افسردگی

نوشته شده در موضوع شخصي, چند پهلو در ۲۸ آبان ۱۳۸۸

یه وقتایی هست که دیگه کم میاری
یه وقتایی هست که دلت میخواد بشینی و گریه کنی
یه وقتایی هست که دیگه هیچی برات مهم نیست و به خودت میگی راحت کنم خودم رو
یه وقتایی هست که دیگه بی خیال نیستی و همش تو فکری
یه وقتایی هست که دلت میخواد فقط به یه گوشه خیره بشی
یه وقتایی هست که همه حالتو میفهمن
یه وقتایی هست که به خودت نمیرسی و از دور قیافت داد میزنه که یه چیزیت هست
یه وقتایی هست که حتی دلت نمیخواد غذا بخوری

الان از اون وقتاست!
خسته ام به خدا از همه چی خسته ام
شاید تنها چیزی که منو سرپا نگه داشته و گاهی اوقات بهونه ای میشه برای دل خوش کردن دخترم باشه و بعدش کار
حداقل اینه که زمانی که سرکارم وقت کمتری برای افسردگی دارم
شما هم که غریبه نیستید
دارم ورشکست میشم
البته شاید به دید دیگران خیلی شدید نباشه و نیست
اما یکم بدهکاری هم آدمو نابود میکنه وای به حال بدهکاری های من
همش این نیست، هیچ وقت این چیزا برام مهم نبوده
مهم اینه که دلت شاد باشه که نیست
مهم اینه که یار و همراه داشته باشی تو این زمان که ندارم
دلم میخواد فرار کنم
برم تو یه محله فقیر نشین تو یه اتاق کوچیک و یا اینکه تو یه شهر بزرگ که کسی منو نشناسه زندگی کنم و دغدغه نداشته باشم
خوب انگار من هرکاری کنم بازم اوضاعم فرق نمیکنه
مهربون باشم، خوش برخورد، صمیمی،
نه، انگار مشکل از جای دیگریست!
————————————————————-
دیروز زمین خوردم با موتور، خودم افسرده مثل اینا که بعد از تصادف افسرده میشن منم حالم بدتر شد. چیزیم نشد اما خوب این روزا همه چی تو روحیم تاثیر داره.
شاید یه تغییری لازم باشه،
باید برم برای تغییر! :دی

پانوشت : لطفا در نظر سنجی در مورد سرعت بالا اومدن سایت شرکت کنید.

سفر

نوشته شده در موضوع شخصي, چند پهلو در ۰۵ مهر ۱۳۸۸

عرضم به خدمت شما که امشب راهی سفر هستیم به تهران به قول شاعر :
ای بهار ای آسمون عیدی میرم به خونمون… و قص علی هذا!
حالا خودتون پرتقال فروش رو پیدا کنید.
امید است که در این سفر موفق به دیدار دوستان بشویم و در رده های بعدی دیدار از پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه و دائی! (اگه بخوام آفتابی بشم جلوی فامیل یه دو هفته ای حداقل برای فرار وقت لازم دارم.)
عرض کنم که برای این سفر باید تدارک یه سری آهنگ های خوب و گوش نواز ببینم که توی راه گوش بدم پیشنهاد بدین هرچی هم که باشه قبوله
فعلا یه سری ردیف کردم. به علت سفر با اتوبوس یه ۸ ساعتی تو راهم. اول فکر هواپیما افتادم و بعد هم فکر اینکه جوونم و هزارتا آرزو دارم ترجیح دادم که زمینی سفر کنم.
حالا نمیدونم من تحمل روزی ۹ ساعت کلاس رو دارم یا نه؟ فکر کنید از ساعت ۹ صبح تا ۴ بعد از ظهر یکسره.
خلاصه برام دعا کنید که اتوبوس من شبیه هواپیماهای کشورمون نباشه وگرنه در بامداد روز ۶م مهر من ته یه دره خواهم بود و یا بالای یه کوه!!!!
فعلا به علت فقدان ماشین از لذت رانندگی در شب محروم هستم. وای که چه لذتی هم داره. شب، جاده، سکوت، سرعت، کوه و بیابون و…

کاش میشد یه قرار وبلاگی ترتیب میدادیم تا دوباره یه خاطره خوب رقم زده میشد.
حلال(هلال؟!؟!) کنید ما رو!

گذشته ها…

نوشته شده در موضوع شخصي, چند پهلو در ۱۷ شهریور ۱۳۸۸

06092009201دیروز و امروز برای من تداعی خاطرات قشنگ گذشته رو داشت.

وقتی که به خاطر مسافرت رفتن بابا و مامان برای آب دادن به باغچه کوچیک و باصفاشون بعد از کار به خونشون رفتم.

یادش به خیر اون روزا که کنار این باغچه مینشستیم و بابا و مامان با عشق و علاقه به گلها میرسیدن. گاهی هم کمکشون میدادیم. یادمه مامان همیشه میگفت : دستت خوبه! آره منم دستم سبز بود

مثل این کارتونی که نمیدونم کدوم شبکه نشون میده و بچهه هرچی دست میزنه گل و گیاه درمیاد! البته نه اونطوری ها! (بازم بچه شدم!)

تو تاریکی شب راه خودمو به کلید چراغای تو حیاط پیدا میکنم همزمان زوزه باد لای برگای درختای بلند پرتقال و ازگیل میپیچه یه مقدار دلهره آوره. یه شب تاریک یه خونه بزرگ و خالی با این صدا… یه روز این درختا چه کوچیک و ظریف بودن و حالا چه بزرگ و دست نیافتنی شدن. با اینکه ساقه لاغری دارن اما قدشون بلنده و باد که تکونشون میده مثل یه روح سرگردان اینور و اونور میرن.

با اینکه خیلی بزرگ و با ابهت شدن اما اگه بابا بهشون نرسه زیاد دووم نمیارن. مثل ما که یه روز مثل این درختا بودیم و…

ناخودآگاه به یاد روزای خوش گذشته میفتم تو خونه پدری. اشک تو چشمام جمع میشه. نمیدونم از کی رومو برمیگردونم تا اشکام دیده نشه. شاید از همین درختا که یه روز شاهد و ناظر محبتای پدر و مادر بودن که من قدرشو ندونستم.

هرچند که اونا هیچی نمیگن اما از نگاهشون میخونم که دیگه این حامد حامد اون روزای قدیم نیست. هرچی هم که باشه یه فاصله ایجاد شده که یه مانع برای برطرف شدنش وجود داره

ایشالا که سایه پدر و مادر همیشه بالای سرمون باشه. با همه بدقولیا، به همه دعواها و با همه خوبی هایی که خیلی بهتر و بیشتراز سوء تفاهم های کوچیک و بزرگن دوستشون دارم.

همین که منو با این شخصیت بار اوردن که بهم افتخار کنن برام یه دنیا ارزش داره. یه روز ناملایمت های بابا رو به حساب درک نکردن میذاشتم و حالا میفهمم چه تاثیری برای مستقل شدن و روی پای خودم وایسادن من داشته.

عمری باشه که بتونم جبران کنم. هرچند نمیشه.

کاش میشد اون روزا برگرده… کاش…