نمیدونم چی بگم
این عشق لعنتی چیه آخه. این همه اختلاف فرهنگی و طبقاتی…
دیشب دوتامهمون داشتیم، یه دختر دوست داشتنی و جوون از یه خونواده خوب و یه پسر روستایی که حتی فارسی هم بلدنبود کامل صحبت کنه و اینا عاشق هم شده بودن
پسره اصلا لایق این دختر نیست
دیشب خودمو کشتم تا این دوتا پیش هم نخوابن که نکنه اتفاقی بیفته. تا ساعت ۲ و نیم که خوابیدن. خدا رو شکر صبح دیدم دختره رو کاناپه خوابیده و پسره هم بالش رو بغل کرده! انقدر عاقل بوده که نذاره بهش دست بزنه.
اما من باید باهاش صحبت کنم
این عشق و عاشقیا برای این دختر بجز بدبختی چیزی نخواهد داشت. امیدوارم که همونطور که فکر میکنم منطقی باشه و از روی احساس تصمیم نگیره.
نمیدونم چیکار کنم. یه آدم سالم و خوش بر و رو، به دست یه آدم بی فرهنگ و فرصت طلب افتاده که فقط به فکر مال و امواله و من نشونی از عشق تو نگاهش ندیدم(چقدرم حرف میزد) حتی فکر میکنم اهل بخیه هم باشه…
تا ببینم چه میشه کرد.





