بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘اخلاق’

موعود آزادی!

۶ مرداد ۱۳۸۸

توجه : این پست هیچ ربطی به انتخابات و این مسائل نداره!

اما

بدونید که موعود آزادی من از یک عمر حروم کردن جوونی و تحمل  و سازش رسیده…

آزاد خواهم شد.

اگر در راه این آزادی به جونم هم صدمه ای برسه باز هم با ارزش خواهد بود.

حتی اگر به خاط نداشتن پول به زندان برم باز هم از اوضاع حال بهتره.

راستی، درجه وقاحت تا چه حدی میتونه باشه؟

………………………

…………………………….

………………………………………..

…………

این چند خط بالا مشمول خودسانسوری شد!

به امید روزهای بهتر.

——–

پ.ن : لطفا سرزنش نباشه. به هیچ عنوان قبول نخواهد شد.

بعد نوشت : تعداد محدودی دعوتنامه پارسااسپیس (یک گیگابایت فضای رایگان) دارم هرکدوم از دوستان خوبم خواستن بگن تا براشون بفرستم.

سنگ دل شده ام…

۳۰ تیر ۱۳۸۸

چند وقته این مشکلات شخصی و دل مشغولی ها و کار وقتم رو گرفتن که نمیدونم چیکار کرد که منی که هر روز مینوشتم به هفته ای یک بار اکتفا کردم!

نوشتن من هم شبیه بعضی روابط جنــ.ســ.ـی شده که یه روز با شوق و شوره و هر روز و هر ساعت یه بار میرسه به بی خیالی و هفته ای یا ماهی یک بار برای رفع تکلیف!

اما این پست از اون نوع دومی هاش نیست.با رضایت کامل و به خواست خودم اومدم رو وبلاگ!

بعضی وقتا چقدر دیر احساسات انسان ها رو درک میکنیم. انقدر دیر که به گذشته تاسف میخوریم.

به شدت در حال لاستینگ هستیم و اصولا قضیه لاستیسم ما رو گرفته. اگر میخواید حال و هوای این روزای من رو بدونید میتونید با حال و هوای جک بعد از نجات از جزیره منهای Drunk و قرص اعصاب و خودکشی مقایسه کنید.

دلم ماجراجویی میخواد. این روزا دلم میخواد میتونستم شب و روز پشت فرمون باشم و تو جاده پی ماجراهای جدید و آدمای جدید رانندگی کنم.

سنگدل هم که شدم! وقتی خبر مرگ یه آدم رو بهم میدن حالا دوست آشنا غریبه جوون یا پیر، اصلا ناراحت نمیشم. نمیدونم چرا ولی اگر طرف رو هر روز هم دیده باشم و فردا بگن مرده برام فرقی نداره. اصولا برام مهم نیست. یه مقدار کوچولو برای بازمانده ها دلم میسوزه در حد دو یا سه ثانیه. هنوز امیدی هست انگار.

مازیار عزیزم این روزا کنسرت داره باید یه تایم براش بذارم. برم برای حمایت حداقل بلیطش رو بخرم! اینجا از این کارا کم استقبال میشه.

——————————–

پ.ن. : یعنی میشه؟ اگه بشه چی میشه!!

دم صبح نوشت : خواب نما شدم! با اینکه به موضوع حجاب اصلا فکر نمیکنم، دم صبح خواب دیدم تو خیابون در حال راه رفتن بودم خیلی از خانوم ها بی حجاب (بدون روسری) بودن و البته چندتایی هم با روسری و به شکل فعلی پیدا میشد. از یکی پرسیدم حجاب آزاد شده؟ گفت آره تو کجای کاری؟

بی گناه

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

نمیدونم چی بگم

این عشق لعنتی چیه آخه. این همه اختلاف فرهنگی و طبقاتی…

دیشب دوتامهمون داشتیم، یه دختر دوست داشتنی و جوون از یه خونواده خوب و یه پسر روستایی که حتی فارسی هم بلدنبود کامل صحبت کنه و اینا عاشق هم شده بودن

پسره اصلا لایق این دختر نیست

دیشب خودمو کشتم تا این دوتا پیش هم نخوابن که نکنه اتفاقی بیفته. تا ساعت ۲ و نیم که خوابیدن. خدا رو شکر صبح دیدم دختره رو کاناپه خوابیده و پسره هم بالش رو بغل کرده! انقدر عاقل بوده که نذاره بهش دست بزنه.

اما من باید باهاش صحبت کنم

این عشق و عاشقیا برای این دختر بجز بدبختی چیزی نخواهد داشت. امیدوارم که همونطور که فکر میکنم منطقی باشه و از روی احساس تصمیم نگیره.

نمیدونم چیکار کنم. یه آدم سالم و خوش بر و رو، به دست یه آدم بی فرهنگ و فرصت طلب افتاده که فقط به فکر مال و امواله و من نشونی از عشق تو نگاهش ندیدم(چقدرم حرف میزد) حتی فکر میکنم اهل بخیه هم باشه…

تا ببینم چه میشه کرد.