارا تمرکز کرده بودم الان خیلی موفق تر بودم…

بگذریم. زیاد نمینویسم چون همون کمش رو هم کسی نمیخونه! پس چه حاجت به بلند نویسی؟