سلام
باورکنین اول نوشته کلی به عنوان فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید!
خوب روزای کاری ما هم شروه شد بازم یک سره ۳۵۰ روز کار تا ببینیم امسال چی میشه. دیروز هم بازار کم و بیش شلوغ بود و البته مورد هم برای خندیدن ما کم نبود.
جالبه یه مواقعی آروزی بیکار شدن رو داریم و یه موقع میگیم ای خدا پس این تعطیلیا کی تموم میشه.
حالا هم هی تو تقویم میگردیم که ببینیم جز جمعه ها چه روزایی تعطیله.
به شدت در خرید ماشین و موتور سیکلت تردید داریم.
نمیدونم چرا مرمر خانوم صاحب وبلاگ ابریشم خیال یدفه تعطیل کرد؟! اگه میدونین به ما هم بگین چون حسابی اعصابم خراب شد.
دیروز که داشتم میرفتم سرکار دخترکم چنان بغضی کرده بود که اشک تو چشام جمع شد! چی میشد زودتر بزرگ بشه با خودم ببرمش. آخه الان تا میاد همه کشومیزها رو باز میکنه و همه چیز رو میریزه به هم. دیروز اومد دستمو گاز گرفت منم شروع کردم قربون صدقه رفتنش! اونم مصرتر شد و دستمو حسابی جوید!
پسرعمم هم یازدهم عروسیش بوده که متاسفانه چون من طبق معمول موبایلم دایورت هست نتونسته زنگ بزنه و آدرس رو هم بلد نبوده بیاد دعوتم کنه!
آخ که چقد دلم میخواد این زندگی یه دیگ بزرگ آش بود میگرفتم حسابی به همش میزدم… :dayd:





