امروز…

نوشته شده در موضوع ذهن در ۲۸ مرداد ۱۳۸۸

…پشت میز تو شرکت نشستم. سرم یه مقدار گیج میره. ارباب رجوع که حالیش نمیشه مریض احتیاج به استراحت داره میخواد کارش راه بیفته، اربابه دیگه.

چشمام سنگین میشن دلم میخواد بخوابم. اما نمیشه کارام همه مونده

سرم رو رو میز میذارم. سرم رو که بلند میکنم تیزی و سوز آفتاب تو چشمم میزنه. به خودم که نگاه میکنم با یه لباس خاکی رنگ وسط یه بیابون بی آب و علف نشستم. از دورها یه دکل نگهبانی دیده میشه. خوب بدم نیست!

پامیشم رو راه میفتم. راستی من اینجا چیکار میکنم؟ یعنی تمام این اتفاقاتی که تو ذهن من گذشته همه یه خواب بوده؟ پس من اینجا چیکار میکنم؟ اینجا چه جای خوابه؟

تا اون جایی که یادم میاد اگر مستقیم همین جهت رو برم به هیچ جا نمیرسم. راستی بچه ها کجان؟ چرا من تنهام؟

از دور یه صدا میاد (تو ای عشق و…). هر از چندگاهی صداش کمتر میشه. همون دکه معروف.  (ای تمام امیدم…) راستی اینا آهنگ دیگه ای ندارن؟ (بیا بنگر بر دل غمدیده…)

حالم زیاد سرجاش نیست. انگار گرمازده شدم. تا جایی که یادم میاد امروز من حالم به هم میخوره و دو روز تو آسایشگاه بستری میشم. (بده پیمانه… به این دیوانه…)

راستی تا حالا انقد به این آهنگ توجه نکرده بودم. یعنی میشه؟ یعنی همه این اتفاقات که دیدم خواب بوده؟ همه این چهارسال؟ راستی الان چه سالیه؟

تقویم صد ساله رو از جیبم بیرون میارم و میذارم رو سال ۸۴٫ لبخندی از رضایت میزنم و راه میفتم. میدونم باید چیکار کنم.

به دکه نزدیک تر میشم. تا جائیکه یادمه اینجا یه زیر زمین هم داشت که مخابرات پادگان بود. پس کجاست؟ شاید من اشتباه میکنم.

آره فکر کنم تو گردان ۵ بود. اما…

وارد که میشم یه نفر پشت به من داره تلویزیون نگاه میکنه. (یکدم بنگر حال مرا.. بی قرار مرا…) میگم : داداش. برمیگرده، عینکم رو در میارم و پاک میکنم. انگار چشمام خیلی ضعیف شده. نمیدونم چرا هیچی از جزئیات صورتش رو نمیبینم. ناخوداگاه میترسم و چند قدم به عقب برمیدارم. پام به لبه کانکس گیر میکنه و میفتم. (تو صبح سپیدم… تمام امیدم…)

بلند میشم و اطراف رو نگاه میکنم. رو کامپیوتر پیغام داده Please Insert Next Volume یه اینتر میزنم.کاش همش حقیقت بود…

تلفن زنگ میخوره. باید رفت…

——————————————–

پ.ن. : همونطور که میدونید رفتار یه انسان(؟؟؟!) معرف شخصیت اونه. پس اگر کسی با اسم مستعار برای شما دوستان عزیزم کامنت تهدید آمیز گذاشت و یا فحاشی کرد، به دل نگیرید. از یک دیوانه همه کاری برمیاد اما همه تهدیداش مثل طبل توخالیه. فقط حرف میزنه. کسی که به نظرش همه تو دنیا مقصرن و فقط خودشه که کارش درسته و راست میگه.

ممنونم از صبرتون.

وابستگی یا دوست داشتن؟

نوشته شده در موضوع ذهن, عمومي در ۲۲ مرداد ۱۳۸۸

یه چند روز نبودم ببین ملت چه کردن!

جاداره که از همینجا از تمامی دوستان که در این چند روز گذشته نگران من بودن و با کامنت و ایمیل و اس ام اس و نامه و کارت پستال و از این دست کوفت و زهرمارها نگرانی خودشون رو اعلام کردن و حال منو پرسیدن تشکر کنم. تازه فهمیدم که هیییییییییییییییشششششششششششششششششکی منو دوس نداره.

در اول پست خطاب به اون دوستی که با جستجوی واژه : “من دوسش دارم ولی اون نمیدونم” به اینجا رسیده باید بگم که تا ازش نپرسی به نتیجه نمیرسی اینجا دنبالش نگرد.

چند روزیه درگیر کار و بار شدم خیلی سرم شلوغه الان هم نمیدونم چی شده که ساعت ۳ شب نوشتنم اومد.

چند روزپیش تو وبلاگ آقای زیپ و خانوم زیزاگ مطلبی در مورد مقایسه عشق و دوست داشتن خوندم که دلم میخواد در موردش بنویسم.

تو جامعه ما در حال حاظر به خاطر جو موجود و محدودیت های ایجاد شده و درعین حال نیاز قشر جوون جامعه به ارتباط با جنس مخالف به طور محسوس شاهد دوستی های خیابونی و دلبستگی هایی هستیم که به تعبیر بعضی ها دوست داشتن و به قول بعضی ها وابستگی هستش.

من به شخصه به هیچ وجه به دوست داشتن و عشق و این حرفا معتقد نیستم که البته این هم ثمره تجریباتیه که برای اونا بهای سنگینی دادم.

شاید برای خیلی از شما پیش اومده باشه که با کسی حالا تو خیابون و یا تو محل کارو یا به شیوه های تصادفی آشنا بشید. هیچ کس منکر دوستی ها نیست.

اما به نظر من اکثر عشق  علاقه هایی که الان وجود داره تمامش یک نوع وابستگیه. به این صورت که یکی یا هردوطرف بعد از مدتی دوستی و صحبت کردن به این دلیل که تو دوستیشون تمام رازها و حرفای دلشون رو میزنن و به قولی عقده ها رو خالی میکنن بعد مدتی حس میکنن که این فرد باید تا همیشه باهاشون باشه و جز اون نمیشه به کس دیگه ای تکیه کرد. در واقع در پس این رابطه هیچ علاقه خاصی هم وجود نداره.

تمام این دلبستگی ها برمیگرده به اینکه بچه نه به والدین و نه به خواهر و برادر خودش اونقدر اعتماد نداره و تا اون حدی دوست نیستن که بینشون نگفته ای باقی نمونده باشه.

البته مهم ترین موضوع تو زندگی همه ما یه برهه خاص از زندگیه که اسمش بلوغ هست

تو این دوران اکثرا فرد به همه دوروبری هاش بی اعتماده و دنبال یه سنگ صبور میگرده. در نیمی از موارد یه دوست خوب و البته همجنس میتونه کمک کنه. ولی در نیمی از موارد مشابه یه دوست غیر همجنس این نقش رو ایفا میکنه و البته اکثرا این رابطه متقابل میشه.

ذات انسان با وابستگی عجین شده! مثلا شما فکر کن یه صندلی رو مدتها تو خونه داریو گاهی اوقات حدیث نفست رو خطاب به اون میگی. بعد از مدتی این صندلی یه جزئی از زندگی میشه و جدا شدن و دل بریدن هم از اون سخت.

حالا گذشته از تمام این حرفا منظور اصلی من اینه که اینجور علاقه ها هیچ پایه و اساس خاصی هم ندارن و حداکثر در یکی دوماه میتونن فراموش بشن.

اما در مقابل گاهی این دوستی ها به این شکل هم نیستن مثلا دونفر مدتی با هم دوستن و بعد بدون اینکه زیاد عاطفی بشن از هم جدا میشن. اما یاد و خاطره طرف مقابل تا سالها همراهشون میمونه. این نوع دلبستگی به نظر من به دوست داشتن شباهتش بیشتره

اصولا زمانی بود که به عشق در نگاه اول خیلی اعتقاد داشتم. اما از دیگاه روانشناسی که بهش نگاه میکنم میبینم که اون عشق ها در واقع زائیده افکار خود آدم هستش.

شاید همه ما بتونیم از چشمای یه نفر بفهمیم که راست میگه یا دروغ. اما مطمئنن از شمای یه آدم نمیشه تشخیص داد که میشه یه عمر باهاش زندگی کرد.

میدونم زیاد پست پرباری نبود. اما خصوصیت من اینه که هرچی تو ذهنم باشه بدون ویرایش و فکر کردن مستقیما تبدیل به نوشته میکنم. امیدوارم از نظرات و تجربیات شما در این زمینه بتونم استفاده کنم.

پست مرتبط : اعتقاد

——————-

پانوشت : به سلامتی لاست هم تموم شد. حالا نمیدونم چطوری تا ۶ ماه دیگه صبر کنم تا فصل ۶ پخش بشه. باید برم تو کار سریال های دیگه!

یک روز تعطیل!

نوشته شده در موضوع ذهن, شخصي در ۰۹ مرداد ۱۳۸۸

نشستم و طبق معمول دیروز و امروز هراز چندگاهی نگاهی به نامه ای که جلو دستمه میندازم.

نمیدونم آخرش چی میشه. خسته ام…

یه پروسه جدید تو زندگیم آغاز شده. پروسه خودشناسی.

امروز من تنها، توی خونه فقط از صبح تا حالا لاست دیدم.

جوگیر میشم و با خودم میگم شاید سرنوشت و هدف من از اومدن به این دنیا واقعا اینی نیست که الان داره اتفاق میفته. شاید برای هدف خاصی آفریده شدم پس چرا اینجام؟ چرا انقد روزمره و یکسان شدم؟ چرا تو زندگی روتین و کسل کننده گیر افتادم بدون هیچ هیجانی و بدون هیچ همراهی.

به قول یکی از دوستانم که البته پزشک حاذقی هم هست. آدمهای خاص همیشه تنها میمونن.

سعی برای پیدا کردن همراه تو این زندگی و با این شکل ثابت فقط و فقط تا مدت کوتاهی میتونه بلندپروازی ها و علایق آدم رو سرکوب کنه. اما واقعیت چیز دیگه ایه. سرنوشت اونطوری که میخواد آدم رو هدایت میکنه و این تقلاها برای نرمال بودن هم فایده نداره.

میدونم حرفام خیلی نامفهومه. اما تمام اینا کاملا تراوشات ذهن خودمه که مستقیما بدون مرتب کردن و بدون ویرایش نوشته میشه.

باید از این فرصت کمال استفاده رو ببرم.

دلم تجربه میخواد. من یه خردادیم. یه آدمی که در یک قالب نخواهد گنجید! باید کشف کنم باید بسازم. یکجا موندن و کارهای یکسان انجام دادن منو نابود میکنه.

اما افسوس که زمان میگذره و به جای عمل کردن فقط حرفش رو میزنم.

راستی کی میدونه سرنوشتش چیه؟ چندتا از ما موقع مرگ به اون هدفی که براش به این دنیا اومدیم میرسیم؟ آیا حق ما از زندگی همینه؟

——————————-

امروز از برکات دولت خدمتگذار از همون اول صبح آب قطعه و تنها شانسی که اوردم ظرف بک آپی بود که قبلا پرکرده بودیم.

شانس اوردم که دیروز ظرفای آب رو پر کردم و تو یخچال گذاشته بودم.

واقعا حالا قدر آب رو میدونم. تو دلم میخواستم امروز یه دوش حسابی بگیرم اما خوب حالا نزدیک ۹ شبه و شیرهای آب هم بازن اما جز هوا چیزی توی اونها جریان نداره. اگر حموم نرم امشب نمیتونم بخوابم!

دلم برای دخترم تنگ شده. با دیدن عکساش و قربون صدقه رفتنش خودمو آروم میکنم.

این هم از شرح حال امروز من