سلام.
جاتون خالی دیشب با عهد و عیال رفتیم عروسی مهران دوست عزیزم.
البته چون طبق معمول ما دقیقه نودی هستیم. اینبار پا رو فراتر گذاشیتم و تو وقت های اضافی رسیدیم!
شانس اوردم که هنوز همه بودن وگرنه آبروم میرفت.
شام رو تنهایی خوردم و بعد هم که مراسم مخصوص از تالار تا خونه و ویراژ و جیغ و داد ملت!
قسمت نشد درست حسابی بریم پیش عروس و دوماد فقط برای خداحافظی رفتیم.
یکی دونفر آدم کلاهبردار هم دیدم که فامیل مهران اینا بودن و من نمیدونستم!! (به موقعش حالشونو میگیرم!)
کلا خیلی خوب بود! البته فکر می کنم به خانوما خیلی خوش گذشت. چون اصولا با رسم و رسوم اینجا آقایون همه در طول مدت جشن باید تو کوچه باشن و از سرما بلرزن! که سرنوشت ما هم به این صورت بود.
فقط آخر که میخواستیم خداحافظی کنیم نمیدونم چرا من اشک تو چشام جمع شده بود؟(البته کلا در این موارد این حس رو دارم) . شاید برای زن ذلیلی مهران!!! (آیکون زبون)
بگذریم.
برای مهران عزیز و خانوم گلش آرزوی بهترین ها رو دارم. ایشالا اونا هم که مثل ما از صفر دارن شروع میکنن و توقعاتشون رو کم کردن (بیشتر خانومش) بتونن هرچه زودتر پله های ترقی رو تو زندگی مشترک طی کنن.





