تو این یک هفته گذشته کلی داستان و برنامه داشتیم که در جای خودشون عجیب و غریب بودن.
اون از جمعه گذشته با همسایه بغلیمون که داداش مهران هم میشه و نقشه های پلید خانواده خانومش و بعد هم پریروز خودکشی موفق و مزحک یکی از اقوام.
اول جریان همسایه رو بگم تا خالی شم یه مقدار!
هفته گذشته بود که مثل همیشه در اوج تنبلی و خستگی یک هفته تو خونه دراز کشیده بودم که فهمیدم امین دوستم رو گرفتن و بردن پاسگاه. از پنجره که نیگا کردم زن و مادرزنش بیرون بودن و منتظر و موبایل به دست. خوب فکر کردم همون جریان مهریه و دعواهاشون بوده و به من ربطی نداره.
اما بعد از ظهر با مهران که حرف زدم فهمیدم پای یه دختر مظلوم و شهرستانی رو که از بخت بد اینجا درس میخونه رو به یه بازی نابرابر کشوندن.
رفتم پاسگاه و حتی قصد شهادت دروغ و قسم دروغ رو برای نجاتشون داشتم اما فایده نداشت. از اونور هم قاضی کشیک هم گفت تو نمیتونی شهادت بدی پرونده روالش رو داره طی میکنه.
جریان از این قرار بود که خانوم دوستم که در حال حاظر به علت اجرا گذاشتن مهریه در خونه پدرش زندگی میکنه به دوست دانشجوش زنگ میزنه و میگه بیا خونه ما کارت دارم. دوستش هم به حرفش گوش میکنه و میاد خونه. امین خان هم وقتی ایشون رو میبینه دعوت میکنه که بیان خونه و درست ۵ دقیقه نگذشته پلیس میریزه و میگیرتشون.
حالا نه بین این دوتا چیزی بوده و نه قرار بوده باشه! بگذریم تو کلانتری با برادرخانوم امین دعوام شدو از اونور با افسر کشیک.
آخر شب هم رفتم سری به اون دختر بدبخت که تا حالا پاش به پاسگاه نرسیده بود و حالا تو بازداشتگاه بود زدم. میگفتن جرمشون کم کم خلوت با نامحرمه! منم عصبانی شدم و گفتم این شد جرم؟
واقعا قوانینمون مال عهد منقل میرزاست! :دی
بگذریم دختر بدبخت از ترس پـــریـــ..و.د شده بود. اصلا بهش نمیخورد از این وصله ها بهش بچسبونن.
کار که از دستم برنمیوند جز اینکه یه سری وسایل و غذا براش بگیرم و برم تا ببینم چه میشه کرد
آخر شب هم یه برنامه دیگه داشتیم برای گیر اوردن شناسنامش از خوابگاه که خودش واقعا داستان جالبیه! چون میگفتن اگه شناسنامش نباشه تو بازداشتگاه میمونه.
آخر سر هم بعد از دو روز بازداشت و آزمایش و این کوفت و زهر مارها چیزی ثابت نشد و آزاد شدن. و حالا شکایت کردن
———–
ماجرای پریروز هم مربوط به یکی از اقوامه که عاشق یه خانوم بد(!!) میشه که یه باز هم ازدواج کرده و جدا شده و یه مدت بعد از عقد و زندگی کردن تو یه اتاق کوچیک متوجه خیانت همسرش میشه و خودش رو تو خونه میکشه. نمیدونم چی بگم واقعا این زن ها چه بلاهایی که به سر دیگران نمیارن.
———
خانوما من جمع نبستم کسی رو شامل نمیشه این فقط ماجراهای این هفته من بود و خودم هم میدونم که مردای بد از زن ها بد خیلی بیشترن!
شرمنده اگر نوشتنم دیر شد
شاغل ها درک میکنن که وقتی از صبح تا شب سرکار باشی دیگه نای نوشتن و سر زدن برات نمیمونه. متشکرم که درک میکنید.
پانوشت! : انیمیشن Mary And Max. رو حتما ببینید اگه تا حالا ندیدید. یه داستان زیبا و احساسی و البته طنز و به هیچ وجه هم کودکانه نیست.






