قهر

نوشته شده در موضوع شخصي, هاني در ۱۵ آبان ۱۳۸۷

سلام.

امروز هانی عزیزم برای اولین بار با بابایی قهر کرده بود.

جریان همش از صبح شروع شد که من میخواستم برم سر کار و خانومم دانشگاه. نی نی رو بردیم خونه بابای خانومم اما هانی دوست نداشت از من جدا بشه و با اینکه بابای کرد اما بغض کرده بود.

ظهر ساعت ۳ و نیم رفتم دم در دیدمش که منتظر من بود. بغلش کردم و بوسیدمش اما جوابمو نداد. گفتم عسلی جون بابایی چرا هیچی نمیگی؟ دیدم روشو برگردوند با اون چشای نازش میگفت برای اینکه از صبح تنهام گذاشتی. حدود نیم ساعت هرچی باهاش حرف میزدم نگاهم نمیکرد روش رو برمیگردوند. تا اینکه یکی از بچه های فامیل خانوم اومد بغل دست من یدفه عسل صداش درومد : برو برو… یدفه یه ماچ واقعا آبدار از صورتم کرد که بفهمونه که بابای خودمه و دوستش دارم.

الهی قربون اون دل کوچولوش برم (چشم حسودش کور) باهام آشتی کرده.

دختر من برعکس همه دخترا به جای عروسک علاقه به ماشین داره.

با اینکه هنوز دو سالش نشده اما بیرون که بریم تا از ماشین پیاده بشم میره سر جام میشینه پشت فرمون!

الانم داره دست منو گاز میگیره که تایپ نکنم و برم باهاش بازی! (میگن ما مردا همیشه بچه ایم بیخود نیست!)

خوب من فعلا برم.