یه وقتایی هست که دیگه کم میاری
یه وقتایی هست که دلت میخواد بشینی و گریه کنی
یه وقتایی هست که دیگه هیچی برات مهم نیست و به خودت میگی راحت کنم خودم رو
یه وقتایی هست که دیگه بی خیال نیستی و همش تو فکری
یه وقتایی هست که دلت میخواد فقط به یه گوشه خیره بشی
یه وقتایی هست که همه حالتو میفهمن
یه وقتایی هست که به خودت نمیرسی و از دور قیافت داد میزنه که یه چیزیت هست
یه وقتایی هست که حتی دلت نمیخواد غذا بخوری
الان از اون وقتاست!
خسته ام به خدا از همه چی خسته ام
شاید تنها چیزی که منو سرپا نگه داشته و گاهی اوقات بهونه ای میشه برای دل خوش کردن دخترم باشه و بعدش کار
حداقل اینه که زمانی که سرکارم وقت کمتری برای افسردگی دارم
شما هم که غریبه نیستید
دارم ورشکست میشم
البته شاید به دید دیگران خیلی شدید نباشه و نیست
اما یکم بدهکاری هم آدمو نابود میکنه وای به حال بدهکاری های من
همش این نیست، هیچ وقت این چیزا برام مهم نبوده
مهم اینه که دلت شاد باشه که نیست
مهم اینه که یار و همراه داشته باشی تو این زمان که ندارم
دلم میخواد فرار کنم
برم تو یه محله فقیر نشین تو یه اتاق کوچیک و یا اینکه تو یه شهر بزرگ که کسی منو نشناسه زندگی کنم و دغدغه نداشته باشم
خوب انگار من هرکاری کنم بازم اوضاعم فرق نمیکنه
مهربون باشم، خوش برخورد، صمیمی،
نه، انگار مشکل از جای دیگریست!
————————————————————-
دیروز زمین خوردم با موتور، خودم افسرده مثل اینا که بعد از تصادف افسرده میشن منم حالم بدتر شد. چیزیم نشد اما خوب این روزا همه چی تو روحیم تاثیر داره.
شاید یه تغییری لازم باشه،
باید برم برای تغییر! :دی
پانوشت : لطفا در نظر سنجی در مورد سرعت بالا اومدن سایت شرکت کنید.
دیروز و امروز برای من تداعی خاطرات قشنگ گذشته رو داشت.




