Full Of Feel

۳۰ دی ۱۳۸۸

تو تاکسی نشستم..

زیاد حال ندارم. دونفر بغل دستم نشستن. یه خانوم و یه پسر که خانومه میانساله و پسره کم سن و سال.

یکم میگذره حس میکنم خانومه داره یه چیزی میگه تو آینه راننده نگاه که میکنم دهنش تکون نمیخوره اما از طرفش صدا میاد. عجیبه نمیفهمم چی میگه.خیلی گنگ و نامفهموم. با خودم میگم شاید رادیوی راننده روشنه و صداش رو کم کرده نگاهی به رادیو میندازم اصلا رادیو نداره!!

همینجوری میگذره و اون صدا میاد. صداها دوتا میشن از طرف پسره هم صدا میاد! اونم گنگ و نامفهمومه

یکم سرم رو بین دستام میگیرم تا شاید این صداها ازم دور بشه.

یاد سوکی میفتم تو اون سریاله که فکر مردم رو میخوند! شاید منم بتونم. آبریزش بینی دارم دستمال کاغذی رو از جیبم درمیارم و…

——————

تو خیابون دارم راه میرم. اونور خیابون همه مردم جمع شدن صدای همهمه میاد. مرد عریضه نویس کاغذ رو دستم میده و میگه : حالا برو یه فتوکپی از روی این بگیر و بعد ببر ساختمون روبرویی. بوی گرم دستگاه فتوکپی رو میتونم از همینجا حس کنم ۲۰۰ متر جلوتر مغازه فتوکپی رو پیدا میکنم. برام جالبه چرا انقدر احساساتم قوی شده؟

تو شرکت نشستم و دو یهو صدای دونفر رو از دور میشنوم که دارن بد شرکت ما رو میگن توجه که میکنم اون دو نفر یه ۱۰ متری با در شرکت ما فاصله دارن. داخل که میان یه سری قیمت میگیرن و من هم میپیچونمشون!

——————

دیشب تا صبح رو پلک رو هم نذاشتم. اما نمیدونم چرا مثل خیلی شبایی که نمیخوابیدم اون حس خستگی و کوفتگی رو ندارم؟! امضاها اسکن شده باید به حساب ها وارد بشه.

باور نمیکنم که این همه کاری که حتی به من ربطی نداره رو انجام دادم در مقابل هیچی. در مقابل اینکه اومدم کار خوبی کرده باشم و از اونور بهم خیانت که شد هیچ، تهمت هم بهم نسبت داده شد.

——————

اوضاع زیاد جالبی ندارم. هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی. اما به جای همه اینا کار دارم! که باید انجام بشه و روی هم جمع میشه

اول صبح که پاشدم بابا میگه : امروز نه خبری از تماس گرفتنه و نه اس ام اس! چشام گرد میشه و میگم چرا؟ میگه اعتصاب کردیم امروز رو!!!

خوب خوشبختانه از صبح تا حالا مجبور به این کار نشدم! اما به نظر من که فایده ای نداره. خون مردم روی سنگفرش خیابونا ریخته شد و هیچی نشد حالا با مسیج نفرستادن و زنگ نزدن من چی میشه؟

—————

از تاخیرم معذرت میخوام اما باید حسی باشه برای نوشتن. یه کاری دارم انجام میدم که روی آینده تاثیر زیادی داره. دعا کنید موفق بشم که اگر بشم همه شیرینی دارید!! البته برای شیرینی دعا نکنید که حداقل درگیر باشه!

فعلا باید برم دنبال دخترم مهد کودک. خدا کنه نخوابیده باشه.

۱۵ دیدگاه

کارناوال محرم!

۲ دی ۱۳۸۸

چند روزی از ماه محرم گذشته

نادانی مردم پایان نداره، امام حسین خوب قربونش برم. لطف کرد. مظلوم بود. اینو همه ما میدونیم.

چرا من هرسال اینو مینویسم؟ درسته واقعا این حرکات؟ علم درست میکنن ۲۰۰ کیلو وزنش و یه سری هم جو گیر میرن زیر اونا!

از بچگی تا حالا دارم اینو از خودم میپرسم : « اونایی که بعضی وقتا با پسوند علمدار دشت کربلا ازشون اسم میبرن آیا از این علم ها دستشون میگرفتن؟ آیا میشه با علمی به این گندگی جنگید؟»

خنده نداره جان من. اینا سنته درست. اما خوب معنیش چیه؟

چندسال پیش تو همین شهر گل و بلبلی خودمون علم چلچراغ(!!!) روی یه تکیه افتاد و نزدیک بود چند نفر جونشون رو از دست بدن. اون زمانا هم هفتادتا گاز پیک نیکی رو میزاشتن رو علم و یکی میرفته زیرش؟

چند نفری رو میشناسم که به خاطر جوونی و بلند کردن علم سنگین حالا که به پیری رسیدن کمردرد و ارتروز و هزار کوفت دیگه دارن

من منطقی فکر میکنم. اگه اینا تو آیینشون ثواب داره، چطور این ثواب به دست میاد؟ حالا سینه زدن هیچی. زنجیر زدن و طبل زدن و تو خیابونا گشتن مردم چه معنی داره؟

دیشب به حسب اجبار مجبور شدم ۲ کیلومتری از مسیر محل کار تا خونه رو پیاده بیام. توی راه خانوم ها و دختران جوان زیبا رو میشد دید که با آرایش کامل به دیدن این کارناوال اومدن. کنار خیابون وایمیستن و تخمه میترکونن و یه سری هم عزادای میکنن.

یادمه عمه بنده زن اول پسرش رو از توی همین مراسم پیدا و خواستگاری کرده بود!

اون زمانا که جوونتر بودیم دوستامون موقع این دهه محرم هر روز دوست دختراشون رو راحت میدیدن و میتونستن تمام شب رو با هم باشن! کسی هم ایرادی نمیگرفت

نمیدونم این چه فرهنگیه.

حالا بازم اینجا جای شکرش باقیه. یادمه یه دوستی داشتم از هموطنان آذری زبانمون. مدتها برام سوال بود که چرا کله این پسر مثل هندونه سر جالیز قاچ قاچه! تا اینکه دل رو به دریا زدم و پرسیدم آخه تو عمرم همچین پدیده ژنتیکیی ندیده بودم. گفتش که تو فامیلشون رسم قمه زنی دارن. من که ندیده بودم فقط شنیده بودم همچین چیزی هست و باور نکرده بودم. چقدر فجیح میتونه باشه این انسان و وحشی. مگه آسیب زدن به خود تو همین دین یه گناه بزرگ نیست؟ این حماقت تا کی باید ادامه داشته باشه؟

از اونور بابا! تو این ده روز ریش میذاره و طبق معمول تکیه رو علم میکنه و انتظار داره که من هم کمکش باشم هرچند جز بیکار وایسادن و دیدار دوست و آشنا چیز دیگه ای نداره. همه هم سراغم رو میگیرن. حامد کجاست؟ پسر بابات بنیانگذار این هیئته تو هم باید در کنارش باشی. نمیدونم از این حرفا دیگه. همه انتظار دارن منم دقیقا بشم عین حاجی (بابام) اما خوب عقیده یه چیزیه که نمیشه تحمیلش کرد.

بگذریم. گل و بلبل که همه جمعند منتظری ما هم رفت. خدا بیامرزتش و عاقبت همه ما رو هم به خیر بگذرونه

نوشته های مرتبط :

متنفرم!

محرم

۱۸ دیدگاه

نمیتونم رئیس باشم!

۱ دی ۱۳۸۸

آخه به چه زبونی بگم؟ نمیتونم. نمیتونم دستور بدم. خودت دیگه بدون کار خودت رو انجام بده

بعضی آدما برای یه کارایی ساخته نشدن! مثل من. هیچ وقت رئیس خوبی نمیشم چون لازمه ریاست دستور دادنه و من اگر به کسی بخوام بگم کاری رو انجام بده کلی با خواهش و معذرت خواهی میگم و موقع گفتن انقد قرمز میشم که همه میفهمن دارم خجالت میکشن.

حالا این برای کسایی که زیر دست من باشن خوبه. دنیا به کام!

چی بگم والا یادمه این همیشه مشکل ساز بوده. زمان خدمت که یه موقع باید به چندتا سرباز تازه وارد مسئولیت هاشون رو محول میکردم هم اینطوری شد. اما خوب اونا فرق داشتن. به محض اینکه باهاشون با احترام برخورد شد پررو شدن و از اون به بعد همه میگفتن این سربازایی که حامد بهشون کار داده! یکی از یکی تنبل تر. چرا؟ چون فکر میکردن واقعا به من دارن لطف میکنن که کار خودشون رو انجام میدن و البته چه اهمیتی داشت؟

اما خوب الان قضیه یه جورایی فرق کرده. کسی تا بهش وظایفش رو نگی کار خودش رو انجام نمیده.

————————————————-

شب یلداتون هم ایشالا که خوش گذشته.

هرچند کلن من زیاد به این چیزا اعتقاد ندارم! ولی برام یه سنت شده و بهش احترام میذارم. از دوستانی هم که چه مستقیم و چه غیر مستقیم تبریک گفتن ممنونم.

در آرزوی یه زمستون پر برف!

————————————

بعد نوشت : شمارش جوجه ها دیشب به پایان رسید. ظاهرا ما جوجه ای نداریم. اما تا جایی که یادمه خودم یدونه جوجه داشتم اما نمیدونم چرا تو شمارش حساب نشده!؟

۴ دیدگاه