یادمه سابق که بچه بودیم همش تو کوچه ها ولو بودیم و با بچه ها بازی میکردیم. خطری تو کوچه ها برای بچه ها نبود مگه اینکه به چیزای کثیف دست بزنن و دست و پاشون زخمی بشه و ….
این روزا تو کوچه های این شهر بچه ای دیده نمیشه…
روی سنگفرش کوچه هامون خون ها ریخته شده و به جای اسباب بازی بچه ها و صدای شاد اونها همون کودکان اون روزها رو به این وضع میبینیم
دیگه دیدن این چیزها برای ما عادی شده، بزرگترهامون یه سرنگ خونین رو که تو کوچه میبینن یه نگاه کوتاه میندازن و راهشون رو میکشن و میرن، اگه به جاش به کـ.ـ.ــانـ.ـد.وم مصرف شده باشه بر افروخته میشن و عصبانی …. دیدم که میگم…
…..
دیگه نمیدونم چی بگم…








به خدا راست میگی
دیشب یه دختره رو دیدم که توی شریعتی از شدت مصرف زیاد مواد افتاده بود کنار خیایون و توی هپروت بود .. ازون دخترایی که مد روز هستن و روزا توی مطهری قدم میزنن
جوری داغون بود که یک از این کارتون خواب ها دکمه های مانتوش رو باز کرده بود افتاده بود به جون سینه های دختره … اونم که توی باغ نبود … این موادای جدید لامصب مخ میترکونه …
به قول خودت دیدم که میگم …
هیییع …. دیگه دست به دامن کافی نت شدیم حامد جان ….
می بینی …. هیعععع
[پاسخ]
مهران جان میخوای یه مقدار سانسور کنی، نظرت چیه ؟!؟
[پاسخ]
یادمه یکبار یکی از دوستامون از قم اومده بود و میخواستیم برسونیمش ترمینال جنوب، یادمه موقع برگشت توی خیابونای همون حوالی یه زمین بود که توی پر از نخاله های ساختمونی و زباله بود، هیچ وقت صحنه رو یادم نمیره، پسر بچه های ۱۲ تا ۱۳ سال که فراوون بود، مردای ۳۰ تا ۴۰ ساله و کثیف، همه دور یه آتیش نشسته بودن و به همدیگه سرنگ میدادن، الانم که یادم میافته گریه ام میگیره.
دور و اطراف اونجا هم خانواده ها زندگی میکردن و خیلی بی تفاوت رد میشدن.
شاید خیلی ها اون روز و روزهای بعد اون صحنه ها رو دیدن وساده گذشتن ولی همون روز از خدا خواستم دیگه همچین صحنه ای نبینم و دیگه ندیدم.
آدم معتاد زیاد دیدم ولی در حال کشیدن و تزریق هیچ وقت.
——————–
خوب نوشتی، توی خیابون اگر دوتا جوون همدیگه رو ببوسن همه جبهه میگیرن و سرزنش میکنن، فحش میدن و شاید هم پیگیر بشن و تحویل ۱۱۰ بدن، شاید توی ماشین دوتا دوست دست همدیگه رو بگیرن با خشم و غضب نگاه کنن ولی اگر یه معتاد رو در حال تزریق ببینن ساده میگذرن.
راستی چرا اینجوری شدیم، چرا محبت و احساس رو با بی تفاوتی عوض کردیم. . .
میدونم که هر روز بدتر از قبل میشه، میدونم که هر چی بگذره وضع از اینی که هست وخیم تر میشه، ولی کاش بی تفاوت نگذریم . . .
[پاسخ]
حامد؟
بیا یه راهی پیدا کنیم برای اینکه دوباره بچه باشیم!
———————————————————————-
جواب کامنتتو تو وبلاگم دادم اما اومدم اینجا هم سفارشی تشکر کنم و معذرت خواهی شدید کنم از اینکه اسمت تو میهمان های کلبم نبود..حامد من اون اسم هارو از روی کامنت دونی پست های قبل نوشتم و اگر تو جا افتادی بخاطر اینه که تو این کامنت دونی اسمت نبوده و من فراموش کردم بنویسمت وگرنه شک نکن و می دونم که می دونی تو یکی از بهتریننننننننننننننننننننننننننننننن دوستان این ازاده ای(الان اسمت اضافه شده)
یه گله هم دارم از آزاده و حامد: ما که اینقدر دوستان خوبی هستیم چرا نباید به صورت مرتب به وبلاگ های هم سر بزنیم(با درج کامنت)…من دیگه سر می زنمت…تو هم بزن..لبخند
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ مهر ۲۸م, ۱۳۹۰ ۱۲:۱۹ ب.ظ:
ببخش آزاده عزیزم
تقصیر منه انقد تو فیس بوک میزنیم تو سروکله همدیگه که وبلاگ رو یادم میره
ممنون که اسمم رو نوشتی اما بهرحال عزیزی
[پاسخ]
جدیدن چیزای دیگه هم پیدا میشه تو سطل زباله های شهرداری اون دیگه آخرشه!
باز جای شکرش باقیه اونها دیگه از دید بچه های کوچیکمون پنهانن!
[پاسخ]
سوگلی* پاسخ در تاريخ آبان ۱م, ۱۳۹۰ ۲:۴۱ ب.ظ:
اوه لیلا چی میتونه باشهههههههههههههههههههههه !!!!
:))
بیست سوالی طرح نکنید دیگه، ذهن ما درگیر میشه :))
[پاسخ]
لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۲م, ۱۳۹۰ ۵:۱۵ ب.ظ:
تو جمع بگم؟! اونوقت میگی سانسورش کنم :)))
[پاسخ]
حامد پاسخ در تاريخ آبان ۲م, ۱۳۹۰ ۵:۳۹ ب.ظ:
نه! راحت باش بگو جمع خودمونیه!! :))
بیخیال بابا خونواده رد میشه اینجا :)))
گفتم به خودت دیگه :))
[پاسخ]
اااااااااااااااااااااااااااا
حامد نگفتی به لیلا که اینجا در گوشی نداریمممممممممممممممممممم
یا نگوووووووو یا میگی به همه بگووووووو :|
حامد حالا تو به من بگو چی بود؟!؟
:))
من نمی دونم چه …. دردیه که بدونم :))
[پاسخ]
لیلا پاسخ در تاريخ آبان ۵م, ۱۳۹۰ ۱۲:۳۳ ب.ظ:
:|
حامد خوب بگو بهش! :)) من که دسترسی ندارم بهش اینجام که خانواده رد میشه!!!
[پاسخ]
حداقل تو یه چیزی بنویس . . .
دلم گرفته . . .
[پاسخ]
من نمیدونم این پدر و مادر های ما اینقدر حیا دارن، چجوری شد که اصلا ما رو به دنیا آوردن؟
دیدم که می گم هاااا
# ستاد کامنت گذاران افتخاری – واحد تویتر
[پاسخ]
حامد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قرارمون این نبوداااااااااااااااا
آپدیت کن دیگه
[پاسخ]
اینقدر توی پلاس سرگرمیم که وبلاگامون رو فراموش کردیم
[پاسخ]
و روز به روز داره دیدن این صحنه ها عادی تر میشه:(
[پاسخ]