خانه > شخصي > کوه مرا میخواند

کوه مرا میخواند

mountain

یکی دو روز پیش بود که تو خونه نشسته بودم و بیرون هوا ابری و تاریک بود به شدت! آپارتمان من یه جاییه که پنجره رو که باز کنی به راحتی کوه رو میبینی و البته نزدیک هم هستش.

تو این تاریکی هوا و تو این بارون تنها جایی که من از همه بیشتر دوست دارم باشم بالای کوهه…

حسی که تو این حالت بهم دست میده برای خودم فقط قابل درکه. حس بارون خوردن و خیس خیس شدن. زحمت بالا رفتن از کوه با سختی و لغزش و ریسکی که تو راه وجود داره. بدون ترس از سقوط…

کوه برای من یادآور کلی از خاطراته. کوه برای من یعنی زندگی . که توی همین کوه بود که از دست دادم و بالای همین کوه بود که همه اتفاقای مهم زندگی من افتاد. آشنایی ها، جدا شدن ها.

نمیدونم شاید هم مرگم هم روی یکی از همین کوه ها باشه.

این همه خاطره. حیف که نمیتونم در موردشون بنویسم.

و حالا از این مادر مهربان مدت هاست که دورم و فقط نگاهش میکنم. شاید من پیر شدم. اون زمانا که من جوون تر و چابک بودم و برای بالا رفتن و به اوج رسیدن میدوییدم و پیرمرد جلودار میگفت : آهای پسر برگرد بیا عقب. حالا در میانه جوونی نه تنها حس جوونی و شادابی اون زمان رو ندارم، بلکه حتی از یه بار در سال بهره مند شدن از وجود این پیر طبیعت هم محرومم.

حیف الان زانوی سمت راستم یاری نمیکنه وگرنه مثل اون وقتا با تمام قدرت به طرفش میرفتم. اما چه فایده؟ گم کرده ها چنان گم شدند که با هزار بار رفتن و گشتن هم دیگه به دست نمیان.

چه خوبه که آدم تا جوونه قدر جوونیش رو بدونه نه وقتی که همه چیز رو از دست داد به حسرت رفته ها بشینه و آه بکشه که این آه کشیدن ها نه دامن کسی رو میگیره و نه چیزی رو برمیگردونه.

  1. ویولت
    ۱۰ آذر ۱۳۸۸ در ۰۱:۲۹ | #1

    یعنی می خومای بگی دیگه جوون نیستی؟
    دست بردار مرد

    ——————
    جواب : ویولت جان این که آدم سنش چقدر باشه و یا اینکه قیافش جوون نشون بده دلیل بر جوونی نیست. یه کسی مثل من دلش پیر شده. وقتی دلت خوش نباشه، ولی همدم و دلسوز درست و درمون نداشته باشی مثل پیرمردی میمونی که همه ترکش کردن و باید با پیری خودش سر کنه و به فکر مردن باشه.

  2. ۱۰ آذر ۱۳۸۸ در ۰۹:۰۵ | #2

    سلام
    این حسی هست که منم هر روز و هر ساعت دارم
    انگار روزی متوجه می شیم که فقط می تونیم حسرت بخوریم
    همین

  3. ۱۰ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۰ | #3

    محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
    پسر چرا دوست داری من گریه کنم ….. (W) ….شاید هم برای آهنگی باشه که دارم گوش میدم ولی بیچاره کردی منو ……
    احساس های مشترک … و خاطرات مشترک …… ولی نمیدونم چرا این روزهای حی برای چیزهایی هم که تونستم بدست بیارم حسرت میکشم چه برسه به بدست نیاورده ها
    …..
    حام دارم میپکم
    یاد جقجقه افتادم …. دلم براش تنگ شد …. دلم برای همه ی اون روزها نترسیدن ها و رفتن ها و رفتن ها و رفتن ها و رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن هاو رفتن ها و رسیدن و ها و نرسیدن ها
    ولی هرچه که رفتیم دورتر شدیم از قبل
    دورتر دورتر و خیلی دورتر از همه چیز ……………………….
    حام همین روزاست که بترکم ….. جوری که صدامو همه بشنون….
    باید تو رو پیدا کنم ….شاید هنوزم دیر نیست … تو ساده دل کندی ولی …تقدیر بی تقصیر نیست …….

  4. ۱۰ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۱۲ | #4

    واییییییییییییییییی کوه، بارون، لذت رسیدن، لذت تنها شدن، لذت سکــــــــــــــــــــوت. . . یادمه گروه ما هم هر روز جمعه ها صبح ساعت ۶ پای کوه بودیم و همه گوله میرفتیم بالا، اونقدر غرق در مشکلات شدیم که لذت ها رو از دست دادیم.
    حامد پیر نشدیم از خودمون و خواسته هامون غافل شدیم . . . :-(

  5. ۱۰ آذر ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۶ | #5

    @مهران ( بوی خاک و بلوط )
    وایییییییییییییییی مهران حالم بهم خورد از این آهنگ، بزن آهنگ بعدی جووون من :-D

  6. ۱۱ آذر ۱۳۸۸ در ۰۸:۵۵ | #6

    سلام…میبینم توهم حس من راداری…منم عاشق کوه وبارون وازاین جور چیزام…ولی بزارببینم واه واه چه حرفا…بابابزرگ من پیر….هنوزپیرنشده حرف پیری رامیزنی؟….بلا دور… :-O

  7. ۱۱ آذر ۱۳۸۸ در ۲۱:۵۵ | #7

    سلام…جوری حرف می زنید که انگار خیلی پیر شدید!ای بابا!هنوز خیلی زوده برای این حرفا…باید از همین لحظه تون لذت ببرید…
    چه منظره ی قشنگی داره پنجره تون!دلم گرفت…همیشه آرزو داشتم پنجره ی اتاقم به یه جای قشنگ باز بشه! اما حیف که اتاقم اصلا پنجره نداره…من تو تاریکی غرق می شم و فقط برای خودم تو روز روشن چراغ روشن می کنم!

  8. ۱۳ آذر ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۷ | #8

    کوه رو دوس دارم ولی انقدر تنبلم اصلا نمیتونم پیاده برم اون بالا :دی

    چرا انقدر ناامیدانه از پیری میگین ؟
    هرکی ندونه فکر میکنه ۷۰سالتونه :دی

  9. ۱۶ آذر ۱۳۸۸ در ۰۰:۴۰ | #9

    کم پیدایی…کجایی؟

  10. ۱۸ آذر ۱۳۸۸ در ۱۶:۰۳ | #10

    سلام، چقدر کم رنگ شدی، بابا یه چیزی بنویس :-)

  11. ۱۸ آذر ۱۳۸۸ در ۲۲:۱۳ | #11

    همچین حرف می زنید که انگار صد سالی دارید!!

  12. ۱۹ آذر ۱۳۸۸ در ۰۱:۴۰ | #12

    سلام…مااینیم دیگه…آخه bmw سوارم………..معلومه سه پاچه بهش نمی رسه :-P شوخی کردم….خوش باشی………

  13. ۱۹ آذر ۱۳۸۸ در ۲۰:۴۵ | #13

    سلام.
    ایشالله دلتون شاد بشه!!!
    الان که جوونید استفاده کنید و گرنه بعدا افسوس این روزارم می خورید.

    دل اگر بی غم بود
    اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
    زندگی ، عشق ، اسارت همه بی معنا بود.

    با غم و شادی هاست که زندگی معنا دار می شه.
    موفق باشید.
    یا حق

  1. بدون بازتاب