عروسی!

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده در ۱۹ آذر ۱۳۸۷

سلام.

جاتون خالی دیشب با عهد و عیال رفتیم عروسی مهران دوست عزیزم.

البته چون طبق معمول ما دقیقه نودی هستیم. اینبار پا رو فراتر گذاشیتم و تو وقت های اضافی رسیدیم!

شانس اوردم که هنوز همه بودن وگرنه آبروم میرفت.

شام رو تنهایی خوردم و بعد هم که مراسم مخصوص از تالار تا خونه و ویراژ و جیغ و داد ملت!

قسمت نشد درست حسابی بریم پیش عروس و دوماد فقط برای خداحافظی رفتیم.

یکی دونفر آدم کلاهبردار هم دیدم که فامیل مهران اینا بودن و من نمیدونستم!! (به موقعش حالشونو میگیرم!)

کلا خیلی خوب بود! البته فکر می کنم به خانوما خیلی خوش گذشت. چون اصولا با رسم و رسوم اینجا آقایون همه در طول مدت جشن باید تو کوچه باشن و از سرما بلرزن! که سرنوشت ما هم به این صورت بود.

فقط آخر که میخواستیم خداحافظی کنیم نمیدونم چرا من اشک تو چشام جمع شده بود؟(البته کلا در این موارد این حس رو دارم) . شاید برای زن ذلیلی مهران!!! (آیکون زبون)

بگذریم.

برای مهران عزیز و خانوم گلش آرزوی بهترین ها رو دارم. ایشالا اونا هم که مثل ما از صفر دارن شروع میکنن و توقعاتشون رو کم کردن (بیشتر خانومش) بتونن هرچه زودتر پله های ترقی رو تو زندگی مشترک طی کنن.

تنهایی

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده در ۲۷ آبان ۱۳۸۷

خیلی از خودم غافل شدم.

داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر دلم برای یه دل سیر تنها بودن تنگ شده.

دلم برای خودم تنگ شده. به روزهایی که گذروندم و از دستم رفت.

روزگار جالبی نیست. دلم برای دوستانی که داشتم و از دست رفتن تنگ شده.

خدا رو شکر، جمع دوستان گذشته رو دارم جمع میکنم. اما حیف آیا اون روزها باز هم برمیگردن؟

نه. زندگی این نیست. میتونست خیلی بهتر برام پیش بیاد زندگی.

اما خودم و فقط خودم مقصرم. بگذریم تنهایی هم عالمی داره. الان تنهام و چقدر آرامش خوبه. حیف که این گوهر با ارزش رو من مدتهاست که از دست دادم.

آرامش، امنیت اینا دوتا چیز مهم بودن که داشتم و الان آرزوشون رو دارم.

کی میگه خوشبختی آرامش نیست؟ کی میگه پول آسایش میاره؟ به خدا دروغه.

به نظرم داشتن یه دوست خوب، یه یار همراه، یه سنگ صبور کسی که آدم رو برای وجود خودش بخواد و به حرافاش گوش بده از همه نعمت های خدا بالاتره…

خدایا متشکرم…

خواب!

نوشته شده در موضوع دسته‌بندی نشده در ۲۵ آبان ۱۳۸۷

ساعت ۱ شبه و این بچه انگار خواب نداره!

تقصیر خودمه. بعداز ظهر عقب ماشین خوابش برده بود و انقد خوابیده که تا صبح روزگار منو سیاه کنه. مامانش هم که خواب خودشاز همه چی براش مهم تره و رات بودنش .

عسلم قربونش برم الان تو بغلمه و دودستی گردن منو گرفته. بدش هم نمیاد هراز چندگاهی سربه سرم بذاره.

کار ماشین تموم شد یه سیستم برقی طراحی کردم و امروز باهاش رفتم بیرون هرکی نگاه میکرد چشاش چهارتا میشد[superemotions file="icon_eek.gif" title="{#superemotions_dlg.eek}"]. فقط نمیدونم چرا ملت از روبرو که میومدن همه میرفتن تو کار نوربالا![superemotions file="icon_exclaim.gif" title="{#superemotions_dlg.exclaim}"] وسط راه یدفه همه چی ریخت به هم!یدفه power failure داد و چراغا خاموش شدن. زدم کنار دیدم همه سیمایی که کشیده بودم سوخته و اتصالی کرده بود. بگذریم دوباره درستش کردم.

خیر سرم خواستم زود به زود آپدیت کنم که یه مقدار دیر شد . نی نی من هم بالاخره خوابید.

دختر من یه عروسک ناز کوچولوی پنبه ای داره که خیلی دوسش داره اسمش هم گذاشته نی نی! البته ما نی نی های دیگه ای هم تو خونه داریم! یه اسباب بازی ریز دیگه که دمشو میکشه و ول میکنه تا راه بیفته!

شدیدا درگیر کارای شرکت هستیم برا جابجا شدن. یک هفتس یه سری کاشی اضافی تو صندوق ماشین من مونده که ببرم پس بدم. انقد نبردم که همه تبدیل به خاک رس شدن تو دست اندازای قشنگ این شهر.

سعی میکنم فردا هم آپ کنم