باران

نوشته شده در موضوع ذهن, شخصي در ۰۶ آبان ۱۳۸۷

دو روز گذشته حسابی بارون اومد. طوری که دیگه نزدیک بود سیل بیاد.

تو خونه تنهام و دلم میخواد بنویسم.

چند لحظه پیش داشتم وبلاگ دوست خوبم مهران رو میخوندم. واقعا برام لذت داره وقتی میبینم که هر روز عاشق تر میشه. برعکس عشق های امروزی که هر روز ضعیفتر و سست تر از روز قبل میشن و کم کم به فراموشی سپرده میشن. امیدوارم همیشه تو زندگیشون موفق باشن.

تو این دنیا آدم یه چیزایی میبینه که چشاش چهارتا میشه! بعضی مردم حتی میخوان تو کار خدا هم دخالت کنن! در موردش زیاد صحبت نمیکنم چون اونوقت مجبور میشم لینک بدم و اصلا دوست ندارم.

خیلی خوبه گاهی آدم هدف خودشو تو زندگی بدونه. چرا گاهی اوقات میون جمع هم احساس تنهایی میکنم؟؟

بیشتر اوقات فکر می کنم از زندگی چیزی رو میخوام که هنوز بهش نرسیدم. آره کمال انسانیت.

این چند روزه برای ذهنم اتفاقات عجیبی داره میفته. چند روزیه مثلا روزی یک ساعت همه اتفاقات رو میتونم پیش بینی کنم. فکر می کنم که مثلا این لحظه رو تو خواب دیدم. شاید رویای صادقه باشه نمیدونم!

فکرای زیادی دارم. آرزوهایی که حتی خودم هم ازشون خبر ندارم. گاهی اوقات دنبال چیزی میگردم. اما خودم هم نمیدونم دنبال چی؟ یه حس هایی منو به جاهای خاصی میکشونه.

من عاشق دنیای ذهن خودمم! باورتون نمیشه اما خیلی نتایج و خیلی چیزا رو از همین دنیا به دست اوردم و یاد گرفتم.

بگذریم. در موردش زیاد صحبت نکنم بهتره.

—-

امشب یه بازی از اینترنت گرفتم که خیلی باحال بود! World Of Goo به معنی دنیای چسبناک (ترجمه خودم البته اینه) یه بازی ساده و بدون خشونت! چندتا گلوله بامزه که باید با اتصالشون به هم به مقصد که یه لوله باشه برسی!

—-

دوست دارم جز وبلاگ نویسی موارد دیگه ای رو هم داشته باشم. شما پیشنهاد بدید. البته وبلاگ هم عالم خودشو داره.