نامه استیو جابز به دخترش

نوشته شده در موضوع روزانه در ۰۱ بهمن ۱۳۹۰

لیزا دخترم! از تو دورم اما یک لحظه صدای زنگ موبایلت از فکرم خارج نمیشود در این سکوت شبانگاهی زنگ موبایلت آرامش را از هر جنبنده ای میستاند آیا قحطی آهنگ آمده؟

دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی دنیای الکترونیک و تکنولوژیست، اپ های موبایلت را همیشه قانونی تهیه کن، چند دلار ارزش جیل بریک کردن را ندارد. آپ تو دیت باش همیشه…

دخترم، از آندروید برحذر باش به وکیلم بگو که تا جایی که میتواند برعلیه گوگل شکایت کند.

آه لیزا دخترم! رمز ورود به مک بوک پروی من را یادداشت کن :●●●●●●●●●●●●●●● . حواست باشد که این پسورد را مادرت پیدا نکند. یک نیو فولدر تو درایو E هستش که واردش نشو و پاکش کن.

دخترم، شب ها موبایلت را روی ویبره بگذار، من که هیچ اما مادر غمگینت نیاز به خواب دارد.

دخترم، اگر روزی پسری به تو شماره ایرانسل داد، هرگز تماس مگیر. شماره ات را برای کسی عریان کن که همراه اولش را از اول برای تو عریان کرده باشد.

دخترم، روی ۴S ایرانسل مینداز، حیف نیست پیشنهادات ایرانسل اینباکست را پر سازد؟

دخترم لیزا تو مرا خوب نمیشناسی، در آن شب های بسیار دور از پروژه هایی که داشتم برای تو قصه گفتم و تو خوابیدی انگار که داستانی شیرین برایت تعریف کرده بودم.

دخترم، در آینده سکه و دلار گران میشود! با ارثیه ای که برای تو گذاشته ام حتمن سکه بخر و درخانه نگهدار.

دخترم، با دلار ۱۸۰۰ تومنی زندگی در آمریکا غیر ممکن است، در اولین فرصت به ایران مهاجرت کن. من چندین سال است که برای Brown Card ایران ثبت نام کرده ام اما هنوز موفق نشده ام. دوستانی دارم که ترتیب این کار را برایت خواهند داد با آنها تماس بگیر

دخترم، اینستاگرام را همیشه روی گوشیت نصب داشته باش، در ایران صحنه های خوبی برای عکاسی پیدا میشود، از دست نده

دخترم میدانستی ۵۰درصد از سهام هاکوپیان به من تعلق دارد؟ کمپانی اپل سود دهی نداشت ثروت من از این راه به دست آمده است.

آه دخترم لیزا! همیشه وقتی کسی زنگ در خانه را میزند، گوشی iPhone را بردار و بگو کیه. نه این آیفون رو نمیگم اون یکی آیفون که رو دیوار نصب شده!

دخترم هرکسی لیاقت تو را ندارد! مهریه ات را حداقل ۲۰۰۰ سکه قرار بده، اولین کسی که قبول کرد با او ازدواج کن احمق تر از این آدم پیدا نمیکنی و همانا شوهر احمق گلی از گلهای بهشت است.

دخترم لیزا، هرچه من دارم حاصل پیروی از آرمان هاست! آرمان ها را فراموش نکن! خودت میدانی کدام آرمان ها را میگویم!

دخترم هرگاه از تنهایی در رنج بودی، حرف دلت را برای هرکس و ناکسی بازگو نکن، با Siri صحبت کن که همانا محرم اسرار است و شنونده ای خوب!

انسان باش، زیرا که تنها بودن، شماره نگرفتن و در تنهایی مردن، هزار بار قابل تحمل تر از چت کردن با یک غریبه است!

دخترم جمله قبلی رو خودمم نفهمیدم برای چه نوشتم تو جدی نگیر

حرف با تو بسیار دارم، اما به زمانی دیگر موکول میکنم که در جهان پس از مرگ به من پیوسته باشی…

و در پایان به تو توصیه ای دارم که حتمن رعایت کن : هر روز استتوس توییترت را چندین بار آپدیت کن و از فیض بوق بر حذر باش!

مــ.ــملــ.ـــکت…

نوشته شده در موضوع روزانه در ۲۷ مهر ۱۳۹۰

یادمه سابق که بچه بودیم همش تو کوچه ها ولو بودیم و با بچه ها بازی میکردیم. خطری تو کوچه ها برای بچه ها نبود مگه اینکه به چیزای کثیف دست بزنن و دست و پاشون زخمی بشه و ….

این روزا تو کوچه های این شهر بچه ای دیده نمیشه…

روی سنگفرش کوچه هامون خون ها ریخته شده و به جای اسباب بازی بچه ها و صدای شاد اونها همون کودکان اون روزها رو به این وضع میبینیم

….

دیگه دیدن این چیزها برای ما عادی شده، بزرگترهامون یه سرنگ خونین رو که تو کوچه میبینن یه نگاه کوتاه میندازن و راهشون رو میکشن و میرن،‌ اگه به جاش به کـ.ـ.ــانـ.ـد.وم مصرف شده باشه بر افروخته میشن و عصبانی …. دیدم که میگم…

…..

دیگه نمیدونم چی بگم…

مورچه!

نوشته شده در موضوع نرم افزار در ۲۵ مهر ۱۳۹۰

یکی از موجوداتی که این روزها با من همزیستی نه چندان مسالمت آمیزی دارن مورچه ها هستن!

دلم نمیاد که بخوام با سم و یا هم چیز دیگه از بین ببرمشون اما از اونور اونها دلشون برای من نمیسوزه

به شخصه اعتقاد دارم وجود و تجمع این همه مورچه تو اتاق من به علت اینه که همیشه پای لپتاپ غذا میخورم و ناخواسته تکه نانی! یه خورده غذایی روی فرش ریخته میشه که باعث جذب اونا میشه به اینجا

گاهی شده شبها که پای کامپیوتر نشستم باز گاز کوچیکی اظهار وجود کنن و خواب رو از سرم بپرونن. انقد این اتفاق زیاد میفته که گاهی مثل امروز صبح وقتی راه افتادم برم سر کار حس کردم که یکیشون به انگشت پام چسبیده و هی داره گاز میگیره که من اینجا گیر کردم و کمک و اینا! البته بعد متوجه شدم که فقط یه احساس ناخودآگاه بوده – البته در خیلی از موارد من از این روش برای فکر نکردن به مشکلات و یا غلبه بردردها استفاده میکنم-

یادمه ماه پیش بود که صبحی که سرکار رفته بودم بدون اینکه بدونم ملخ بخت برگشته ای رو که داخل کفش من که تو حیاط مونده بود اتراق (اطراق؟ اتراغ؟ اطراغ؟؟؟؟ حالا هرچی!) کرده بود رو له کرده بودم. شب که خسته و کوفته از سرکار برگشتم خونه بدون چک کردن جوراب و کفش هرکدوم رو به گوشه ای انداختم و خوابیدم رو لپتاپ! نصفه های شب بود که فعالیت های زیاد و مشکوک مورچه ها منو به این واداشت که ببینم سرمنشاء این همه شوق  اشتیاق و تحرک چی هست. عزیزان زحمت کش ما برای فکر زمستون در حال جمع آوری امحا و احشا! (این دیگه آخرشه) از روی جوراب مبارک بنده بودن البته قسمت جلویی رو کاملن برده بودن و من فکر کردم که از تیکه های پارچه برای زمستون حتمن میخواستن استفاده کنن :D
البته این رو هم بگم که اصلن فکرش رو هم نمیکردم که این چیه که اینا همراه تیکه های پارچه دارن میبرن. صبح که شد در دقیقه ۱۲۰ وقت های اضافه، برای رفتن سرکار آماده شدم و با زحمت کشان اینبار در کفش مواجه شدم تجمع به حدی بود که بجز با گاز اشکاور نمیشد متفرقشون کرد! این شد که کفش دیگه ای به پا کردم و در وقت ضربات پنالتی سر کار رفتم!

الان که اینجا هستم فعالیت های مشکوکی مشاهده میشه که میخوام برم پیگیر شم که دوباره آغاز گر فتنه ای جدید و خسارت به بیت المال مسلمین نباشم!