حاجی

نوشته شده در موضوع خاطرات, داستان, روزانه در ۰۲ اسفند ۱۳۸۹
حاجی

نون حاجی تو آمپول زنی بود!

از صبح تا شب آدمای مختلف بودن که میومدن وآمپول میزدن، به قولی راه زندگیش از ک.و.ن مردم رد میشد!

خلاصه حاجی کاندید خوبی بود. یادمه یه بار برای شورای شهر هم کاندید شد! اما خوب این کجا و آن کجا!

تو عمرش مکه نرفته بود حتی مشهد هم. نمیدونم چرا بهش میگن حاجی، اما خداییش خیلی آدم مشتی و باحالیه

قدیما که بابا گیر داده بود که من هم این شغل رو ادامه بدم منو فرستاد پیش حاجی

روزای اول خیلی کارم جالب بود آمپولا و سرنگا رو میگرفتم و به نوبت مریضا رو میفرستادم واسه تزریق، بیشتر مشتریا پیرزن بودن یه آمپول سفید هم که ظاهرن برای کمر درد بود با خودشون می اوردن. همه سن بالا حاجی به همه میگفت دخترم!

- دختره پاشو برو رو تخت آمپولت رو بزنم!

پیرزنه هم گوشه چادرش رو میگرفت و گاهی هم با خجالت مثل دختر چهارده ساله میرفت پشت پرده، گاهی یه استغفرالله ی هم میگفتن، بعضیا گوشه چادرشون رو به دندون میگرفتن و بلابه دور گویان میرفتن اون پشت!

حرف عمدشون هم به من این بود که پسرم آمپول من با مال بقیه قاطی نشه

یادمه یه مشتری ثابت هم داشتیم که هر روز میومد بعد یه مدت حاجی داد که من براش بزنم

اون تزریقش وریدی بود، یه آمپول کوچولو اصن بهش نمیومد مریض باشه. تازه بعد از اینکه آمپولش تموم میشد حالش خوش میشد و گاهی هم یه دست خوشی به من میداد! بعد میرفت تا فردا…

یادمه یه دختره هم میومد از همون آمپولا هرچند روز یه بار میگرفت و میبرد که برای مادرش بزنه

یادمه حاجی میگفت : نذار هیچ کس پوکه این آمپولا رو ببینه! گاهی میترسید، گاهی هم بیخیال

یادمه گاهی مریضا که بیمه نداشتن میومدن و حاجی میگفت که برو فلان و فلان دارو رو خودت بگیر دیگه پول ویزیت دکتر رو هم نمیخواد بدی! بعد یارو خودش یه پولی میداد و میرفت، خداییش کسی ناراضی هم نبود. گاهی هم همونجا برای طرف یه آمپول میزد و خلاص

بجز آمپول پانسمان معمولی و سوختگی هم زیاد انجام میداد

یادمه یه روز یکی اومد که دستش قطع شده بود، بعد که بهتر شد گفت که رفته بوده کابل فشار قوی بدزده که با برق دستش قطع شده

یه بار هم یه مادر و دختر رو اوردن که حسابی سوخته بودن

میگفتن تو آشپزخونشون گاز منفجر شده، خیلی بد بود هر روز پانسمان رو عوض میکردیم، چندبار در طول کار عق میزدم

حاجی میگفت عادت میکنی

بالاتنه رو من پانسمان میکردم پایین رو خود حاجی میرفت! بیچاره ها نه میتونستن حرف بزنن و نه چشمشون درست میدید

مونده بودم که چرا بستری نیستن

یه روز یه خانومه اومد که حالش خیلی بد بود

گفت باید ازش خون بگیریم فشارش خیلی بالاست!

چون ظرف و تجهیزات نداشتیم یه لوله وصل کرد به دستش و گفت که من بگیرمش تا خون تو سطل خالی شه

تو اون هوای سرد زمستونی مثل وسط تابستون عرق میریختم و همراه خانومه عق میزدیم

یادمه حاجی همش اصرار داشت که من زیاد تزریق عضلانی نکنم

از اون روزا خیلی چیزا یاد گرفتم

یه روز دنبال دختره که برای آمپول خریدن برای مادرش بود رفتم، تو راه حرف زدیم، گفت مادرم معتاد بوده از این آمپولا براش زدیم تا ترک کرده، حالا به خود این آمپول معتاد شده، پدرم ترکمون کرده اونم معتاد بوده. اصن اون بوده که مادرم رو معتاد کرده.. خواستم بپرسم خرجتون رو از کجا در میارید که ظاهر دختره کامل قضیه رو برام روشن کرد..

از فردا هرچی در مورد حاجی و آمپول بود رو بوسیدم و گذاشتم کنار، دیگه نرفتم هرچی که زنگ زد، هرچی که بابا اصرار کرد..

اون دوره ۶ ماهه مسیر زندگیم رو عوض کرد، کی میدونه شاید اگر نمیدونستم که اون همه درآمد روزانه و از چه راهی بدست میاد.. شاید الان من هم حاجی شده بودم..

………………

دزد

نوشته شده در موضوع داستان, شخصي, عمومي در ۲۸ آذر ۱۳۸۷

سلام.

امروز زیاد روز جالبی نبود. بعد از ظهر ماشینمو دزد زده و یه سری چیزو برده. خداروشکر چیز خاصی نبود فقط باید شیشه جدید بندازم.

——-

خوب صبح شده، دوباره باید برم دم در وایستم. خسته شدم از این همه زندگی تکراری هر روز وایمیستم دم در تا مردمو دید بزنم! شاید هم اونا منو دید بزنن. اینجا گاهی اوقات خیلی شلوغ میشه. اما من سر جای خودم وایمیستم و همینجوری مردمو نگاه میکنم.

دیشب دیر وقت شد و پشت در موندم شانس اوردم همسایه مهربون اجازه داد تا صبح تو مغازش بمونم. مثل اینکه هیشکی به من اهمیت نمیده. فقط براشون مهمه که من اینجا باشم اما برای چی؟

هوا سرد شده. اما من چیزی حس نمیکنم. امروز یکی هم منو به حساب اورد! یه پیرمرد که انگار خیلی شاد بود :) جلو اومد و احوال پرسی کرد اما من جوابشو ندادم فکر کردم داره مسخره میکنه حتی وقتی دستشو جلو اورد که دست بده من همینجوری وایسادم و نگاهش کردم. یادمه قبل از اینکه پاتوقم عوض بشه یه نفر میخواست به زور بهم ماشین حساب بفروشه.

شانس که نداریم یا پیرمرد میاد سراغمون یا معتاد! یدفه یادمه یه معتاده اومده بود و همونجور که تو حال نئشگی بود میگفت : من خیلی تنهام کاش میتونستم تو رو ببرم پیش خودم تا هر روز با هم حرف بزنیم و من هم از تنهایی دربیام. اما خوب نشد. من که برام فرقی نداره. تو این خیابون وایسم یا تو خونه اون یارو.

صبح ها که آفتاب میزنه یه مقدار گرمم میشه. اونقد که کمرم خم میشه ولی کسی براش مهم نیست که من گرممه یا سردمه بازم دمشون گرم! روزای بارونی و برفی میذارن من تو بمونم!

نمیدونم من آخرش چیکاره ام؟ هرکاره ای که هستم مسلما برای تبلیغ اینجا واینستادم! هرچند که روز اول به وجود اومدن من برای همین بوده!

* اینا هم حرفایی بود از زبان یه استند تبلیغاتی که هر روز دم در میذاریمش!!!

—————

راستی نمیدونم چرا انقد بازدید کننده ها کم شده؟!

البته چند روزیه که مشکل با سرور دارم و هنوز هم کامل رفع نشده. دوستان هم اگر مشکلی در باز شدن سایت دیدید منو بی خبر نذارید.

جمعه خوبی داشته باشید.